ایرانیان: یکَه سواران دوگانگی – بخش سوم

لهجه های مهمّ ایرانی

لهجه های مهمّ ایرانی

لهجه های مهمّ ایرانی نو را می توان به دسته های ذیل تقسیم کرد:

اوّل- لهجه های مرکزی ایران که از حدود آذربایجان و نواحی غربی خراسان و دامنه های جنوبی البرز تا حدّ فارس و کرمان رواج دارد و خود به شعبه های متعدّد منقسم می گردد و مخصوصاً در روستاها و درّه های دور دست که با مراکز مهّم تجاری و سیاسی ارتباط کمتری داشته، به صورت بهتر و اصیل تری باقی مانده است.

دوم- لهجه های جنوبی ایران، مانند لهجه فارسی (یعنی: لهجات متداول فارس)، بشاگردی، دزفولی، لُری و بختیاری و جُز آنها.

سوّم- لهجه های شمالی ایران، مانند گرگانی، مازندرانی، گیلی، دیلمانی و طالشانی و بقایای لهجه آذری.

چهارم- لهجه های غربی ایران، مانند کُردی با شعب چندگانه آن.

پنجم- لهجه های شرقی پُشته ایران، مانند پَشتو، اورموری (درافغانستان)، پَراچی (درهندوکُش)، لهجه های پامیری: وَخی، شُغنی، اشکاشمی، مُنجی (در فلات پامیر)، بلوچی، یغنابی (در یغناب زرافشان) و جُز آنها.
بعضی ازین لهجه های ایرانی نو که بدانها اشاره مختصر کرده ایم، دارای آثارادبی مکتوب یا شفاهی قابل توجّهی هستند: مانند کُردی، پَشتو، مازندرانی، گرگانی و دیلمانی…».۲۲

با مطالعه و مقایسه همین دو بخش کوتاه از مقدّمه گنج سخن– که حاصل تحقیقات بسیاری از پژوهندگان ایرانی و خارجی است- به نتایج زیرین دست می توان یافت:

۱. از آنجا که اوّلا: محدوده جغرافیائی و سیاسی ایران- همچون آکوردِئونی که مُدام باز و بسته شود- درطول قرون متمادی، دستخوش تغییرات بی شمار شده و به تهاجم ها و تجزیه های فراوان گرفتار آمده، و ثانیاً: شهر “مدائن” -که نخستین پایگاه زبان دَری بوده است و “ماوراء النّهر” و “افغانستان” که جلوه گاه بعدی این زبان به شمار رفته اند- همه از ایران امروزین جدا مانده اند، زبان پارسی کنونی (یا گویش رسمی و ادبی ایرانیان) را به ناحیه خاصّی از این سرزمین، منسوب نمی توان دانست و طبعاً ویژگی های بومی آن ناحیه خاص را نیز دراین زبان نباید جُست، و مردمان نواحی دیگر را به “عقده حقارت” دچار نباید کرد.
۲. چون، همان گونه که از نوشته “استاد دکتر صفا” دریافتیم، مُقارن تکوین و تکامل زبان دَری، لهجه های فراوانی در نقاط مختلف ایران و در میان تیره ها و تبارهای گوناگون این سرزمین رواج داشته است، “پارسی” را زبان مادری هیچ یک از آن مردمان نباید پنداشت و سرکوفتِ این تعلّق خیالی را به تیره ها و تبارهای دیگر نباید زد.
۳. زبان پارسی دَری، بیش از آنکه بر پیوندهای “خاکی” و “خونی” ایرانیان متکّی باشد، بروجوه مشترکی که فرهنگ اهالی این سرزمین را به هم پیوسته، استوار است و به همین سبب، از آغاز پدید آمدنش تا امروز، نه تنها وسیله ارتباط و تفاهم در میان مردمان مختلف اللّهجه ایران بوده، بلکه به علّت پشتوانه ادبی و معنوی خویش، پیوند دهنده ساکنان اقالیم دیگر نیز شده است.

اصولاً، به گمان من، اگر زبان پارسی درمدّتی کمتر از یک قرن (یعنی: از نیمه سده سوّم تا اوایل سده چهارم هجری) ناگهان بهمرحله شکوفائی شگفتی راه بُرده و سپس در طول قرون پنجم تا هشتم، تمام مراحل کمال را پشت سر نهاده و به اوج توانگری ادبی و معنوی خود رسیده است، به علّت عدم تعلّقش به ناحیه و نژادی خاص بوده و همین امر، علاقه و توجّه همه نواحی و نژادها را به سویش جلب کرده و سیل آفرینش های ادبی را از همه طرف به درگاهش روان ساخته است.
البتّه، این سخن بدان معنا نیست که “پارسی دَری”: زبانی بی پدر و مادر بوده و ریشه در هیچ خاک و خونی نداشته، بلکه بدین معناست که در کودکی، از دو سو “یتیم” شده و به همّت دیگران پرورش یافته است، زیرا در نوشته “استاد دکتر صفا” خواندیم که پدر و مادر زبان “دَری”: دو لهجه رسمی اشکانی و ساسانی در دربار”مدائن” بوده اند و هردو، براثر انتقال پایتخت از مغرب به مشرق، ریشه کَن شده و با لهجه های شرقی ایران درآمیخته اند، منتها، خوشبختانه آن کودک یتیم، دارای چنان حُسن صورت و لطف سیرتی بوده که خویشان و بیگانگان، همه در مُراقبتش به جان کوشیده و هیچ نکته ای را در تربیت و تقویتش فرو نگذاشته اند و یا به عبارت دیگر: اغلب گویندگان و نویسندگان دور و نزدیک، گویش محلّی و لِسان مادری خود را رها کرده و به “پارسی دَری” سخن گفته اند. به طوری که اگر”عربی”: زبان رسمی و علمی خلافت اسلامی بوده، “پارسی دَری”: از اوائل قرن پنجم به بعد، زبان ادبی و درباری اکثر کشورهای مسلمان شده است. بدیهی است که شواهد بسیار براین مدّعا می توان آورد، امّا من به ذکر نمونه ای چند بسنده می کنم:

