خلبانی که در سال ۱۹۴۷، خود و هواپیمایش در ارتفاع شش هزار پایی توسط یوفوها بازرسی شدند

در سال ۱۹۴۷،سر دبیر مجله "دیلی رکورد" یک ژورنال تخصصی هوانوردی،بنام جان اچ جانسن که خودش نیز یک خلبانی قابل بود،از فرودگاه ماریستون در نیو جرسی پروازش را شروع کرد و دقایقی بعد به ارتفاع شش هزار پایی رسید، در این اثنا او شش وسیله پرنده کروی براق با حلقه هایی کدر در اطرافشان مشاهده کرد که در بالای سرش در امتداد افق در حال پرواز بودند او سریعا دوربینش را درآورده و عکسی از آنها گرفت، اما در عکس( که در بالا می بینید ) فقط چهار تای آنها ثبت شدند،او به فرودگاه برگشته و دقیقا یک هفته بعد دوباره در همان مسیر در حال پرواز بود،او ماجرا را چنین توصیف می کند که در حال پرواز چشمانم به افق دوخته شده بود که ناگهان چاله ای از نور را مشاهده نمودم، آن در ارتفاع بسیار بالایی بود و درست در سمت چپ من در موقعیت ساعت ۱۱ بود، ابتدا فکر کردم باید انعکاس نور خورشید باشد و به آن اهمیتی ندادم،اما دقایقی بعد دیدم که انجین هواپیمایم شروع به صداهای عجیبی مثل صرفه نمودن کرده و بشکل عجیبی کار می کرد،صداهایی از داخل آن شنیده می شد که کاملا برایم نا آشنا بود.

برای حل مشکل گرمای کاربراتور را افزایش داده و ساسات را تا انتها افزایش دادم، تا بخیال خودم اگر یخ در اطراف کاربراتور جمع شده باشد آب شود، در اینجا بود که در میان بهت و حیرتم، انجین صرفه ای خفیف کرده و درجا خاموش شد همه چیز از کار افتاد،ترس و وحشت بر من غلبه کرده و منتظر این بودم که الان دماغ هواپیما رو به پایین رفته و هواپیما در حالت استال( چرخش های هواپیمای در حال سقوط )قرار گیرد، اما آنچه می دیدم باور کردنی نبود،هواپیما بدون هیچ عکس العملی در همان حالت صاف و مستقیم در ارتفاع شش هزار پایی بدون کوچکترین لرزش و حرکتی،چشم در چشم افق ثابت مانده بود،درحالیکه ترس و وحشت داشت بر من غلبه می کرد،با خودم اندیشیدم، خدای من،این هواپیما اکنون دارد بر خلاف قانون جاذبه رفتار می کند! نگاهی به سرعت سنج کردم دیدم روی صفر است.

نگاهی به نشانگر وضعیت تعادل هواپیما نه بسمت چپ و نه راست دقیقا صاف و کاملا متعادل بود،ناگهان در خودم رعشه ای الکتریکی احساس نمودم که در تمام بدنم در جریان بود،بله من مطمئنا تحت نظارت و احتمالا بررسی و آزمایش "آنها" بودم،چه توضیح دیگری می توانست وجود داشته باشد، آنها هواپیما،ابزار آن، لباس هایم و جسمم را مورد بررسی قرار داده اند،سراسیمه به اطرافم نگاه می کردم و ناگهان دیدمش،شی ای که حالت شبح داشت بالا در بال سمت چپم بود،یک شبح مدور که لبه هایش نقطه نقطه بود،یک نوع تشعشع متالیک از آن منتشر می شد که این احساس را به شما می داد که با نیروی بسیار قوی و هوشی ماورای این دنیا مواجهید، کاملا بی حرکت بود،درست در همین لحظات یک نمونه مشابه از همان شی را دیدم،وضعیت آنها طوری بود که انگار به آسمان میخ شده بودند و البته مرا نیز به حالت خودشان درآورده بودند، اینچنین بنظر می رسید که شی اول که دورتر از اولی بود منتظر است تا همکارش بررسی هایش را تمام کند،سپس سخت ترین کار ممکن در آن اوضاع را انجام دادم بدنم که بشدت کرخت شده بود را تکانی دادم،دستم را بسوی سوئیچ مغناطیسی بردم و چون هواپیما خاموش شده بود آنرا خاموش کرده بودم،دوباره هر دو سوئیچ را در حالت روشن قرار دادم، کم کم دیدم "پروپلر" یا پروانه شروع به روشن شدن کرد، سپس انجین به سروصدای ریتمیک عادی اش برگشت،دماغ هواپیما بطرف بالا رفت، دوباره برگشت و در حالت استال قرار گرفته و با یک چرخش زوزه ای کشیده و در مسیر قرار گرفت،با زحمت زیاد،در اثر افت فشارخون در فرودگاه پیاده شدم و در حالی که خورشید در حال غروب بود خودم را به خانه رساندم....

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*