جهان های موازی و ماجرای اسرار آمیز زن اسپانیایی

جهان های موازی

سیاه چاله ها چیزهای شگفت انگیزی در فضای لایتناهی هستند، آنها نه تنها برای منجمان اسرار آمیز هستند بلکه نیروهای بسیار قدرتمندی را نیز دارا می باشند. یک سیاه چاله به جایی در فضا گفته می شود که جاذبه ای ویرانگر همه چیز را بسوی خود می کشد، آنقدر این جاذبه قوی است که نور نیز نمی تواند از آن عبور کند و ماده بر اساس جاذبه قوی فشرده شده و در داخل یک فضای خیلی کوچک جمع می شود و این زمانی اتفاق می افتد که یک ستاره در حال مرگ است. سیاه چاله ها نامرئی هستند ما نمی توانیم آنها را ببینیم، اما چرا نمی توانیم آنها را ببینیم؟ چون نوری از آن به بیرون درز نمی کند. خب، اگر نمی توانیم سیاه چاله را ببینیم پس چطور از وجودش مطلع هستیم؟ علت در واقع تکنولوژی ماست.تلسکوپ های امروزی دارای ابزار مدرنی هستند که می توانند ما را در پیدا نمودن سیاه چاله ها کمک کنند.ستاره ای که در نزدیک یک سیاه چاله است رفتاری بسیار متفاوت از ستاره ای دارد که در نزدیک آن نیست.سیاه چاله ها مکان های اسرار آمیزی هستند و دانشمندان هنوز نتوانسته اند آنرا بطور کامل درک کنند یعنی دانش بشر از سیاه چاله ها بسیار اندک است.سیاه چاله ها از این لحاظ اسرار آمیز هستند که هر چیزی در آنها قابل تصور است، استیون هاوکینگ فیزیکدان و کازمولوژیست معروف، می گوید سیاه چاله ها می توانند درگاهایی به جهان های موازی باشند. مبحث جهان های موازی یکی از پارادوکس های علم فیزیک است.

جهان های موازی اصلا یعنی چه؟ به زبان ساده، جهان های موازی یعنی اینکه جهان هایی مانند جهان ما (البته ممکن است بسیار متفاوت از جهان ما باشند یا مشابه باشند) اما بطور نامرئی، یعنی احساس و ادراک ما عاجز از درک و مشاهده آنها می باشد، توجه بفرمایند دوستان عزیز، که می گوییم جهان های موازی،نه جهان هایی که داخل هم باشند. دقیقا مثل دو خط در اتوبان که در کنار هم امتداد یافته اند و همدیگر را قطع نمی کنند.حالا ایده ای ممکن است بگوید آیا می توانم از این خط به خط دیگر پرش کنم.چند روز پیش مطلب جالبی را در سایتی دیدم که ماجرای عجیبی را از یک زن اسپانیایی حکایت می کرد، ماجرا از این قرار بود که،این خانم صبح از خواب بیدار می شود و وقتی داشته تختخوابش را مرتب می کرده متوجه نا همگونی در ملافه ها می شود، می بیند که رنگ یکی از ملافه ها کاملا با آنچیزی که هر روز می دیده متفاوت است.

