دانش ممنوعه- بخش چهارم سخنرانی جک اتو

دانش ممنوعه

جک اتو, افشاگر فقید

بخش بزرگی از آنچه به دنبالش بوده انده را به دست آورده اند, و بخش عمده آنچه به دست آورده اند از طریق بانکداری ذخیره کسری بوده است. چندین بار موفق به این کار شده اند. مدتها است در آمریکا بانک مرکزی داریم, چیزی که از آغاز نمی بایست وجود می داشت و مردم مخالف آن بودند. جرات نکردند آنها را بانک مرکزی بنامند اما در واقع بانک مرکزی بودند. جنگ ۱۸۱۲ به خاطر مخالفت مردم با بانکهای مرکزی بود اما در سال ۱۸۱۶ با امضای توافقنامه, یک بانک مرکزی دیگر ایجاد شد.

بانکداری ذخیره کسری ابزاری است برای تبدیل ثروت به فقر یا برعکس. روش این تبدیل استفاده از تخفیف است. اگر پول خود را با بهره کمتری به بانکها بدهید بانکها نیز پول شما را با بهره پایینتر به بانکهایی که به آنها وابسته هستند وام میدهند و بانکهای سطح بالاتر میتوانند همین پول را با بهره پایینتر به مردم وام بدهند. و اگر این بهره به اندازی کافی پایین باشد مردم به تله می افتند و وام میگیرند بدون اینکه بفهمند تا چه حد گرفتار شده اند. تنها کاری که لازم است بانکها بکنند این است که پول را از سیستم تخلیه کنند, و با تخلیه سیستم آن را لَخت و کُند کنند. درست مثل بدن انسان؛ اگر یک سوم خون بدن شما را بکشند بر بدن شما تاثیر شدیدی گذاشته میشود. سقوط بزرگ ۱۹۲۹ به همین شکل روی داد.

به ما درباره علت سقوط مالی بزرگ دروغ گفته اند. آنچه اتفاق افتاد این بود که یک سوم پول در گردش را از بازار بیرون کشیدند. با این اهرم میتوانند ثروت و فقر ایجاد کنند. وقتی اوضاع خوب است همه برای پریدن به روی این واگن و پولدار شدن مشتاق میشوند. وقتی مردم سوار این واگن شدند اهرم را پایین می آورند و اینجاست که تعقیب بدهکاران و مصادره اموال شروع میشود. می دانید چه تعداد خانه همین الان به دست بانکها ضبط میشود؟ به نظر من چنان به مرحله پایانی برنامه آنها نزدیک شده ایم که به همین زودی بسیاری از بانکهای کوچک نیز خواهند فهمید که آنها هم گرفتار شده اند. تنها چاقترین گربه ها از این ماجرا جان سالم به در خواهند برد.

سعی آنها بر این است که طبقه متوسط را از بین ببرند. من احساس میکنم دیگر متعلق به طبقه متوسط نیستم. احساس میکنم به طبقه فقیر نزول درجه پیدا کرده ام. زندگی دیگر مثل گذشته نیست. ما دیگر به اندازه گذشته ثروتمند نیستیم. و اگر به پیاده کردن برنامه خود ادامه دهند, و با چنین قدرتی که دارند و با در دست داشتن دولت من دلیلی نمیبینم که نتوانند برنامه خود را تا به آخر پیاده کنند, آنگاه تمام ما فقیر و بی پول خواهیم شد, به حدی که دیگر دو پول سیاه هم برای ساییدن به هم نخواهیم داشت. و آنها جیبهایی پر از میلیونها دلار خواهند داشت اما از ما چیزی نخواهند خرید.

