حافظ و پادشه خوبان (منوچهر تقوی بیات)

 

حافظ و پادشه خوبان

پیشینه

 تاکنون شماری از غزل های حافظ را به شیوه ی رندان بازخوانی کرده ایم و از لابلای واژه های رندانه ی او تا اندازه ای به سراندیشه های رندی او پی برده ایم. در دیوان خواجه، در بخش غزل ها، بیش از نود بار با واژه ی « رند » روبرو می شویم. اما تنها این نود و اندی غزل نیست که رندانه است، خواجه حافظ بیشتر غزل ها و دیگر شعرهایش را نیز رندانه سروده است: « همچو حافظ به رغم مدعیان ـ شعر رندانه گفتنم هوس است ۷ / ۴۳ )[۱] . ما همچنان بر آنیم که همه ی غزل هایی که واژه ی « رند » در آن ها هست باز خوانی کنیم، سپس به سراغ واژه های کلیدی دیگر مانند مغان، پیر مغان، می، میخانه، زاهد، صوفی، فلک، آسمان و مانند این ها برویم.

عشق بی پایان حافظ به مردم و فرهنگ دیرپای ایران زمین رمز جاودانگی حافظ است. وی خود را به آواز بلند و آشکارا رند می نامد:  « عاشق و رندم و میخواره به آواز بلند ـ وین همه منصب از آن حور پریوش دارم ۲ / ۳۲۱ » و نیز:« عاشق و رند و نظربازم و می گویم فاش ـ تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام ۲ / ۳۰۵ ». رند کسی است که به آداب اجتماعی و دینی پای بند نیست و از مسلمانی، زهد و ریا گریزان است. ما از غزل های رندانه خواجه شیراز دریافته ایم که او به آموزه ها و یادگارهای فرهنگ ایرانی دلبسته است:

ـ انسان را چون جان جهان می ستاید،

ـ هستی را ازلی ـ ابدی می داند و به طبیعت و زندگی این جهانی عشق می ورزد،

ـ موسیقی، شادی و سرور را از بایسته های زندگی انسانی می داند،

ـ می و نیز دُرد و ته مانده ی می را گرامی می دارد، همچون پدران و پیشینیان خود می را زندگی بخش و پاک می داند: « در شأن من به دُرد کشی ظن بد مبر ـ کالوده گشت جامه ولی پاک دامنم ۴ / ۳۳۵ » ( چون دُرد و می پاک است پس جامه و دامن آلوده شده نیز پاک است )،

ـ دانش و اختر شناسی را گرامی می داند،

ـ راز دار، فداکار و درست پیمان است،

 ـ بی داد و مردم کشی را زشت و ناپسند می داند،

ـ از تجمل و « هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است ۲ / ۳۷ »

ـ با طامات و خرافات و صوفی گری سر ستیز دارد،

ـ این جهان را مینو و بهشت می داند، بهشت ویا جهان دیگر را به یک جو یعنی ؛ « جوی » می فروشد: « پدرم روضه ی جنت به دو گندم بفروخت ـ من چرا روضه ی رضوان به جوی نفروشم ۶ / ۳۳۲ »،

ـ حکایت بهشت و افسانه پردازی دین سازان را باور ندارد و به جای این خرافه ها؛ گیتی و  انسان را ستایش می کند: « ای قصه ی بهشت ز کویت حکایتی ـ شرح جمال حور ز رویت روایتی ۱ / ۴۲۸ »،

ـ دشمن زهد، ریا و دین فروشی و مردم فریبی است،

و . . .

دین ستیزی یکی از پایه ای ترین سراندیشه های رندی است که در سراسر دیوان با آن روبرو هستیم. دین باوران و دین فروشان بهتر از هرکسی این شیوه ی اندیشه ی حافظ را می شناسند و با شگردهای گوناگونی به مبارزه با آن برخاسته اند. … آیت الله سید ابوالفضل علامه برقعی … کتابی در رد باورهای حافظ نوشته است با نام گفتگویی با حافظ یا حافظ شکن . این کتاب که یک نمونه ی آن نزد من است و در پژوهش ها و باز خوانی حافظ، به آن هم نگاه می کنم، به شکل پلی کپی پخش شده و هرگز چاپ نگردیده است. او به تاریخ شعبان ۱۳۷۱ قمری در مقدمه ی کتاب خود، حافظ را مفسد فی الارض دانسته است .

آقای برقعی چون به دین ستیزی حافظ پی برده است در کتاب خود؛ گفتگویی با حافظ یا حافظ شکن، بر بیشتر غزل های دیوان خواجه، ردی به زبان غزل نوشته است که ما از نظر محتوا و فن شاعری به آن ها نمی پردازیم و تنها برای راستی گفتار خود، در دین ستیزی حافظ و نیز برای درک کوتاه بینی و نادانی این چنین کسانی که خود را بزرگان دین می خوانند، آن ها را گواه می آوریم. ما در اینجا پیش از بازخوانی غزل شماره ۴۸۴ دیوان حافظ ( به کوشش خانلری )، چند بیت از غزل واره ای را که آقای علامه برقعی با وزن و قافیه همین غزل و در رد آن نوشته می آوریم:

۱ ـ ای خالق بیهمتا دانیم که یکتایی

 در ذات و صفات ذات شاهد به همه جایی

. . .