خدمتکاری هم نداشته که فکر کند او آنرا عوض کرده، او با وجود تعجب، این قضیه را جدی نمی گیرد و برای رفتن به سرکار آماده شده و به اداره اش می رود، با رسیدن به محل کار،سوار آسانسور می شود و کلید شماره دو را فشار داده و به طبقه دوم می رسد، در آسانسور را که باز می کند و مستقیم بطرف اتاقش می رود، اما در کمال تعجب می بیند که بجای نام او در پلاکارد کوچک روی در نام فرد دیگری نوشته شده،او لحظه ای فکر می کند، نکند او را اخراج کرده باشند یعنی بعد از این همه سال کار صادقانه اینطور باید عذرش را بخواهند. او بر روی یک صندلی در راهرو نشسته و لپ تاپش را در آورده و وارد سایت شرکتش می شود و در کمال تعجب نامش را در فهرست کارکنان آن شرکت می بیند،این یعنی او اخراج نشده است،اما عجیب اینکه نام او در پستی دیگر و در یک بخش کاملا متفاوت از بخشی است که قبلا کار می کرده است.با مشاهده چنین تناقضاتی او سریعا، کارت شناسایی، کارت بانکی، پاسپورت و اندکشماره تلفنش را چک می کند و هیچ تناقضی در آنها دیده نمی شود،در اینجاست که او مطمئن می شود حالش خوب نیست یا احتمالا دچار نوعی توهم شده است. او مستقیم به دفتر مدیر رفته و انروز را مرخصی می گیرد و مستقیم به پیش پزشک رفته و ماجرا را به او می گوید آنها آزمایشات متعددی از او گرفته و بدنبال نشانه های مواد روان‌گردان یا الکل می گردند اما جواب آزمایشات همه منفی است، هیچ مشکلی ندارد.

جهان های موازی

او با خودش فکر می کند، نکند به بیماری فراموشی دچار شده است، بلافاصله اینترنت را باز کرده و آرشیو سایت خبری که هر روز می خواند را چک می کند، همه چیز نرمال است و هیچ روزی نیست که اخبار آنرا بخاطر نیاورد. اما پس چه اتفاقی برای او افتاده است؟ او پس از جدایی از نامزدش که شش ماه قبل اتفاق افتاده بود، با فرد دیگری بنام آگوستین آشنا شده بود و آنها مرتب همدیگر را می دیدند،اما عجیب اینکه وقتی شماره اش را می گیرد فرد ناشناسی تلفن را برداشته و هیچ اطلاعی از فردی بنام آگوستین ندارد.روز بعد او به ناچار سرکارش رفته و وانمود می کند که با همه چیز آشناست. او به تمام افرادی که آگوستین را می شناختند زنگ می زند اما آنها چنین فردی را نمی شناختند، انگار چنین فردی هرگز وجود خارجی نداشته است.اما عجیب تر اینکه متوجه می شود هرگز از نامزد اولش جدا نشده است و آنها قرار است بزودی ازدواج کنند.

او حتی یک گاراگاه استخدام می کند تا بدنبال نامزدش آگوستین بگردد، آگوستین حتی یک بچه پسر نیز داشت و او در مدت آشنایی با آگوستین خیلی با پسرش نیز صمیمی شده بود، اما کارآگاه با وجود تلاش فراوان با دست خالی برگشت. او دوباره به پیش دکترهای متخصص روانپزشک رفت، آنها آزمایشات فراوانی از او گرفتند اما او در کمال صحت عقلی و جسمی بود. آنها به او گفتند شاید بدلیل استرس دچار توهم شده است، اما او می دانست که چنین نیست. کم کم کار به جایی کشید که خانواده اش تصور می کردند او عقلش را از دست داده، در یکی از جلسات خانوادگی وقتی پسر خواهرش را دید به او گفت آیا شانه اش که شکسته بود خوب شده، و پرسید کی گچش را باز کرده است. اما همه خانواده با چشمانی نگران به او خیره شده بودند و پسر خواهرش به او گفت که هرگز شانه اش نشکسته بوده است.چندین ماه گذشت و این ماجراهای عجیب و تناقضات ادامه داشت تا اینکه با مشورت با دانشمندان که از وضعیت او با خبر شده بودند،به این نتیجه رسید که احتمالا وارد یک جهان موازی شده است. او که می دانست حرف هایش را کسی باور نمی کند،تصمیم گرفت در صفحه شخصی اش درخواستی را بصورت آنلاین مطرح کند و آنرا با بقیه در میان بگذارد و از مردم کمک بخواهد.شاید فرد دیگری در دنیا چنین تجربه داشته باشد.

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*