الف- “ناصر خسرو قبادیانی”، شاعر و نویسنده معروف سده پنجم در سفرنامه خود، از دیدارش با “قطران تبریزی”، سخنور نامدار آذربایجانی یاد کرده و نوشته است که چون زبان مادری این شاعر آذری بوده، معنی برخی از واژه های دَری را در اشعار “منجیک” و “دقیقی” درنمی یافته و از او (یعنی: “ناصرخسرو”) می پرسیده است.۲۳ معهذا، همه می دانیم که “قطران تبریزی” یکی از شاعران زبردست زبان پارسی است و هیچ انگیزه ای جُز علاقه او، سبب سخن گفتنش به این زبان نبوده است.
ب- مادر “خاقانی شروانی”، سخنسرای نامی قرن ششم، کنیزکی”رومی” (یعنی: اهل آسیای صغیر، و به احتمال قوی: یونانی نژاد) بوده که از مسیحیت به اسلام گرویده است. طبیعی است که چنین زنی، “پارسی” نمی دانسته و به پسر خود نیز نمی آموخته است. امّا “خاقانی”، پارسی را نزد عمو و پسرعمو و پدر زن خود فرا گرفته و یکی از قصیده سرایان بزرگ این زبان شده و نه فقط سراسر قرن ششم را به تصرّف سخن خویش درآورده، بلکه سایه تأثیرش را بر قرون بعدی نیز گسترانده است.۴۲
ج-”ابن بطوطه”، جهانگرد و جغرافیادان مراکشی قرن هفتم در سفرنامه خود، شرحی از ضیافت پسر فغفور چین نگاشته و شبی را که با حضور رامشگران در زورق های شناور بر امواج “رودخانه زرد” گذرانده، وصف کرده است و ضمناً از اشعاری که خنیاگران چینی با نوای چنگ می خوانده اند، سخن گفته و این نکته را یادآور شده است که هنگام شنیدن آواز، چند واژه تازی را در میان آن اشعار، آشنا یافته و چون نام و نشان شاعر را پرسیده است، مُطربان: اسم “سعدی شیرازی” را برزبان رانده اند، و شگفتا! که “سعدی” با “ابن بطوطه” مُعاصر بوده و آوازه عالمگیر خود را -که بر رواج زبان پارسی گواهی می داده- با آواز خیناگران چینی به گوش جهانگرد مغربی رسانده است.
د- نه تنها در اعصار متمادی، زبان پارسی بر شبه قارّه هند تسلّط داشته و حتّی در سده هشتم هجری، به قول “حافظ”: طوطیان آن سرزمین را “شکّرشکن” ساخته، و باز: نه فقط دربار پادشاهان هند (مخصوصاً سلسله “گورکانی”)، مأمن بسیاری از سخنوران لفظ دَری بوده است، بلکه پس از استیلای انگلستان نیز، شاعری مانند”محمّد اقبال لاهوری” اشعار خود را به “پارسی” سروده و با وجود اینکه بدان تکلّم نمی کرده، هم بر زبان مادری و هم بر زبان انگلیسی (که درآن استاد بوده)، رجحانش داده است.۲۵
ه- گمان نباید کرد که فقط همسایگان شرقی ایران به زبان پارسی علاقه داشته اند، زیرا اگر از خلال حوادث تاریخی به سرزمین هائی بنگریم که در آن سوی سرحدّات غربی ایران واقع بوده اند، آسان درمی یابیم که پس از انقراض خلافت عبّاسیان در قرن هفتم، اغلب فرمانروایان بغداد، زبان پارسی را -که میان مردمشان نفوذ یافته بود- به دربارهای خود نیز راه داده اند و بیهوده نیست که در اواسط قرن هشتم هجری، بیت زیرین بر زبان “حافظ” جاری شده است:
عراق و پارس گرفتی به شعرخوش، حافظ
بیاکه نوبت بغداد و، وقت تبریز است
و بدیهی است که اگر در آن روزگار، ساکنان عرب زبان بغداد و مردمان تُرک زبان تبریز با کلام “پارسی” آشنا نبودند، شعر خوش “حافظ” در تسخیر دل آنان توفیق نمی یافت، و دراین میان، از یاد نباید بُرد که سالیان دراز، زبان رسمی “باب عالی” (یعنی: دربار سلاطین عثمانی) و همچنین: زبان شعر اکثر سخنوران تُرک (پیش از زمامداری مصطفی کمال پاشا)، “پارسی دَری” بوده است.
و از تمام این شواهد (که مشتی از خروار است)، چنین برمی آید که زبان پارسی، نه با پُشتوانه ای نظامی و نژادی، بلکه به نیروی ادب و معنویت خویش و در ظرف مدّتی کوتاه، اقالیم پهناور را گشوده و دل های خودی و بیگانه را ربوده است. و این، پاسخی استوار به گفته کسانی است که با استناد به سیاست ناروای نظام پیشین دائر بر ممنوعیت تدریس زبان های محلّی، دَم از «ستمگری فارس ها» و «ستمکشی سایر خلق های ایران» می زنند و “پارسی” را زبان تحمیلی حکومت بر مردمان بومی، و مانعی بزرگ در راه آموزش زبان های قومی (مخصوصاً: تُرکی و کُردی) می خوانند و «فرمانروائی فارس ها» را بر«اکثریت توده های زحمتکش ایرانی» ظالمانه می شمارند و با این گونه سخن ها، آب درآسیای تبلیغات بیگانگان می ریزند و اشتیاق هزار ساله اقوام گوناگون این سرزمین را برای فراگرفتن زبان دری، به بهانه اصرار پنجاه ساله رژیم پیشین در سرکوب گویش های محلّی، نادیده می گیرند.
به اینان باید گفت که به گواهی تاریخ، بعد از تسلّط اسلام بر ایران، جز چند سلسله پارسی گو، مانند “طاهریان” و “صفّاریان” و “سامانیان” و”زیاریان” در سده های نخست، و “زند” و “پهلوی” در دو قرن اخیر، تمام دودمان های سلطنت (از “غزنویان” گرفته تا “سلجوقیان” و “خوارزمشاهیان”و “چنگیزیان” و “تیموریان” و “صفویان” و “افشاریان” و “قاجاریان”) تُرک زبان بوده و بر “فارس ها” و دیگر مردم ایران حکومت کرده اند. اگر از «ستمکاری فارس ها بر تُرک ها» و سایر«خلق های محروم» سخن می توان راند، چرا از فرض مخالفش دم نمی باید زد؟