۷ ـ دائم تو توانائی نی وقت توانائی

 فیض تو بود دائم هر وقت و بهر جائی

۹ ـ گربنده ی حق خواهی باشد غلط ار گوئی

 رخساره بکس ننمود آنشاهد هرجائی

. . .

۱۷ـ فریاد ز این عرفان کاورده ز خود شیطان

افکار مغ و گبران هم مذهب ترسائی

۱۸ ـ برجای کلام وحی شعر آمده و دیوان

سد گشته ره قران وقتستکه بگشائی

. . .

۲۰ ـ نی مانده دگر دینی ایمانی و آئینی

توفیق رواج دین داریم تقاضائی

. . .

۲۲ـ هان برقعیا میکوش باطل ز تو شد مخدوش

توفیق نصیبت شد چون طالب عقبائی

غزل ۴۸۴

بحر هزج مثمن اخرب

مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن

۱ـ ای پادشه خوبان ، داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

۲ ـ دائم گل این بستان شاداب نمی ماند

دریاب ضغیفان را در وقت توانایی

۳ ـ دیشب گله ی زلفت با باد همی گفتم

گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی

۴ ـ صد باد صبا آنجا، با سلسله می رقصند

این است حریف ای دل تا باد نپیمایی

۵ ـ مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد

کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی

۶ ـ یارب به که شاید گفت این نکته که درعالم

رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی

۷ ـ ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست

شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی

۸ ـ ای درد توام درمان در بستر ناکامی

وی یاد توام مونس در گوشه ی تنهایی

۹ ـ در دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیم

لطف آنچه تواندیشی حکم آنچه تو فرمایی

۱۰ـ فکرخود و رای خود درعالم رندی نیست

کفراست درین مذهب خودبینی و خودرایی

۱۱ ـ زین دایره ی مینا خونین جگرم می ده

تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

۱۲ـ حافظ شب هجران شدبوی خوش وصل آمد

شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

درباره ی غزل ۴۸۴:

غزل ۴۸۴ در دیوان خانلری مانند بیشتر نسخه های چاپی دوازده بیت دارد. اما جای بیت ها در دیوان خانلری با دیگر نسخه ها، مانند هم نیست. بیت دو در نسخه ی خطی سال ۸۱۸ و ۸۲۵ هجری قمری که در شمار کهن ترین نسخه ها هستند، وجود ندارد و بیت های نه و ده در نسخه های ۸۲۴ و ۸۲۵ نبوده است به گمان ما این سه بیت بنا به آنچه در زیر خواهد آمد، می تواند به غزل افزوده شده باشد.

غزل با واژه های « ای پادشه خوبان » آغاز می شود و سخن از غم تنهایی می راند. در پاره ی دوم شعر می گوید « وقت است که بازآیی ». بیت یک با بیت های سه، چهار، پنج، هفت و دوازده که مژده ی « بوی خوش وصل » را می دهد، هم خوانی دارد. خواجه غزل های فراوانی درباره این دوری و تنهایی سروده است و از نبود دوستی و یاد ساقی و « مجلس انس ۳ / ۲۰۰» سخن گفته است. دوستی که رأی و سخن او برای حافظ ارزشمند بوده است: « یاد باد آن که به اصلاح شما می شد راست ـنظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود ۹ / ۲۰۰ » . همان گونه که در معنای بیت یکم خواهیم گفت « پادشه خوبان » همان یار، دوست و محبوب حافظ یعنی انسان است. این یار یا « پادشه خوبان » هر انسانی می تواند باشد. یکی از کسانی که دوری وی برای خواجه حافظ ناگوار و تلخ بوده عبید زاکانی است. از آنجا که عبید زاکانی منظومه ی موش و گربه را برای ریشخند و تمسخر پادشاه متعصب و دین فروش کرمان امیر مبارزالدین مظفری سروده بود، پیش از ورود این پادشاه خون آشام به شیراز در سال ۷۵۴ هجری قمری، ناچارعبید از فارس گریخته و به بغداد و به دربار سلطان اویس جلایری پناهنده گردید. عبید تا سال ۷۶۶ در بغداد به سر می برده است .[۲] وی در سال ۷۶۶ به کرمان و به دربار شاه شجاع می رود و سپس همراه او به شیراز باز می گردد و تا پایان زندگی در آنجا می ماند.

بیت هفت آشکار می سازد که این پادشه خوبان ساقی است. در « مجلس انس » این پیرمجلس ؛ ساقی است که اجازه ی باده پیمایی را به دست دارد و « دردایره ی قسمت ۹ / ۴۸۴ » یعنی جرگه ای که ساقی شراب قسمت می کند این هم او است که « حکم » می راند و به هرکس بهره ای یا چند خطی از جام، شراب می دهد.

بیت یک غزل ۴۸۴:

۱ـ ای پادشه خوبان ، داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

« پادشه خوبان » یعنی بهترین و برترین نیکوان، یار بسیار نازنین، حافظ واژه های پادشاه، پادشه، شاه، شه را به ویژه به شکل ترکیبی، همراه با واژه های خوبان ، شیرین دهنان، حُسن و . . . به معنی یار، معشوق بسیار به کار برده است: « ای گل به شکر آن که تویی پادشاه حُسن ـ با بلبلان بیدل شیدا مکن غرور ۲ / ۲۴۹ ».

