ماجرای واقعی از بقای انسان در شرایط سخت، سقوط در کوههای آند

سه تن از اعضای تیم راگبی کالج اولد بویز، مونته ویدئو، اروگوئه ۱۹۷۲ چند روز قبل از حادثه

“آند چیزی را که می گیرد پس نمی دهد”
یک ضرب المثل در آمریکای جنوبی

ماجرا از این قرار است که تیم راگبی یکی از کالج های دانشگاه مونته ویدئو در اروگوئه از رقیب شان در شیلی یک دعوتنامه برای یک بازی دوستانه دریافت می کنند، ناندو پرادو، روبرتو کانسا،گوستاوو زربینو ،کارلیتوز پائز ،پانچیتو گونزالس و سی نفر دیگر خودشان را آماده می کنند که برای روز پنج شنبه در فرودگاه حاضر باشند، کاپیتان تیم به بچه ها می گوید چون هواپیما ده صندلی خالی دیگر دارد اگر مایلند کسی را با خود بیاورند مانعی ندارد، ناندو پرادو ،قهرمان این داستان واقعی از خواهر و مادرش می خواهد اگر دوست دارند با او به این سفر بیایند و آنها نیز قبول می کنند تا به سانتیاگو در شیلی رفته و برای خود خرید کنند، روز پنج شنبه هواپیما با چهل و شش نفر پرواز می کند و بعلت شرایط جوی نامناسب در شهر مرزی مندوزا، آرژانتین نزدیک مرز شیلی،فرود می آید تا فردا که هوا مناسب تر شد پرواز شان را بسوی سانتیاگو شیلی ادامه دهند.

تیم راگبی چند روز قبل از حادثه

صبح روز جمعه ۱۳ اکتبر ۱۹۷۲ هواپیمای فیرچیلد نیروی هوایی اروگوئه که توسط بچه ها بعلت ارزان بودنش اجاره و چارتر شده بود به مقصد شیلی پرواز می کند، چیزی که بچه ها نمی دانند اینست که این مدل هواپیما اصلا رکورد و سابقه خوبی نداشته و سوانح زیادی داشته است، بهرحال هواپیما غرش کنان به ارتفاع سی هزار پایی و بالای سلسله جبال آند می رسد.

این منطقه جغرافیایی که شامل رشته کوههای زیادی بالغ بر هزاران کیلومتر تحت عنوان آند می باشد منطقه ای بسیار خشن و صعب العبور و بدون هیچ گونه پوشش گیاهی می باشد، تنها در آن سنگ و یخ و برف وجود دارد. هواپیما بدلیل نداشتن قدرت زیاد نمی تواند مستقیما از روی کوهها رد شود بنابراین خلبان تصمیم می گیرد در طول آن حرکت کرده و در منطقه ای که کوهها تقریبا به پایان می رسد از عرض عبور کرده و راه خودش را به سوی سانتیاگو پایتخت شیلی ادامه دهد،وجود مه بسیار غلیظ باعث می شود خلبان یک اشتباه محاسباتی ویرانگر را انجام دهد او فکر می کند که عرض کوهها را طی نموده و اکنون به آن طرف کوه رسیده است در حالیکه نه تنها چنین نشده بلکه او اکنون دقیقا بر روی کوهها در حال پرواز است.

خلبان با توجه به زمان پرواز حدس می زند که آنها در پنجاه کیلومتری سانتیاگو هستند بنابراین تصمیم به کاهش ارتفاع می گیرد، وجود مه غلیظ باعث می شود او کوههای زیر پایش را نبیند. ناگهان با نزدیک شدن به کوهها مه پاک می شود. کارلوس پائز یکی از مسافران می گوید تا مه کنار رفت کوهها نمایان شد و من به دوستانم گفتم چرا ما اینقدر نزدیک به کوه پرواز می کنیم، در این زمان خلبان متوجه اشتباهش می شود و با دست و پاچگی پدال قدرت انجین را زیاد می کند تا با کوهی که در مقابلش نمایان شده برخورد نکند، صدای غرش شدید انجین مسافران را به وحشت می اندازد، در این هنگام هواپیما به بالای کوه می رسد اما بال سمت چپ با یک صخره بزرگ برخورد کرده و دم و قسمتی از عقب هواپیما کنده شده و الباقی هواپیما با شکم بر روی یک دره عمیق برفی سر می خورد و با سرعت زیاد به انتها آن رفته و پس از لحظاتی متوقف می شود.

هواپیما در هنگام سانحه

شدت برخورد بسیاری از مسافران را کشته مجروح و بیهوش می کند از چهل و شش مسافر ۱۲ نفر در برخورد اولیه کشته می شوند، کمک خلبان در دم کشته می شود و خلبان بشدت مجروح شده طوریکه از یکی می خواهد هفت تیرش را به او داده تا خودش را بکشد، تعدادی حدود ۱۶ نفر هم سالم مانده یا جراحات سطحی بر می دارند، افراد سالم بلافاصله مجروحان را به داخل هواپیما کشانده و کشته ها را به بیرون منتقل می کنند، و با کیف ها در قسمت عقب هواپیما که اکنون کنده شده یک دیوار درست می کنند. ناندو پرادو به ظن اینکه کشته شده در بیرون دم در گذاشته می شود، دمای هوا که زیر صفر است با فرا رسیدن شب به منفی سی الی چهل درجه کشنده می رسد و مسافران در میان آه و ناله مجروحان شب اول را با زجر فراوان بدون دارو و آب و غذا با فقط مقداری شکلات سر می کنند.