برمیگردم به پایان جنگ جهانی اول. پس از جنگ جهانی اول کنفرانس بزرگی برپا کردند و تمام شرکت کنندگان در جنگ در این کنفرانس شرکت کردند تا درباره خلع سلاح آلمان تصمیم گیری کنند. در یک سوی میز پاول واربرگ نشسته بود و در طرف دیگر برادرش, مکس واربرگ. یکصد و هفده تن از این یهودیان دروغین در این جلسه شرکت داشتند. و اگر به خاطر یکی از شرکت کنندگان در این کنفرانس, مردی به نام بنجامین فریدمن, تحصیلدار هنری مورگنتاو نبود, امروز هیچ اطلاعی از این کنفرانس نداشتیم. او که یهودی بود به مسیحیت گروید و تصمیم گرفت برای ما عیان کند در این کنفرانس چه گذشته و نقشه این افراد برای آینده ما چیست, نقشه ای عجیب برای آینده ما. بخش عمده این نقشه به کمک حملات دروغین و از پیش طراحی شده انجام میشود. حملات دروغین یعنی کسی یا کسانی با هویت جعلی به شما حمله میکنند و شما این حمله را از چشم افراد یا گروه هایی میبیند که آنها به دروغ هویتشان را جعل کرده اند, و انگشت اتهام به سوی افراد و گروههایی گرفته میشود که هویتشان جعل شده و حمله به نامشان انجام شده.

بسیاری از این حملات به دست همین یهودیان دروغین انجام میشود. برای مثال کشتی لوسیتانیا غرق شد تا بهانه ای برای آغاز جنگ جهانی اول ایجاد شود. آلمان در روزنامه های نیویورک آگهی هایی چاپ کرده بود و در این آگهی ها به وضوح گفته بود لوسیتانیا محموله ای تسلیحاتی دارد. به همه اخطار داده بود سوار کشتی نشوند. کشتی با ۱۲۸ آمریکایی سوار بر آن عازم شد. این آلمان نبود که به لوسیتانیا شلیک کرد, انگلستان باعث غرق شدن کشتی و در نتیجه کشیده شدن پای ما به جنگ شد. آلمان به بردن جنگ بسیار نزدیک بود و آنها دوست نداشتند چنین اتفاقی بیفتد. پس به سراغ شاه انگلستان رفتند و به او گفتند لازم نیست در مقابل آلمان تسلیم شوید. اگر پای آمریکا را به جنگ بکشیم تا برای شما بجنگد, آیا از تشکیل یک کشور برای ما در فلسطین حمایت خواهید کرد؟ شاه انگلستان از خودش پرسید چه کنم؟ تسلیم شوم؟ یا از آنها کمک بگیرم و برنده جنگ شوم؟ و به آنها جواب مثبت داد. و اینچنین بود که در نوامبر ۱۹۱۷ شاه انگلستان نامه ای به نام بیانیه بالفور برای لرد راتچایلد ارسال کرد, مردی که بزرگترین یهودی نامیده میشود, اما من فکر میکنم باید بزرگترین یهودی دروغین نامیده شود, چرا که یهودیان راستین هیچ دستی در نظم نوین جهانی ندارند, یا اشتیاقی برای سلطه بر جهان. همه این برنامه ها به دست خزری هایی طراحی و اجرا شده که در ۷۴۱ پس از میلاد وانمود کردند به یهودیت گرویده اند.

در ماه می ۱۹۱۹ در دوسلدورف آلمان متفقین به نسخه ای از قواعد انقلاب کمونیستها دست پیدا کردند. به خاطر داشته باشید که کمونیسم نیز یکی از جبهه های آنها بود. اگر به اسامی واقعی دقت کنید درخواهید یافت که این دام بسیار پیچیده تر از چیزی است که میپنداشتید. نام واقعی کارل مارکس کِسِل مردخای موسی لِوی بود. کارل مارکس نام مستعار او بود. و با افرادی همچون لنین همکاری میکرد که نام واقعیش اولیانوف بود, و کمیسر ارتش سرخ و نیروی دریایی لئون تروتسکی که نام واقعیش لِو داویدویچ برانستین بود. و وقتی درمی یابید چطور همه این افراد دور هم جمع شدند تا نقشه هایشان را عملی کنند باید احساس خطر کنید. این تسلسلی از رویدادهای اتفاقی تاریخی نیست, این یک توطئه است.

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*