داد ـ یعنی معدلت، بذل، نصفت، داد و داوری خواستن، مقابل ستم، عدل، بخشش، دادگر، فریاد بلند، فغان و . . .

« به جان آمد » یعنی سخت بستوه آمد، جان اش به لب رسید، سخت به تنگ آمد و . . . این معشوق، این جانان، دوست یا یار موجودی است زمینی که از حافظ دور است و وی در آرزوی بازگشت این یار این غزل را سروده است. معشوق حافظ در عین حال که ممکن است شخص ویژه ای باشد به گونه ای همگانی و جهانی، مورد خطاب قرار می گیرد. دکتر غنی در این باره می نویسد: « . . . و بکنایه مطلب خود را بگوید و بگذرد و همین سبب شده است که خواجه حافظ غالبا ممدوح خود را قائم مقام معشوق قرار داده بزبان عاشق و اصطلاح تغزل او را می ستاید و این خود یکی از خصوصیات سبک غزل سرائی حافظ است.»[۳]

چکیده بیت یک غزل ۴۸۴:

ای برترین نیکان، از درد تنهایی فریاد ( و یا داد می خواهم ) ، دل بدون تو بی جان شده است، هنگام آن است که بازگردی .

بیت دو غزل ۴۸۴:

۲ ـ دائم گل این بستان شاداب نمی ماند

دریاب ضغیفان را در وقت توانایی

این بیت در نسخه های خطی قدیمی یعنی ۸۱۸ و ۸۲۵ نیست و در نسخه های تازه تر پیدا شده است و افزون بر آن از نظر درون مایه نیز با بیت های هفت، هشت، یازده و دوازده هم خوانی ندارد. زیرا در بیت هفت آشکار می گردد که این پادشه خوبان همان ساقی است که وصل وی را در بیت دوازده مژده می دهد. ازنظر تشبیه شاعرانه نیز پاره ی نخست درباره ی« گل این بستان » است اما پاره دوم سخن از ضعیفان و وقت توانایی می راند که بی ارتباط با پاره ی نخست و خالی از تصویرسازی شاعرانه حافظانه است. معنی بیت نیز بسیار ساده و بدون هرگونه تشبیه و ظرافت شاعرانه است. این « پادشه خوبان » از حافظ دور است و شاعر از او می خواهد که بازگردد، در حالی که در بیت دوم از « گل این بستان » سخن می گوید که اشاره به نزدیک است، در حالی که آن یار از حافظ دور است. از نگاه ما، این بیت می تواند هنگام رو نویسی به غزل افزوده شده باشد.

چکیده بیت دو غزل ۴۸۴:

همیشه گل این بستان شاداب نمی ماند هنگامی که توانایی داری از ناتوانایان دستگیری کن.

بیت سه غزل ۴۸۴:

۳ ـ دیشب گله ی زلفت با باد همی گفتم

گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی

باد ؛ لغت نامه می نویسد: « باد هوایی است که به جهت معینی تغییر مکان می دهد، . . . ابر و باران می آورد، درختان را بارور می کند، ریح . . . نام فرشته ی موکل بر تزویج و نکاح است. نام فرشته ی موکل بر تدبیر و مصالح روز باد است. . . . واتَ یاوایو ؛ در سانسکریت و اوستا اسم مخصوص پروردگار و ایزد باد است و نخستین پروردگاری است که نذور را می پذیرد. در ویدا ( ودا ) گاهی برای اسم خاص ایزد باد آمده است . در یشت ها سه بار وات به معنی فرشته آمده است, ( مهر یشت ) فقره ی ۹ و رشن یشت فقره ی ۴ و فروردین یشت فقره ی ۴۷ ( یشت ها جلد ۲ ص ۱۳۶ ). این کلمه از وای به معنی وزیدن مشتق است و دو « دیو » ( خدا ) یکی نگهبان هوای پاک و سود بخش و دیگری دیوی است مظهر هوای ناپاک و زیان آور و در فرگرد وندیداد صراحتا از این دیو یاد شده و با دیو مرگ یک جا نام برده شده است. ( یشت ها ج ۲ ص ۱۳۷ ). . .»

باد یکی از خدایان ایرانی است که روز بیست ودوم هر ماه خورشیدی به نام او نامیده می شود: « چو باد روز، روز نشاط آمد ای نگار ـ شادی فزای هین و بده باده و بیار ( مسعود سعد ) »، « همیشه تا بود از پیش ( پی اش ) رش مهر و سروش ـ چنانکه از پس بهرام، رام باشد و باد ( رافعی / دهخدا ) » ، « می خور کت باد نوش بر سمن و پیل گوش ـ روز رش و رام و گوش، روز خور و ماه و باد ( منوچهری ) » این شش روز که نام آن ها در این شعر منوچهری آمده است، نام های خدایان ایرانی در فرهنگ روزگارباستانی بوده است. . . باد آهنگی است در موسیقی بعضی آن را همان بادنوروز دانسته اند: « پرده ی راست زند ناژو بر شاخ چنار ـ پرده ی باد زند قمری بر نارونا ( منوچهری ) »، « اینهمه باد دیو بر خواب است ـ خواب را حکم نی مگر به مجاز ( رودکی )» . باد به معنی امید نیز هست.