امّا به رغم فریب خوردگان سیاسی، فریب دهندگان مردم خوب می دانند که اوّلاً: اگر ستمی رفته، از دو سو رفته است و ثانیاً: گناه سلطنت ها و حکومت ها را به گردن مردمان (اعم از “تُرک” و “کُرد” و “فارس”) نباید انداخت و ثالثاً: حساب زبان پارسی را از حساب همه این اختلافات جدا باید کرد و همیشه به یاد باید داشت که مثلاً برخلاف گویش شمالی فرانسه و نیروی خشم و خشونت متکلّمانش که گویش های جنوبی را یکسره برانداخته است، زبان “پارسی دَری” به یاری هیچ سپاه ستمکاری بر ایران و ایرانی چیره نشده و به حکم هیچ خودکامه ای، ساکنان این همه سرزمین های فراخ را در زیر فرمان نیاورده است، بلکه شیرینی لفظ و معنی را با عطر عشق و عرفان به هم آمیخته و علاوه براینکه یکی از غنی ترینِ مجموعه های ادب و معرفت جهان را ساخته، بزرگترین امکان وحدت را برای اقوام گوناگون ایرانی فراهم کرده و بهترین وسیله تفاهم را در میان همسایگان دور و نزدیک پدید آورده است و ازین روی به جرأت می توان گفت که در کشاکش حوادث، هیچ عاملی به اندازه این زبان، ضامن یگانگی و یکپارچگی ایران نبوده و هیچ عنصری بیش از آن، در همبستگی ایرانیان مؤثّر نیفتاده است.
بنابراین، بی هیچ مبالغه: زبان پارسی، عزیزترین میراثی است که از پیشینیان به ایرانیان امروزی رسیده و بزرگترین وظیفه ایشان نیز، نگهبانی از این میراث و رساندنش به آیندگان است، و ازینروست که کوچکترین خیانت در چنین امانت، بخشودنی نیست.
امّا، کسانی هستند که به بهانه پیراستن زبان پارسی از واژه های تازی (و نه کلمات خارجی)، به میراث ملّی ایرانیان آسیب می زنند. اینکه می گویم: فقط «پیراستن از واژه های تازی»، سخنی از سر شوخی نیست زیرا این هواداران “پارسی سَره”، به آسانی کلمات مغولی و فرنگی را می پذیرند و حتّی واژه ای نظیر “کنکاش” را در معنای غلط “کاوِش” و “تلاش” -و گاهی در معنای دُرست “مشورت”- به کار می بَرند و کلمه نازیبای “کنکاشستان” را به جای “مجلس شورا” می نشانند و یا استعمال واژه های فرنگی تحریف شده ای مانند “گالِش” و “پوتین” را هم در نوشته های خود و دیگران روا می دانند، امّا می کوشند که به جای کلمه “کتاب”، معادلی نظیر “نامه” را بگذارند و از این نکته اساسی غافلند که “کلمات بیگانه” در هر زبان، به آنهائی گفته می شود که برای اهل آن زبان: غریب و نامفهوم باشند، وگرنه واژه ای مثل “کتاب” که آشنای ذهن و گوش همه پارسی زبانان باسواد و بی سواد است، به رغم تازی بودن، بیگانه نیست و درعوض: کلمه “آخشیج”-که پارسی سَره است- هزار برابر از واژه عربی “عنصر”، بیگانه تر است. وانگهی، از این آقایان باید پرسید که آیا جُز در اقصی نقاط آفریقا و یا دورافتاده ترین جنگل های سواحل ” آمازون”، نژاد و زبانی را می توان یافت که از تأثیر دیگران مصون مانده باشند؟ و آیا مردمان ایران زمین، در گیرودار لشکرکشی های فراوان و تاخت و تازهای بیشمار، چنان از اختلاط با بیگانگان پرهیز کرده اند که به پاس آن “پرهیزگاری”، راندن کلمات خارجی را از زبان خویش، وظیفه ما می دانند؟ و آیا اصولاً، حضور این کلمات در زبان پارسی، موجب خجلت ما و یا پدران ما تواند بود؟ همه می دانیم که چنین نیست، و همیشه این سخن “هربرت جورج ولز” (نویسنده مشهور انگلیسی)۲۶ دُرست است که: «نژادها و زبان ها به ابرها شبیهند که در هم می آمیزند، و نه به شاخه های درختان که از یکدیگر جدا می مانند.»
و از این گذشته، درعصری که به دلیل تولّد روز افزون معانی و مفاهیم، زنده ترین و پویاترین زبان های دنیا (مانند انگلیسی و آلمانی و فرانسوی) به وام گرفتن واژه ها از یکدیگر نیاز دارند و برخی از آنها، گاه در ظرف یکماه، قریب نُه کلمه را از زبان های دیگر “شکار” می کنند، بیرون راندن واژه های عربی از “پارسی”- اگر ناممکن نباشد- بی گمان، باعث “فقر لغوی” این زبان خواهد شد زیرا به گواهی تاریخ: در آن دویست سالی که پس از هجوم اَعراب مُسلمان برمردم ایران گذشته است،۲۷ اوّلاً: به سبب تغییر خط، و ثانیاً: به دلیل اجتناب عمومی از کتابت، اغلب واژگان ناب پارسی (مخصوصاً: آنهائی که بر مفاهیم ذهنی -یا: انتزاعی- دلالت می کردند) از یاد رفته اند و فقط، کلماتی در مقابل خطر فراموشی تاب آورده اند که بر مفاهیم عینی و مادّی (یعنی: اشیاء و پدیده های ملموس) اطلاق شده اند و نمونه این گونه واژه ها: “آب” و “آتش” و “خورشید” و “درخت” است. ازین روی، زبان “پارسی سَره”، جُز واژه های انگشت شماری مانند “اندیشه”، “گمان” و”پندار” برای بیان محصولات ذهنی، و “شادی” و “رنج” و “اندوه” برای توصیف حالات نفسانی، چیزی در دسترس ندارد و ما ناگزیریم که مفاهیم “مُجرّد” -یا: ناملموس- را در قالب کلماتی مانند”احساس” و “تفکّر” و “تخیل” و “ضمیر” و جُز اینها (که همه از زبان تازی وام شده اند) بریزیم و به کار بریم. پس، کوشش برخی از کسان در تقلیل همه این کلمات به یکی دو واژه پارسی ناب، کوشش برای تهیدست کردن زبانی است که گویندگان و نویسندگانش، درطول اعصار، تعدادی از واژه های پارسی و عربی را به قصد بیان طیفی از مفاهیم مُشابه، در آن به هم آمیخته اند و این بیت “سعدی”، نمونه ای از کار ایشان است:

ای برتر از”خیال” و “قیاس” و “گمان”و “وهم”
وز هرچه گفته اند وشنیدیم و خوانده ایم

و هواداران “پارسی سَره” -به بهانه پالایش زبان- می کوشند تا همه این درجات فهم را در یکی دو اصطلاح گنگ خلاصه کنند و مثلاً بگویند که: فلان کار “به باور من”: دُرست، و یا “به پندارمن”: نادُرست است!

با این همه، اگر به گذشته نزدیک بنگریم و بزرگ مردانی چون “میرزا آقاخان کرمانی” و “احمد کسروی تبریزی” را ببینیم که در همین کار، به خطا کوشیده و نتیجه ای نگرفته اند، یقین خواهیم کرد که مجاهدت این کسان نیز در راه فقیر کردن زبان پارسی، به جائی نتواند رسید.
وانگهی، این نخستین بار نیست و واپسین بار هم نخواهد بود که افراطیان و تفریطیان، به میراث عمومی ایرانیان دست درازی می کنند و این میراث، همچنان جانب اعتدال را نگه می دارد، یعنی: نه به طرفداران استعمال بی جای لغات عربی روی خوش نشان می دهد، و نه به شیفتگان کاربُرد واژه های مجعول پارسی می گراید و همان گونه می ماند که “فردوسی” و “سعدی” و “حافظ” خواسته اند.
به تعبیر دیگر: نه تنها مؤلّفان تاریخ وصّاف۲۸و درّه نادره۲۹نتوانسته اند که پارسی را -به نیروی استعراب خود- مستعمره “عربی” کنند بلکه مُصنّفان آثاری مثل در راه مهر۳۰ و زبان پاک۳۱ هم درکشاندن “پارسی دَری” به سوی “سَره نویسی” توفیق نیافته اند و این زبان، در حدّ فاصل میان افراط و تفریط، به پیشرفت طبیعی خویش ادامه داده است.

شاید کسی بپرسد که: حدّفاصل میان افراط و تفریط کجاست؟ و من پیش از آنکه به او پاسخ دهم، این حکایت واقعی را برای شما نقل می کنم:

در زمان سلطنت رضا شاه، خبری که معمولاً در آغاز ستون اخبار جراید قرار می گرفت شکل زیرین را داشت: «روز گذشته، رئیس الوزراء، جلسه هیأت وزراء را افتتاح و در آن شرکت کرد»، امّا در اواخر آن دوران که واژه های مُصوّب فرهنگستان به وسیله بخشنامه به ادارات و مطبوعات ابلاغ می شد، آن خبر به این صورت درآمد: «دیروز، نخست وزیر، نشستِ وزیران را باز و در آن انبازی کرد»! و این تغییر، نه فقط به نیروی طنز روزنامه نگاران روی داد، بلکه ذوق طبیعی مردم نیز در آن دخالت داشت و به همین سبب، چندی بعد، صورت معتدل آن عبارت، جای دو شکل افراطی و تفریطی پیشین را گرفت و به صورت زیرین در ستون اخبار روزنامه ها نقش بست: «دیروز، نخست وزیر، جلسه هیأت وزیران را گشود و در آن شرکت کرد.»

