قتل عام فرهنگی, ابزاری برای به بردگی کشیدن آخرین نسلهای آزادگان

قتل عام اقلیت های قومی یا نژادی به دست فاتحین استعمارگر یا حکومتهای مرکزی نمونه های فراوانی در تاریخ گذشته و معاصر دارد. درباره حدود و مشخصات قتل عام یا نسل کشی اختلاف نظرهایی وجود دارد. برخی صاحب نظران برای قتل عام فرهنگی نیز جایگاهی به اهمیت قتل عام نژادی یا قومی قائل میشوند. قتل عام فرهنگی عبارت است از اجازه ادامه حیات به یک قوم یا گروه و در عین حال از بین بردن هویت گروهی آنها به وسیله ممنوع کردن آیینها و رفتارهای فرهنگی و دینی آن قوم یا گروه.

تعریف سازمان ملل از نسل کشی که در قانون بین الملل نیز استفاده میشود, گسست فرهنگی اجباری و عمدی را مصداق نسل کشی نمیداند. بر اساس تعریف سازمان ملل نسل کشی عبارت است از «هر اقدامی که به قصد از میان بردن تمامی یا بخشی از یک ملت, قوم, گروه دینی یا نژادی انجام شود. اقداماتی چون:

  • کشتن اعضای یک گروه
  • وارد کردن صدمات جسمی یا روانی به اعضای یک گروه
  • جاری کردن عمدی شرایط خاصی از زندگی برای گروه به منظور فراهم کردن حساب شده زمینه برای از بین بردن تمامی یا بخشی از گروه
  • اقدام به منظور پیشگیری از تولد نسل جدید در یک گروه
  • انتقال اجباری فرزندان یک گروه به میان گروهی دیگر»

علاوه بر اهداف استعمارگرانه ای مانند غارت منابع و زمینهای یک ملت, یا به بردگی کشیدن افراد به عنوان نیروی کار رایگان, هستند نظریه پردازانی که معتقدند قتل عام بومیان سرزمینهایی که برای اولین بار پای استعمارگران به آنها باز شده بود به منظور از میان بردن دانش باستانی, پزشکی و شفادهندگی باستانی, و روایت واقعی تاریخ بشر بوده که در قالب افسانه های این اقوام سینه به سینه نقل شده است.

قتل عام فرهنگی بومیان از این رو انجام شده و میشود که این اقوام تنها جوامع باقی مانده بشری هستند که هنوز بدون استفاده از مزایای زندگی شهری و پیشرفتهای تکنولوژیکی میتوانند در تعامل با طبیعت در خودکفایی کامل زندگی کنند, آخرین بازماندگانی که برای زنده ماندن نیازی به دست به دامان حکومت شدن ندارند, استخراج منابع از طبیعت را بدون صدمه زدن به طبیعت و به شکلی پایدار و همیشگی و با حفظ سهم آیندگان آموخته اند, درمان دردهایشان را در طبیعت می یابند. خودکفایی این جوامع با قَدَر قدرتی و تمامیت خواهی حکومتها ناسازگار است. یک جامعه مستقل و خودکفا نیازی به خدمات رفاه اجتماعی حکومت مرکزی ندارد. تهدید به قطع خدمات رفاه اجتماعی, تهدید به قطع آب و برق شهری, تهدید به قطع جمع آوری زباله شهری و هر نوع تهدید مشابه دیگری نمیتواند ابزار سرکوب و ایجاد خفقان در چنین جامعه ای شود.

دو قتل عام فرهنگی زیر که تا سالهای اخیر نیز ادامه داشته به عنوان نمونه و به طور خلاصه بررسی میشود.