غلطی ؛ یعنی در اشتباه و گمراهی هستی

سودا ـ به معنای داد و ستد، دیوانگی، شیفتگی و نیز به معنای اندیشه و خیال است. « سودایی » یعنی مربوط است به سودا. « فکرت سودایی » یعنی اندیشه ای جنون آمیز یا اندیشه ی بیهوده و یا خیالی ناممکن یااندیشه ای سیاه. زلفی که درباد می رقصد نمی توان گرفت، یعنی اندیشه و فکری که از سر انسان می گذرد دست نایافتنی است. این اندیشه در بیت چهار دنبال می شود. واژه های دیشب، زلف، باد، فکر، سودا، بایکدیگر پبوند های زیبایی شناسی و شاعرانه دارند.

چکیده بیت سه غزل ۴۸۴:

دیشب با باد ( خدا و یا ایزد باد ) که بوی زلف تو را آورده بود از زلفت شکایت کردم ( که چرا به دست نمی آید )، باد گفت تو در اشتباهی زیرا این خیال ناممکن است و از آن بگذر.

بیت چهار غزل ۴۸۴:

۴ ـ صد باد صبا آنجا با سلسله می رقصند

این است حریف، ای دل تا باد نپیمایی

صبا ـ فرهنگ فارسی در زیر این واژه می نویسد: « بادی است که از جانب شمال شرقی وزد و آن بادی خنک و لطیف است ؛ باد برین، باد مشرق، باد پیش و . . . ». « صبا » در دیوان حافظ، پیام آور و پیک دلدادگان است . با بوی یار، بهار و پیام های شادی آور همراه است. « باد صبا » همان باد یا خدایی است که روز بیست و دوم ماه خورشیدی را به نام او است. حافظ پیام های خود را با صبا و یا نسیم به یار می رساند و گاهی نیز اورا سخن چین و غماز می نامد. این واژه در دیوان خواجه بیش از سد بار آمده است: « تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزند ـ با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست ۵/ ۷۴» و نیز ۲ /۱، ۱ /۴، ۸ / ۷ و . . . در این بیت « باد صبا » با « سلسله »، دیو و ملکه سبا را به اندیشه می آورد.

سلسله یعنی زنجیر، سلسل . حریف یعنی هم پیشه، هم کار، معاشر، هم نشین، معشوقه، ندیم، هم پیاله، دوست نامشروع زن، فاسق، هم بازی، هم زور، آدم معهود، طرف معامله، طرف مقابل، رقیب و . . .

باد نپیمایی ـ لغت نامه درباره ی واژگانِ باد پیمودن، می نویسد: « باد پیمودن کنایه از کارهای بی نفع و بیهوده و بی فایده کردن است . . . کار بی نتیجه کردن . . . « سعدیا آتش سودای ترا آبی بس ـ باد بیهوده مپیمای که مشتی خاکی ( سعدی ) . . . » باد نپیمایی یعنی کار بیهوده نکنی.

در این بیت، همچنان در پی بیت سه، درباره ی زلف سخن می گوید و این که خدایان فراوانی در آنجا به زنجیر گرفتارند و با شادمانی می رقصند.

چکیده ی بیت چهار غزل ۴۸۴:

ای دل صد باد تیزپا در زنجیرزلف یار می رقصند، او چنین هم آوردی است، زنهار تا کاری بیهوده نکنی.

بیت پنج غزل ۴۸۴:

۵ ـ مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد

کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی

مشتاق ـ آرزومند، مایل، خواهان، شیفته و . . . « مشتاقی » ؛ دهخدا درباره ی این واژه می نویسد: « آرزومندی، عاشقی . . . »

مهجوری ـ این اسم مصدر را از واژه ی تازی مهجور که صفت است ساخته اند. مهجور یعنی پریشان، جدا مانده، جدایی،جدا شده، دور افتاده، جدا کرده شده و . . . در زیر واژه ی« مهجوری » لغت نامه می نویسد: « حالت چگونگی مهجور ؛ جدایی، دوری، دورافتادگی و . . . »

« دور از تو چنانم کرد»؛ دو معنا دارد یکی یعنی به دور از تو، بلا نسبت تو، دور از جان تو چنان شده ام . معنای دیگر آن یعنی از تو دور بودن چنانم کرد یا دوری از تو چنانم کرد.

پایاب ـ یعنی ته آب، آبی که پا به ته آن رسد و از آن جا پیاده توان گذشت، بقا، دوام، پایندگی و. . . طاقت، قدرت مقاومت، تاب مقاومت، تاب و توان . « پایاب شکیبایی » یعنی طاقت شکیبایی .

چکیده ی بیت پنج غزل ۴۸۴:

عاشقی ؛ جدا و دورماندن از تو مرا به جایی رسانده است که تاب شکیبایی را از دست خواهم داد.