اکنون، پاسخ من به آن پرسنده، این است که اگر زبان پارسی را ترازوئی دقیق فرض کنیم و آثاری مانند داستان بوسه عذراء (به ترجمه محمّد حسین فروغی) و مقدّمه دیوان حافظ (به قلم محمّد قزوینی) را در کفّه افراطی “عرب زدگی” بگذاریم و نوشته هائی نظیر ژینوس و دختر دریا(به خامه دکتر شین پرتو) و یا حافظ چه می گوید (به قلم احمد کسروی) را به کفّه تفریطی “پارسی گرائی” بسپاریم، بی گمان می بینیم که شاهین ترازو، در نقطه عدل، آثاری مانند داستان تریستان و ایزوت (به ترجمه دکتر پرویز ناتل خانلری) و مقدّمه کلیات سعدی (به قلم محمّدعلی فروغی) را نشان می دهد و همین دو اثر و نظائر آنها، بر وجود «حدّ فاصل میان افراط و تفریط» -و یا: «گویش معیار»- در زبان پارسی گواهی توانند داد و این گویش، شامل همه واژگان “خودی” و “بیگانه”، یا اصیل و دخیلی خواهد بود که هرچه بیشتر با ذهن و گوش مردمان مختلف اللّهجه ایران آشنا باشند، و بر همین اساس، کلمه “کتاب” (با اصل عربی خود) از واژه “نامه” (که سَره نویسان به معنای”کتاب” استعمالش می کنند) پارسی تر است زیرا نود درصد مردم ایران، مفهوم دُرستش را درمی یابند و حال آنکه “نامه” را به مفهوم “مکتوب” یا “مراسله” به کار می برند و حتّی به یاد نمی آورند که این لغت در اعصار گذشته، پسوندی برای نام برخی از کتاب های مشهور (مانند شاهنامه و سیاست‌نامه) بوده است.

و امّا، درباره کلمات “مترادف” (که یکی: “پارسی” و دیگری: “تازی” و هر دو: ظاهراً دارای معنای مشترک باشند) این نکته لازم را باید گفت که “بار عاطفی” واژه ها غیر از “مفهوم عقلانی” آنهاست و فی المثل: “دل” و “قلب” را به جای یکدیگر به کار نباید بُرد و مثل یکی از “سَره نویسان” -که قلبش را عمل کرده بودند- نباید نوشت: «دلم را شکافتند»، زیرا کلمه “قلب”، در پارسی امروز، به معنای عضو گوشتین تپنده ای است که در قفسه سینه ما جای دارد، ولی “دل”، عضو خاصّی نیست بلکه آمیزه ای از “احساس” و “عاطفه” و “ضمیر” است که در سراپای وجود آدمی جای می تواند داشت، و نمونه های آشکارتر: واژه های “صبح” و “بامداد” اند که از لحاظ مفهوم، یکسان به نظر می آیند امّا کوچکترین اختلافشان این است که “بامداد”: آغاز بیرنگ روز، و “صبح”: طلیعه گلگونش را نشان می دهند و این تفاوت، در ابیات زیرین (که اوّلی از “سعدی”، و دوّمی از “حافظ” است) به خوبی هویداست:

بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار
خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار

تو همچو صبحی ومن شمع خلوت سحرم
تبسّمی کن و جان بین که چون همی سپرم

و یک لحظه باید اندیشید که اگر سعدی به جای “بامدادان”، “صبحگاهان” می گفت و اگر حافظ «تو همچو صبحی» را «به تو بامدادی» بدل می کرد، چه تغییری درمعنای این ابیات روی می داد و چگونه تناسب مطلوب میان “بامدادان” و “یکسانی شب و روز” (در بیت اوّل) و رابطه لطیف میان “گلگونی صبح” و “تبسّم” (در بیت دوّم) نابود می شد و عطر و طعم هردو شعر از دست می رفت.
براین همه باید افزود که ایرانیان، اغلب واژه های دخیل را با همان معنای اصلی، از “عربی” وام نکرده اند، بلکه به اقتضای مقصود خویش، تغییری در آنها روا داشته اند و به همین دلیل، می توان گفت که این واژه ها، با وجود “تازی نمائی”، “تازی” نیستند و دو نمونه بارز آنها، یکی کلمه “شقاوت” است که در “عربی” به معنی “بدبختی” (مقابل سعادت) به کار می رود امّا ایرانیان، به معنی “سنگدلی” (مرادف قساوت) استعمالش می کنند، و دیگری: لغت ” انقلاب” است که آن را در برابر واژه عربی “ثوره” نهاده اند. بنابراین، هر دخالتی که از طریق کاربُرد واژه های عربی یا پارسی، به تفاهم همگانی در زبان مشترک ایرانیان لطمه بزند و یا از قدرت آن بکاهد، نه تنها به ملّیت ما خدمت نمی کند بلکه در حقّش خیانتی عظیم روا می دارد زیرا اگر کاربُرد کلمات غریب یا ساختگی، حتّی عده انگشت شماری از ایرانیان را در فهم زبان پارسی عاجز کند، می توان پنداشت که استعمال کننده آن کلمات، همان عدّه انگشت شمار را از مجموع مردم جدا ساخته و بدین طریق، ضربه ای بر پیکر هویت ملّی ما وارد کرده است.
همین جا، از یادآوری این نکته مهم پروا نباید کرد که گروهی از هواداران “پارسی سَره” از انقلاب مشروطیت به بعد، این گونه سخن گفتن را لازمه میهن پرستی شمرده و هرگاه که فرصتی به دست آورده اند، در اثبات این ادعّا کوشیده اند. امّا، من گمان می کنم که به ارائه دلائل فراوان بر بطلان این عقیده نیاز نداشته باشم زیرا کافی است که نوشته ها و سروده های افراطی ترین میهن پرستان قرن اخیر ایران، نظیر “عارف” و “عشقی” و “دهخدا” و مخصوصاً: “هدایت” را -با آن همه عرب ستیزی- بخوانیم تا بدانیم که در میان دوستداری میهن و هواخواهی “پارسی سَره” هیچگونه ارتباطی نیست و اگر بود، هیچ یک از نامبُردگان را “میهن پرست” نمی بایست شمرد، و حال آنکه میهن پرستان راستین، همینان بوده اند که زبان پارسی را -بدان گونه که همه می شناخته اند- به کار بُرده و با هموطنان خود، همسخن شده اند و این نکته را از آغاز دانسته اند که “زبان”، به منزله قراردادی میان گوینده و شنونده است و اگر یکی از طرفین قرارداد، کلّ و یا جزئی از آن را به میل خود نقض کند، طرف دیگر نیز: پایبندش نخواهد ماند و علاوه بر همه اینها، وام گرفتن واژه از بیگانگان، صاحبان هیچ زبانی را به “بیگانه پرستی” متّهم نمی کند و آسیبی هم به زبان ایشان نمی رساند و اگر کاری دراین قلمرو، “زیانبخش” و “بیگانه پسند” باشد، همانا پیروی از قواعد دستوری زبان دیگر است که نمونه های بسیارش را در آثار ادبی طراز اوّل ما می توان یافت.
بنابراین، باید گفت که اگر برخی از ویژگی های صرف و نحو عربی (مانند جمع های سالم و مُکسّر، کلمات تنوین دار، صیغه تثنیه، علامت تأنیث و امثال اینها)۳۲ به زبان ما آسیبی می توانست رسانید، تاکنون رسانده است و ازین پس چاره اش نمی توان کرد مگر اینکه همّت یکایک شاعران و نویسندگان امروز، چاره ساز آینده گردد و این احتمال معجزه آسا، به هیچ روی درگرو کوشش هواداران “پارسی سره” نخواهد بود.۳۳
امّا آنچه دراین میان، گفتنی است: ارتقاء تنی چند از «سَره نویسان میهن پرست» به مقامات عالی علمی و آموزشی ایران در عصر پادشاهان پهلوی بوده است که از آن جمله، عضویت در فرهنگستان های پیشین و پیشترین را ذکر می توان کرد و بدیهی است که تکیه زدن این چند تن را بر کُرسی های “آکادمی”، سرآغاز واژه سازی رسمی در زبان پارسی معاصر باید شمرد.
همین جا می گویم که من، نه تنها با واژه سازی مخالف نیستم بلکه در دو مورد کاملاً موافق آنم:

اوّل- درمورد پدیده های جدیدعلمی و صنعتی و اداری که “حوزه تخصّصی زبان” را می سازند و معمولاً به بستر گسترده آن -که همه لغات و اصطلاحات را دربرمی گیرد- وارد نمی شوند. در همین حوزه بود که فرهنگستان زمان رضاشاه توفیق نسبی یافت و واژه هائی مانند “تک یاخته” و “هواپیما” و “نبردناو” و “شهرداری” و”دادگستری” و بسی دیگر را سکّه زد که همه، گواهان جاوید آن توفیقند و در “حافظه عمومی” مردم ایران جای گرفته اند و برخلاف آنها، کلمات و ترکیبات خنده داری نظیر “تخشایی” و “پابرسران” و “شکمبرپایان” از یاد همه رفته اند.
دوّم- درمورد مفاهیم نوظهور ادبی و هنری و اجتماعی که «حوزه مشترک زبان» را تشکیل می دهند و در بستر فراخش جریان می یابند: گرچه فرهنگستانیان زمان محمّد رضا شاه به پیروزی خود در این حوزه، امید بسیار بسته بودند امّا کارنامه مجموعشان خلاف این توقّع را نشان داد زیرا واژه های خوشایندی مانند “ماهواره” و “جشنواره” و “آینده نگری” (که در خارج از ساحت فرهنگستان پدید آمده بودند) بیش از “برساخته”های آنان نظیر “رسانه” و “فرایند” و “همآیش” و “گردهمآیی” قبول عام یافتند و در محاوره روزانه رواج گرفتند، و من- با وجود همه این ملاحظات- کوشش هر دو فرهنگستان را در راه ابداع واژه هائی که مُعرّف مفاهیم و پدیده های نوظهور بوده اند تأیید و تحسین می کنم و چنانکه گفتم، هیچ گونه مخالفتی با آنها ندارم. امّا بدبختانه، کار واژه سازی به همین جا خاتمه نیافت و به زودی، شامل حال کلماتی شد که در اعصار پیشین، از تازی به پارسی راه یافته و دراین زبان به خوبی جا افتاده بودند.