کانادا

دولت کانادا در سالهای دهه ۱۸۷۰ در مشارکت با کلیسا اقدام به تاسیس مدارس شبانه روزی برای فرزندان بومیان (سرخپوست و ساکن مناطق قطبی) این کشور کرد. هدف از تاسیس این مدارس آموزش دادن و هماهنگ کردن کودکان بومی با جامعه مدرن کانادا بود. حضور کودکان بومی در این مدارس اجباری بود و والدینی که از فرستادن فرزندان خود به این مدارس خودداری میکردند به روشهای مختلف, منجمله حبس, مجازات میشدند. بیش از یکصد و پنجاه هزار کودک چهار ساله و بزرگتر در ۱۳۰ مدرسه که توسط دولت فدرال اداره میشد مشغول به تحصیل شدند. تعداد مدارسی که توسط دولتهای ایالتی اداره میشدند, و دانش آموزان این مدارس به طور دقیق روشن نیست. تخمین زده میشود که هشتاد هزار تن از بازماندگان آن مدارس امروز در قید حیات باشند.

بسیاری از کودکان بومی با اجبار و زور از خانواده خود جدا شدند. کودکانی که در مدارسی در نزدیکی محل اقامت خانواده شان تحصیل میکردند اغلب از دیدار با خانواده منع میشدند. تکلم به زبان مادری یا انجام مراسم آیینی و سنتی برای دانش آموزان ممنوع بود و سرپیچی از این قانون با تنبیه پاسخ داده میشد. بسیاری از کودکان وادار به انجام کارهای سخت بدنی میشدند. برخی از بازماندگان این مدارس قربانی خشونتهای روانی, بدنی و جنسی گردانندگان مدارس بوده اند. کوچک بودن بیش از حد فضا, تغذیه ناسالم, بیماری, اجبار به خوابیدن در فضای بیرون و در فصل زمستان, اجبار به پوشاندن بدن برهنه در ملافه های خیس در فصل زمستان, استفاده از کودکان به مثابه خوک آزمایشگاهی, ناپدید شدن, و در مواردی مرگ از جمله اتفاقات رایج در بسیاری از این مدارس بوده است.

در گزارشی که به دست کمیسیون حقیقت و آشتی تهیه شده به آزمایشهایی اشاره شده که بر روی تغذیه کودکان انجام میشده است. برای مثال کیفیت تغذیه دسته های مختلف کودکان کاهش داده میشده تا اثرات آن بر روی ابتلا به انواع بیماری ها مشخص شود. همچنین بنا بر تحقیقی که توسط دپارتمان امور سرخپوستان انجام شده, تا اواخر دهه ۱۹۵۰ بیش از ۴۰ درصد از آموزگاران این مدارس هیچ گونه تعلیم حرفه ای نداشته اند.

اگرچه آخرین مدرسه شبانه روزی فدرال در سال ۱۹۹۶ تعطیل شد و نخست وزیر وقت کانادا در سال ۲۰۰۸ از طرف دولت کانادا عذرخواهی رسمی این دولت را تقدیم به بازماندگان این مدارس کرد, عوارض و اثرات سو این مدارس امروز به اشکال مختلف گریبانگیر بومیان کانادا است. از جمله این عوارض میتوان به ناتوانی بازماندگان در انجام وظایف پدری و مادری برای فرزندانشان, گسست زبانی و فرهنگی, , سو مصرف مواد مخدر و الکل, ارتکاب انواع جرائم, آمار بالای خودکشی, و تکرار رفتارهای خشونت آمیزی که از سنین کودکی در محیط مدارس تجربه شده بوده یا به عبارتی تکرار چرخه خشونت روانی, بدنی و جنسی که خود قربانی آن واقع شده بودند اشاره کرد. این چرخه خشونت به نوبه خود گریبان نسلهای بعدی را نیز گرفته است.

ایالات متحده آمریکا

دولت ایالات متحده آمریکا در فاصله سالهای ۱۷۹۰ تا ۱۹۲۰ تحت عنوان هماهنگ سازی فرهنگی بومیان آمریکا اقدام به تلاش برای از بین بردن ساختار جوامع بومی و تفکیک زمینهای قبایل مختلف بومیان کرد. سیاست آمریکا برای این روند «متمدن سازی» برای اولین بار به دست جرج واشنگتن و هنری ناکس پیشنهاد شد.