بیت شش غزل ۴۸۴:

۶ ـ یارب به که شاید گفت این نکته که درعالم

رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی

یارب ؛ این واژه را چون حرف ندا به کار برند، از به هم پیوستن دو واژه ی، ( یا ) که حرف نداست و ( رب ) به معنی خدا، ساخته شده است، یعنی ای پروردگار. این واژه هنگام ندا ( ای قصر دل افروز که منزلگه انسی ـ یارب مکناد آفت ایام خرابت ۹/ ۱۶، ۵/ ۲۷۰ و . . . ) بانگ ( فرمان )، دعا یا آرزوی چیزی ( تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد ـ هر دلی در حلقه ای در ذکر یارب یارب است ۲/۳۰، ۲/ ۸۰، ۱/ ۹۰، ۲/ ۹۳، ۴/ ۹۸، ۲/ ۱۱۶، ۵ / ۲۷۰ . . . )، شگفتی ( یارب این بچه ی ترکان چه دلیرند به خون ـ که به تیر مژه هر لحظه شکاری گیرند۵/ ۱۸۰، ۳/ ۲۱۴، ۶/ ۳۱۰، ۸/ ۳۶۴، ۱/ ۴۵۳ و . . .)، پرسش ( کی دهد دست این غرض یارب که همدستان شوند ـ خاطر مجموع ما، زلف پریشان شما ۲/ ۱۲، ۱/ ۳۰، ۵/ ۳۲، ۶/ ۵۳، ۵/ ۷۲، ۴/ ۲۱۱، ۳/ ۲۱۴ و . . .) و افسوس بر زبان رانده می شود و به معنای ؛ ای ! ای وای ! آوخ ! کی ؟ و چون ؟ است.

نکته ـ یعنی خجک، نقطه، خال، لکه، سخن پاکیزه که پوشیده باشد یعنی هرکسی آن را نداند، دقیقه، کنایه، رمز، کنایه، ایراد و . . .

شاهد ـ فرهنگ فارسی می نویسد:« کسی که امری یا واقعه ای را مشاهده کرده است، گواه، حاضر و همچنین؛ مرد خوبرو، محبوب، معشوق. در تصوف به معنی خدای تعالی است و نیز اثری است که مشاهده در قلب ایجاد می کند و آن مطابق است با حقیقت آنچه که صورت مشهود بر قلب ظاهر می شود و . . . »

این « شاهد هرجایی » که در این غزل آمده به معنای عارفانه و وحدت وجودی است اما نه از آن گونه ای است که رندانه و حافظانه باشد. زیرا معشوقی که حافظ درهمه جا می بیند و به آن عشق می ورزد، طبیعت و بالاتر از همه، انسان است. گل و گیاه، جانوران، ستارگان و همه ی هستی، برای حافظ طفیل عشق هستند: « جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی ـ که سلطانی عالم را طفیل عشق می بینم ۵ / ۳۴۶ » . واژه ی شاهد ۳۸ بار در دیوان حافظ بکار رفته است. شاهدهای حافظ بیشتر در میان مردم هستند و پایشان در روی زمین است و حتا بازاری هستند: « در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود ـ کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد ۶ / ۱۵۷ » و یا « ساقی بیا که شاهد رعنای صوفیان ـ دیگر به جلوه آمد و آغاز ناز کرد ۳ / ۱۲۹ » و نیز « به دور گل منشین بی شراب و شاهد و چنگ ـ که همچو دور بقا هفته ای بود محدود ۳ / ۱۹۸ » و نگاه کنید به: ( ۶/ ۱۱، ۲ / ۱۰۱، ۶ / ۱۰۹، ۱ / ۱۲۱، ۱ / ۲۰۸ و . . . ) افزون بر این چنین شاهدی که در این بیت آمده است با معشوق بیت یک که به وی می گوید: « وقت است که بازآیی » و یاری که در بیت دوازه آمده و نیز واژه ی ساقی، دربیت هفت و نیز دیگر بیت ها نمی خواند، چون شاهدی که « در عالم رخساره به کس » ننموده است نمی تواند به نزد حافظ نیز باز آید. نگارنده داوری درباره ی درست و راستین بودن درون مایه ی فلسفی این بیت را به خوانندگان گرامی واگذار می کند.

هرجایی ـ در زیر این واژه لغت نامه چنین می نویسد: « چیزی که بر یک جا قرار نگیرد، هرچه بر یک حال نماند ؛ دل هرجایی، طبع هرجایی، هرکس یا هرچیز که تلون دارد، وهر دم به سویی می رود . . . روسپی، بدکاره.

چکیده ی بیت شش غزل ۴۸۴:

شگفتا، به چه کسی می توان گفت که آن معشوقی که در همه جا هست روی خود را در جهان به کسی نشان نداده است .

بیت هفت غزل ۴۸۴:

۷ ـ ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست

شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی

ساقی یعنی آب ده، سقا، شراب دار، میگسار، پیاله گردان، آن که شراب به حریفان دهد، چمانی، کسی که شراب به دست شاه دهد. حق تعالی، مرشد کامل و. . . ابر برترین و نیکوترین ساقیان جهان است که جانوران و گیاهان از بخشش او مست هستند و چمن و گل شمشاد نیز بی آب او رنگی ندارد. در باور مهری ابر بخشنده ترین خدایان است.