لازم به گفتن نیست که اگر این کار، شایسته فرهنگستان ها بود، فی المثل: آکادمی فرانسه، قبل از همه می کوشید تا لغات یونانی را از زبان فرانسوی -که ریشه لاتینی دارد- بیرون افکند و کلمات “هم نژاد” را به جای آنها بنشاند ولی نه تنها هرگز چنین کاری نکرده، بلکه چندی پیش، قریب ده هزار واژه انگلیسی را هم که در سالیان اخیر به زبان فرانسه راه یافته اند، با افزودن حروف تعریف مذکّر و مؤنّث۳۴، هویت فرانسوی بخشیده و در جاهای خود نگه داشته است. بدیهی است که آنچه اعضای هر دو فرهنگستان ایران را به راندن کلمات “دخیل” و ساختن واژه های “ثقیل” برانگیخته، همان اعتقادی بوده است که به رابطه ای موهوم درمیان «احساس میهن پرستی» و «شیوه سخن گفتن به زبان پارسی سَره» داشته اند و آن اعتقاد، باعث شده است که نه تنها -مثلاً- کلمه رایج “اجازه” را به “پروانه” بدل کُنند و “پروانه” را بر گرد شمع طنز خُرده گیران بسوزانند، بلکه واژه کهنسال و پُرآوازه “درس” را از هیبت لغت مجعولی مانند” آموزه” بترسانند و بدین گونه، اندک اندک، پارسی را به زبانی “من درآوردی” مبدّل سازند. باری، من درمیان کار این گروه از واژه سازان فرهنگستانی و غیرفرهنگستانی که “میراث ملّی” ایرانیان را “ارث پدری” خود می پندارند و هرگونه دخالت ناروا را درآن روا می دانند، و کوشش آن دسته از مردم فریبان سیاست پیشه -که می کوشند تا «ستمکاری فارس ها» را دستاویز تجزیه ایران کنند- هیچ تفاوتی نمی بینم زیرا اگر اینان خیال دارند که از طریق برنشاندن گویش های محلّی به جای زبان مشترک ایرانیان، توده هائی از مردم این سرزمین را بفریبند و از مجموع ملّتشان جدا کنند، و نیز: دهان آنان را از پستان مادرانه فرهنگشان تهی گردانند، گروه واژه سازان نیز (شاید نا آگهانه) کاری می کنند که ملل دیگر پارسی زبان، معنای بسیاری از واژه های مهجور یا مجعول ایشان را نفهمند و به سبب دورماندن از کانون این واژه سازی خودسرانه، نسبت به زبان مشترک اقوام ایرانی، احساس بیگانگی کُنند و مآلاً: بسیط فرهنگ ایران زمین را ترک گویند.
باری، سخن به درازا کشید و من هنوز بسیاری از گفتنی ها را نگفته ام، لذا، این نوشته را با ذکر مُهم ترین نکاتی که شایسته یادآوری می دانم، به پایان می برم و آن نکات را بدین گونه در سطور زیرین می گنجانم:

نخست آنکه: بی گمان، در آینده، مردمان مختلف اللّهجه ایران را در کار گفتن و نوشتن به زبان مادری، آزاد باید گذاشت و گویش های بومی را در مدارس محلّی، به متکلّمانشان تعلیم باید داد و از انتشار مطبوعات به زبان های گوناگون ممانعت نبایدکرد، امّا بیش از هرچیز و پیش از هرکار، “پارسی” را به همه ایرانیان باید آموخت و فراگرفتنش را به عنوان «زبان مشترک ملّی» از همه باید خواست و در آموزشگاه های سراسر کشور، با جدید ترین وسائل دیداری و شنیداری، به تدریس و تقویتش باید پرداخت، و نیز: از نیرنگ های دشمنان ایران -که این زبان زیبا و بیگناه را «افزار ستمکاری فارس ها» می خوانند- غافل نباید ماند و برای بدآموزی های زهرآگینشان چاره ها باید اندیشید.
دیگر اینکه: فرهنگستان ایران را از نو بنیاد باید نهاد و کار پاسداری و گسترش زبان پارسی را به اعضایش باید سپرد و واژه ساختن برای مفاهیم و پدیده های تازه را بر عهده ایشان باید گذاشت امّا،

اوّلاً: هُشدارشان باید داد که به حریم کلمات دخیل کهنسال در زبان پارسی تجاوز نکنند و آنها را به پاس اینکه در آثار بزرگان ادب ایران جای گزیده اند، آسوده گذارند و نیز: به شُکر آنکه در طول قرن ها، هنگام گفتن و نوشتن، وسیله تفاهم مردم گوناگون ایران زمین بوده اند، محترم شمارند.
ثانیاً: چه در زمان جستجو و چه در وقت گزینش کلمات و اصطلاحات تازه، با فرهنگستان های ملل دیگر پارسی زبان (مانند افغان ها و تاجیک ها) مشاوره باید کرد زیرا آنان، نه فقط مثل ما: صاحبان زبان پارسی به شمار می آیند و حافظان میراثی هستند که از نیاکان مشترکمان به ما رسیده است، بلکه در تغییرات و تحوّلات این میراث هم، حقّ شرکت مستقیم دارند و هیچ بعید نیست که برخی از پیشنهادها و پاره ای از نظریاتشان بهتر از گزینش های شتابزده ما باشد، چنانکه اصطلاح “هوای فارِم” (به معنای هوای ملایم و مطبوع) و صفت “هوسکار” (به مفهوم “غیرحرفه ای” یا “آماتور”) که هردو، در مکالمات روزانه تاجیک ها به کار می روند، از اغلب واژه های فرهنگستانی ما شیواترند.
ثالثاً: هر قلمزنی در خور آن نیست که به سلیقه خود، واژه هائی را برگزیند و یا بیافریند و آنها را به شیوه بنیادگذاران ادب ایران و سخن سرایان بزرگ پارسی، وارد این زبان کُند زیرا همان گونه که تاکنون چند بار تکرار کرده ام: “پارسی” میراث مقدّس همه ایرانیان است و اگر من نیز، به نوبه خود، سهمی از آن داشته باشم می توانم گفت که: “پارسی” به گوش جان من، درمیان تمام زبان های جهان، «صدای سخن عشق» است و حیف است که به صداهای ناخوشایند آلوده شود، چرا که به گفته “حافظ”:

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که درین گنبد دوّار بماند

پانوشت ها:

۲۲. همان، از صفحه “هفت” تا صفحه “نُه” مقدّمه.