اقدام دیگر دولت امریکا تصویب قانونی در سال ۱۸۸۷ بود که به نام تهیه کننده اش, هنری لارنس داوز, سناتوری از ماساچوست, قانون داوز خوانده شد. بر اساس این قانون سرزمینهایی که ملک گروهی هر قبیله بود افراز شده و تکه زمینهای به دست آمده به هر یک از اعضای قبیله که مایل بودند از قیمومیت قبیله خود خارج شده, سیستم اداره خودگران قبیله را کنار گذاشته و شهروند ایالات متحده آمریکا شوند واگذار میشد. لازم به ذکر است که این شهروندان جدید تا سالیان طولانی از حق رای برخوردار نشدند.

ملحقات جدید به این قانون در سال ۱۸۹۸, شامل مواردی همچون ملغی کردن حکومتهای خودگردان سرخپوستی, حذف دادگاههای قبیله ای, و فروش مازاد زمین پس از واگذاری تکه های زمین به افراد قبیله بود. در نتیجه این قانون در طول چند دهه, بیش از ۹۰ میلیون هکتار از سرزمینهای سرخپوستان از کنترل و اداره آنها خارج شده و به غیر فروخته شد. اهداف شش گانه قانون داوز به شرح زیر بود:

  • شکستن وحدت ساختاری هر قبیله
  • تشویق به اقدامات فردی
  • گسترش کشاورزی بین بومیان
  • کاهش هزینه اداره کردن بومیان
  • قطعی کردن مالکیت بومیان بر بخشهایی مشخص از زمینهایشان
  • آزاد کردن مابقی زمینها برای استفاده و اقامت سفیدپوستان تازه مهاجر

با پایان جنگهای سرخپوستان در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم, دولت آمریکا انجام مراسم مذهبی و سنتی را برای بومیان غیرقانونی اعلام کرد.

دولت ایالات متحده امریکا از سال ۱۸۱۰ اقدام به تاسیس مدارس شبانه روزی برای تحصیل اجباری کودکان بومی کرد. دانش آموزان در این مدارس وادار به تکلم به زبان انگلیسی, حضور یافتن در مراسم کلیسا, و ترک سنتهای قبیله خود میشدند. آنها همچنین وادار به تغییر آرایش مو, تعویض لباسهای «وحشیان» و تغییر نامهای سنتی شان به نامهای اروپایی-آمریکایی میشدند. خواندن آوازهای بومی یا انجام رقصهای سنتی در مدرسه اکیداً ممنوع بود. تحقیقهایی که از نیمه دوم قرن بیستم انجام شده بر وقوع آزارهای روانی, جسمی و جنسی علیه این کودکان تاکید دارد.

تعداد دانش آموزانی که وادار به تحصیل در مدارس شبانه روزی میشدند در سالهای دهه ۱۹۷۰ به اوج خود رسید. تخمین زده میشود که در سال ۱۹۷۳ حدود ۶۰ هزار کودک سرخپوست در این مدارس حضور داشتند. با قوت گرفتن اقدامات فعالان اجتماعی و چندین مطالعه و تحقیق که در سالهای دهه ۶۰ و ۷۰ انجام شد, مخالفت با این مدارس اوج گرفت و در نهایت آخرین مدارس شبانه روزی در سالهایی دهه هشتاد و نود میلادی تعطیل شد.

——————-

هر دو نمونه گواهی است بر اینکه چگونه با تغییر زمانه و ایجاد حساسیت عمومی نسبت به نسل کشی,  قتل عام فرهنگی جایگزین نسل کشی شده است, و نسلهای دیروز و امروز یک ملت یا قوم را درگیر تباهی, رخوت و سیاهی کرده اند.

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*