این ساقی است که حافظ در بیت نُه به او می گوید در « دایره » و حلقه ی دوستان « لطف آنچه تواندیشی حکم آنچه تو فرمایی » . در این « دایره» حافظ نسبت به ساقی و « قسمت » بندی او تسلیم است، اما در عین حال، از « دایره ی مینا خونین جگر » است یعنی از چرخش روزگار ناخوشنود است و می خواهد ناخوشنودی خود را به یاری همین ساقی و « در ساغر مینایی » حل کند ( بیت یازده ).

چمن ـ دهخدا در لغت نامه در باره ی این واژه می نویسد: « راه باشد میان بوستان و باغ . . . راه راست بود ساخته در میان درختان، . . . راهی باشد در میان درختان و از هر دو پهلوی راه درخت نشانده و آن جای، نشستنگاه بگذاشته و از ریاحین بر ویکاشته باشند. . . کوچه باغ . . . باغ و بوستان و گلزار باشد . . . زمین سبز و مرغزار: « دهقان به تعجب سر انگشت گزانست ـ کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلزار ( منوچهری )

شمشاد ـ درختی است همیشه سبز. لغت نامه می نویسد: « . . . درختی است همیشه سبز و چوب آن در غایت سختی و نرمی . . . همیشه سبز و خرم است : ” زیادی خرم و خرم زیادی ـ میان مجلس شمشاد و سوسن ( منوچهری)” . . . هر درخت راست و بلند . . . کنایه از از قامت خوبان است، گاهی به زلف و طره تشبیه کنند و آن مجاز خواهد بود . . . مرزنجوش . شمشاد پیچ به پیچ امین الدوله گویند . . . »

خرامان یعنی خرامنده، رونده ( با ناز و تبختر )، زیبا رونده، خوش رفتار و . . . سعدی در این باره گفته است: « در باغ رو ای سرو خرامان که خلایق ـ گویند مگر باغ بهشت است و تو حوری ». واژه های این بیت در راستای اندیشه ی مهری و خرمی است.

چکیده ی بیت هفت غزل ۴۸۴:

ساقی گل های رنگین و سرخ چمن بدون رخسار تو( و جام های گلگون تو) رنگ و رونقی ندارد، قد چون شمشاد خود را با ناز به باغ بیاور تا (با روی و موی و بالای همیشه خرم خود ) باغ ازتو آرایش و زیبایی بیابد.

بیت هشت غزل ۴۸۴:

۸ ـ ای درد توام درمان در بستر ناکامی

وی یاد توام مونس در گوشه ی تنهایی

مونس ـ یعنی انس دهنده، انس گرفته، خوگر، همراز، همنفس، همدم، رفیق و . . . این بیت، بیت نُه و بیت یازده نیز روی به ساقی دارد. این بیت ده است که با بیت های دیگر غزل و حتا شیوه ی اندیشه حافظ هم خوانی ندارد !

چکیده بیت هشت غزل ۴۸۴:

ای ساقی که در بستر یأس و نومیدی چاره ی درد من هستی و ای کسی که یاد تو در گوشه ی تنهایی همدم من است.

بیت نُه غزل ۴۸۴:

۹ ـ در دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیم

لطف آنچه تواندیشی حکم آنچه تو فرمایی

دایره ـ لغت نامه ی دهخدا می نویسد: « مؤنث دایر، دورزننده، گردنده، در اصطلاح هندسه شکلی باشد مسطح و مدور و خطی گرد وی را در برگرفته و در اندرون نقطه ای به ( نام ) مرکز، نقطه ای چنان که خط های مستقیم که از آن نقطه کشی هم چند یکدیگر باشد و آن نقطه را مرکز دایره خوانند و آن خط ( گرد ) را محیط دایره نامند . . . دایره ی دوران، دایره ی دیرپای ؛ کنایه از فلک، چرخ و سپهر است. . . دایره ی مینا یعنی آسمان، فلک، چرخ و . . . بخشی از اداره و محکمه ی دولتی . . . کمانی که در طرب نوازند، دف . . .در اصطلاح موسیقی یعنی گام . . . جمعیت، حلقه، مجلس و . . . »

قسمت یا ( قسمه ) ـ لغت نامه می نویسد: « اسم است تقسیم را . . . بهره و بخشش چیزی . . . نصیب، طبله ی عطار، . . . روی یا ظاهر دو رخسار یا مابین دو چشم یا اعلای روی یا . . . تعیین حق شایع و مشترک و حق اعم است از منافع و اعیان نقوله، . . . ( اصطلاح حساب ) آنجا که گویند قسمت عدد بر عدد دیگر و به دست آوردن عدد سومی است که . . . » .

« در دایره ی قسمت » یعنی در آن جرگه و مجلسی که ساقی شراب قسمت می کند یا به هرکس بهره ای از شراب می دهد. این « قسمت » با آن قسمت و نصیبی که خرافه پرستان به آن باور دارند، یکی نیست بلکه این بهره، بستگی به تیزهوشی و خردمند بودن ساقی دارد که در دور ساغر به هر یک از دوستان، بنا به سن و گنجایش ویا مرتبه ی آن ها، چه اندازه و چه بهره از می را پیشکش کند. رمز ماندگاری سروده های حافظ یکی هم این است که خرافه پرستان، واژه های رندانه ی حافظ را بر وفق مراد خود تعبیر می کرده اند وگرنه در آن ها دست برده و یا بیت هایی به آن افزوده و یا در نسخه برداری حذف می کرده اند که البته این کارها هم، کم و بیش انجام شده است.