۲۳. نگاه کنید به: سفرنامه ناصر خسرو، ابومعین ناصربن خسرو قبادیانی، تهران، ۱۳۳۵، صفحه ۶.

۲۴. نگاه کنید به: گنج سخن، ذبیح الله صفا، انتشارات ققنوس، جلد دوّم، چاپ هفتم، تهران، ۱۳۶۳، صفحه ۶۳.

۲۵. گرچه هندی در عذوبت شکّراست/ طرز گفتار دَری شیرینتر است (اقبال لاهوری).

۲۶. تاریخ مختصر جهان (The Outline of History)، هربرت جورج ولز Herbert- George Wells)، ۱۸۶۶-۱۹۴۶).

۲۷. دوتن از مُتخصّصان برجسته زبان و ادبیات عرب، عقیده مرا درباره علّت سکوت دویست ساله ایرانیان تأئید می کنند. دکتر محمّد محمّدی ملایری، دراین باره می نویسد: «. . . . دراثر گرایش اسلامی ایرانیان، دانشمندان و اهل فکر و قلم این سرزمین، با تمام وجود به دین نویافته اسلام و زبان عربی آن روی آورده و رفته رفته، توش و توان و هوش و خِرد خود را از آئین کهن خویش برگرفته و در خدمت این آئین نو گذاردند. . . .»، و شادروان احمد بهمنیار، چنین اظهار عقیده کرده است: «. . . دانشمندان ما تاحدود یک قرن پیش، علوم ادبیه را منحصر به علوم لفظی عربی می دانستند و فارسی دانی در نظرشان فضیلتی محسوب نمی شد، و بدین سبب: تمام همّت و سعی خود را در تدوین و تکمیل و تعلیم و تعلّم قواعد زبان عربی مصروف داشته و آن زبان را درصرف و نحو و قواعد اشتقاق و معانی و بیان و بدیع و عروض و قافیه و رسم الخطّ و املاء و تجوید و دیگر علوم لفظی، بی نیازترین زبان ها ساختند. . .» (نگاه کنید به: تاریخ و فرهنگ ایران در دوران انتقال از عصر ساسانی به عصر اسلامی، دکتر محمّد محمّدی ملایری، انتشارات یزدان، جلد اوّل، چاپ اوّل، تهران، ۱۳۷۲، صفحات ۵۸ و ۱۴۴).

۲۸. تألیف وصّاف الحضر، از آثار قرن هشتم هجری.

۲۹. تألیف میرزا مهدی خان مُنشی استرآبادی، از آثار قرن دوازدهم هجری.

۳۰. نمایشنامه ای به پارسی سَره، نوشته شادروان ذبیح بهروز.

۳۱. به قلم شادروان سید احمد کسروی تبریزی.

۳۲. نگاه کنید به: گنج سخن، ذبیح الله صفا، انتشارات ققنوس، جلد اوّل، چاپ هفتم، تهران، ۱۳۶۳، صفحه “هفت” مقدّمه (پانوشت).

۳۳. اخیراً در “لوس آنجلس”، یکی از هواخواهان پالایش زبان پارسی و یکی از طرفداران اصلاح خطّ کنونی، فصلنامه ای را بنیاد نهاده اند که بر کارناشناسی آنان، گواهی گویاست: اوّلی (که به روزگار قدیم، ذوق داستان نویسی و شغل مدیر کلّی داشته است) در نوشته های ثقیل خود، برای رساندن معانی واژه های “سَره” به پارسی زبانان، “پرانتز” های متعدّد می گشاید و از معادل های متداول و معمولاً عربی آنها یاری میجوید، و دوّمی (که پزشک بیماریهای استخوان است) با حذف حروفی مانند “ث” و “ح” و “ص” و “ذ” و “ض” و ” ظ” و “ط” و “ق”، مثلاً کلمات “غذا” و “قضا” را به واژه “غزا” مبدّل می سازد و لغاتی مانند “مَحمل” و “مُهمل” را یکسان می نویسد، و به خیال خود: خواندن و نوشتن زبان پارسی را آسانتر می کند. تو خود حدیث مُفصّل بخوان ازین مُجمل . . . و حدیث مفصّلی که اخیراً من از این مجمل خوانده ام این است که سرانجام، “هواخواه پارسی سره” به سبب مخالفت با عقیده “طرفدار اصلاح خط”، که: دگرگون نوشتن واژه های عربی را برای پارسی شمردنشان کافی دانسته بود، سردبیری آن “فسلنامه” را رها کرده است!

۳۴. le و la.

منبع: نادرپور، نادر (۱۳۷۳)؛ «ایرانیان یکه سواران دوگانگی»، ایران نامه، امریکا: سال دوازدهم، شماره ۳.

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*