« نقطه » ـ لغت نامه ی زیر این واژه می نویسد: « هَولـَک، خال، لکه، تیل، داغ و. . . سیاهی بر سپیدی یا عکس آن، خجک که بر حرف معجم گذارند، . . . مرکز، محل، جا، منطقه، در اصطلاح هندسه چیزی که هیج یک از ابعاد را چه طول، چه عرض و چه عمق ندارد و به حس ادراک نشود جز با خط چه آن نهایت خط است و بالانفراد جز به وهم ادراک نگردد و . . . نقطه ی پرگار. کنایه از حریف است. کنایه از همسر است . . . کنایه از دهان معشوق است و . . . »

« تسلیم » دهخدا می نویسد: « سلام کردن، سلام دادن، . . . سپردن، سپردن ودیعه را به صاحبش، اعطای چیزی به کسی، . . . گردن نهادن، راضی شدن به چیزی، انقیاد و فرمانبرداری، سرسپردگی، سلامت دادن، رهانیدن، . . . اعتراف کردن به صحت دعوی و . . . »

لطف ـ فرهنگ فارسی در برای واژه ی لطف می نویسد: « . . . نرمی، رفق، مدارا، مهربانی . . . خوش رفتاری، نیکویی،نیکوکاری. . . کرم، بذل، بخشش . . . دقیقه ای از زیبایی، کشی »

حُکم ـ حکومت، امر، فرمان، دستور . . . مثال فرمودن، امرکردن، فرمان دادن . . . قضا، داد، داور، داوری . . . فرمانبرداری . . . رأی شفاهی یا کتبی قاضی . . . »

چکیده ی بیت نُه غزل ۴۸۴:

در جرگه و مجلسی که تو شراب قسمت می کنی ما حریف و همدم فرمانبردار تو هستیم، بخشش و نکویی همان است که تو می اندیشی و فرمان همان است که تو می رانی .

بیت ده غزل ۴۸۴:

۱۰ـ فکرخود و رای خود درعالم رندی نیست

کفراست درین مذهب خودبینی و خودرایی

رأی، رای؛ یعنی فکر، اندیشه، در عربی بمعنای تدبیر و مقتضای عقل است. پنداشت، تامل، نقشه، طرح، تدبیر، آنچه پیش دل آید. این واژه در دیوان حافظ چهارده بار آمده است که بیشتر به معنای اراده و همت است . حافظ خود گفته است: « بر سر تربت ما چون گذری همت خواه ـ که زیارتگه رندان جهان خواهد بود ۳ /۲۰۱ »

رند یعنی آزاده، لاابالی، کسی که در بند دین و باورهای آن نباشد لغت نامه می نویسد:« لااُبالی، صیغه متکلم وحده مضارع است به معنی باک ندارم، نمی ترسم، نترسم. در فارسی بیشتر به صورت جامد استعمال می شود به معنی بی باک، بی مبالات، بی قید، بی بند وبار . . . » ( لا، به معنی نه، نا، واژه ای که چون برسرکلمه ای آید آن رانفی نماید، مانندلامکان یعنی بی مکان./اُبالی صیغه ی مضارع است به معنی اعتنا می کنم یا رعایت می کنم. لااُبالی کسی است که می گوید: “ امور دین را“ اعتنا یا رعایت نمی کنم،).. لغت نامه در باره ی رند می نویسد: « مردم محیل و زیرک . . . غدار . . . و نیز منکر، لاابالی، بی قید . . . منکری که انکار او از امور شرعیه از زیرکی باشد نه از جهل، هوشمند، هوشیار و . . . »” رندان“، پای بند آداب ورسوم عمومی ودینی نمی باشند. یعنی کسانی چون حافظ که دربند فقیه و شیخ یا نماز و روزه و نیزبهشت وجهنم نیستند. فرهنگ فارسی درزیرواژه ی رند می نویسد:” زیرک، حیله گر، محیل، آنکه پای بند آداب و رسوم عمومی واجتماعی نباشد. . .“

رندی حاصل مصدر رند بودن است. یعنی مانند رند بودن . درحالت و هیئت و افکار و عقاید، چون رندان بودن « دامنی گرچاک شد در عالم رندی چه باک ـ جامه ای در نیکنامی نیز می باید درید ۶ / ۲۲۵ » ونگاه کنید به: ( ۲ / ۲، ۳ / ۴۸، ۳ / ۷۳، ۱ / ۱۸۳، ۱۱ / ۱۸۸ و . . . ) رندان تنها به خرد جست وجوگر خود باوردارند و هیچ باور متعارف دیگر را گردن نمی دهند. رندان مانند حافظ به همت و رأی خود تکیه دارند و خودرایی گوهر راستین اندیشه ی رندی است: « « گر من از میکده همت طلبم غیب مکن ـ پیر ما گفت که در صومعه همت نبود ۵ / ۲۱۳ ». بیت ده در نسخه های سال ۸۲۴ و ۸۲۵ که از قدیمی ترین نسخه ها بشمار می روند نوشته نشده است. با ژرف اندیشی در درون مایه ی این بیت می توان پذیرفت که بیت ده به غزل ۴۸۴ افزوده شده باشد.

کفر ـ لغت نامه می نویسد: « نا سپاسی کردن، انکار کردن و پوشاندن نعمت خداوند را، ناگرویدن به خدای تعالی، ضد ایمان آوردن . . . بی دینی . . . »

چکیده ی بیت ده غزل ۴۸۴:

در عالم رندی فکر و اراده ی خود، وجود ندارد و به کار نمی رود ( از نگاه ما و برابر سروده های رندانه ی حافظ، در عالم رندی، تنها سنگ سنجیدن برای رند، اندیشه و فکر خود رند است نه چیز دیگری ) خود بینی و خود اراده کردن، در این شیوه ی اندیشهبی دینی است .

بیت یازده غزل ۴۸۴:

۱۱ ـ زین دایره ی مینا خونین جگرم می ده

تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

« دایره ی مینا » یعنی آسمان، فلک، چرخ . از آنجا که مردم خرافه پرست همه چیزها و رویدادها را کار آسمان می دانند، حافظ ازاین نادانی و خرافه، سخت غمگین و خونین جگر است. « ساغر مینائی » به معنای جام مینا رنگ یا کبود است. در این بیت نیز همچنان روی سخن شاعر با همان ساقی در بیت هفت است. این بیت هم با بیت پیشین که « فکر خود و رأی خود » را کفر می داند، هم خوانی ندارد.

چکیده ی بیت یازده غزل ۴۸۴:

ای ساقی از این آسمان لاجوردی جگرم خون است . می بده تا این مسئله ی دشوار را در جام کبود رنگ حل کنم.

بیت دوازده غزل ۴۸۴:

۱۲ـ حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد

شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

هجران ـ یعنی جدائی، مفارقت، دوری از دوستان و یاران و . . . در این بیت « هجران » را به شب و تاریکی مانند کرده است.

شیدائی ـ ( صفت نسبی شیدا است ) یعنی دیوانگی، جنون، آشفتگی، عاشقی، شیفتگی، شوریده حالی و . . . این بیت بازگشتی است به بیت یک و مژده ی دیدار و کامیابی می دهد.

چکیده ی بیت دوازده غزل ۴۸۴:

حافظ، تاریکی و سیاهی شب جدایی گذشت و بوی خوش دیدار فرا رسید، شادی برای تو پر برکت و خجسته باد، ای عاشق شوریده حال!

نتیجه:

بیت ده که واژه ی رند در آن بکار رفته است از نگاه ما درون مایه ای نا رندانه دارد، زیرا برابر سروده های رندانه ی حافظ، در عالم رندی، تنها سنگ سنجیدن برای رند، اندیشه و فکر خود رند است نه چیزدیگری . بنابر آنچه در تعریف واژه ی رند در بالا گفتیم یعنی: « . . . آنکه پای بند آداب و رسوم عمومی واجتماعی نباشد . . . » درست واژگونه ی آن چیزی است که در بیت ده آمده است . در عالم رندی فکر خود و رأی خود پایه و اساس اندیشه ی رندانه است . اما خود بینی به معنی نخوت و غرور در عالم رندی وجود ندارد. گرچه بیت ده کاملا بر پایه ی اندیشه ی رندی نیست، اما دیگر بیت های غزل رندانه است و می توان بخشی از شیوه ی اندیشه ی حافظ را از آن به دست آورد:

  • حافظ رند، یار خود ” آدمی بچه ” را « پادشه خوبان » می نامد . ( بیت ۱ )
  • او زلف یار را که چون پرده ای اندیشه اش را پوشانده است بر بلندا و تارک او جای دارد دست نایافتنی می داند ( بیت ۳ )
  • او باد را اسیر زلف یار می داند ( بیت ۴ )
  • دوری از یار را ورای شکیبایی خود می داند ( بیت ۵ )
  • یار را همه جایی و همه ی جهان را خدا می داند ( بیت ۶ )
  • روی ساقی را زیباتر از گل های چمن می داند و اندام بلند او را زینت باغ و جهان می داند ( بیت ۷ )
  • ساقی را چاره ساز درد تنهایی و همدم خود می داند( بیت ۸ )
  • ساقی را پیر و میر مجلس دانسته و خود را در برابر اوحریفی فرمانبردار می داند. (بیت ۹ )
  • از آسمان ناخشنود است و ساقی و ساغر مینایی را چاره ی کار می داند ( بیت ۱۱ )
  • دوری و جدایی را تاریکی گذرا و بوی خوش وصل را خجسته و بارآور می داند ( بیت ۱۲ )

استکهلم ـ تیرماه ۱۳۸۷ خورشیدی

[۱] ـ شماره ی دست راست شماره ی بیت وشماره ی دست چپ شماره غزل از” دیوان حافظ “، دکترپرویزناتل خانلری ، ۱۳۶۲، تهران ، است.

[۲] ـ اتابکی ، پرویز. کلیات عبید زامانی . تهران . ۱۳۴۲ خورشیدی . صص ۲۸ و ۳۱

[۳] ـ غنی ، دکترقاسم .بحث در آثار و افکار و احوال حافظ. ۱۳۲۱ تهران. ص ۴۷

 

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*