فردا و روزهای بعد را مسافران به امید اینکه گروه نجات بزودی خواهد رسید با دلهره درد و رنج و سهمیه بندی شدید کمی بیسکویت و شکلات سر می کنند اما از گروه نجات خبری نمی شود، در روز سوم مسافران صدای ناله ای می شنوند و در کمال تعجب می بینند ناندو پرادو که فکر می کردند مرده، زنده است، سریعا او را به داخل کشانده و به او می گویند مادر و خواهرش کشته شده اند، روز ششم مسافران صدای هواپیمایی را می شنوند، هواپیما پدیدار شده و از روی سرشان عبور می کند، مسافران خوشحال شده و مطمئن می شوند سرنشینان هواپیما آنها را دیده و موقعیت شان را به گروههای نجات خواهند داد و آنها بزودی نجات خواهند یافت،یکی از مسافران از داخل کیفی رادیوی کوچکی پیدا می کند و در روز دهم از رادیو می شنوند که سرپرست گروه نجات اعلام می کند که کار جستجو در ده روز گذشته بشدت انجام شده و هیچ اثری از هواپیما و سانحه دیدگان نیست و به احتمال قوی آنها همه کشته شده و در زیر برف مدفون شده اند لذا جستجو بی فایده بوده و خاتمه می یابد.

یکی از تصاویر گرفته شده در طی حادثه

مسافران از داخل یکی از کیف ها دوربینی یافته و با آن عکس های یادگاری از مصائب و دشواری های شان می گیرند

ناندو پرادو و ربرتو کانسا چند هفته قبل از حادثه

در این بین برخی از مجروحان بدلیل نبودن دارو و معالجه می میرند و جسدشان به خارج منتقل می شود اکنون فقط ۲۵ نفر باقی می مانند، در روز سی ام اتفاق ناگوار دیگری می افتد، وقتی شب همه در خواب هستند، ناگهان صدایی شدیدی مانند صدای سم اسب ها شنیده می شود، آنها با نگرانی بیدار شده و همدیگر را می نگرند در این اثنا، به یکباره خروارها تن برف و یخ ناشی از بهمن،با شدت فراوان وارد لاشه هواپیما شده و تا چند متر آنرا می پوشاند، بمحض خاتمه بهمن، عده ای با تقلای فراوان یکدیگر را نجات می دهند و پس از دو روز گرفتاری در زیر بهمن، بلاخره با زحمت زیاد موفق می شوند از آن خارج شوند، اما ۹ نفر آنها بر اثر این حادثه جانشان را از دست می دهند.

پس از نجات از بهمن، ناندو پرادو، تصمیم می گیرد در روز ۱۲ دسامبر از منطقه خارج شود، ناگفته نماند در طی ۴۰ روز قبل آنها دو سه نوبت تلاش نمودند از آن دره که بعدها به دره اشک ها معروف شد خارج شوند، اما غیر ممکن بود، آنها مقداری از مسافت را که طی می کردند بر اثر باد و بوران مجبور به عقبگرد می شدند، ناندو تصمیمش را می گیرد و آنرا با چند نفر از دوستان منجمله روبرتو کانسا در میان می گذارد، بالاخره از بین ۱۶ نفر سه نفر حاضر به همراهی با او می شوند و بقیه در تهیه وسایل مثل کیسه خواب و کفش از ابر صندلی ها و خوراک به او کمک می کنند، بالاخره ۱۲ دسامبر از راه می رسد، و ناندو، روبرتو و ویزین تین راهشان را مستقیم بسوی قله روبروی شان آغاز می کنند.

این قله بقدری بزرگ است که سه روز طول می کشد تا به بالای آن می رسند و در طی این سه روز دوستانشان آنها را ریز بشکل سه نقطه سیاه می دیدند، آن سه نفر فکر می کنند اگر به بالای این کوه برسند مطمئنا سرسبزی و شهرهای شیلی را خواهند دید، اما با رسیدن به قله، با صحنه ای که می بینند درجا خشکشان می زند، نقطه مقابل شان آنچه می بینند کوه و رشته کوه است، آنها با چشمانی اشکبار بهم نگریسته و کاملا نا امید می شوند، اما در این بین ناندو به یاد پدرش می افتد، خونی تازه در رگ های او بجوش می آید و به روبرتو می گوید ما که بدون شک خواهیم مرد پس بیا در حال تلاش بمیریم، آنقدر برویم تا بیفتیم و بمیریم.

بعلت کم بودن غذا، آنها از ویزین تین، همراهشان،می خواهند تا به هواپیما برگردد و آندو به سفر سخت و طاقت فرسایشان ادامه می دهند،ده روز با مشقت و دشواری،دره ها، قله ها و گردنه های صعب العبور را پشت سر می گذارند و غذایشان تمام می شود، در این اثنا برای اولین بار به زمین خشک بدون برف می رسند و علف و آب پیدا می کنند، آنها که شدیدا گرسنه هستند علف ها را با ولع می خورند و از آب رودخانه می نوشند، ناگهان چند راس دام در آنطرف رودخانه می بینند و ساعتی بعد پس از ۷۲ روز، انسان دیگری می بینند، شخصی که در آنطرف رودخانه سوار بر اسبی می باشد،شروع به داد و فریاد می کنند و کمک می خواهند، آن شخص بعلت صدای زیاد رودخانه خروشان آنها را می بیند اما حرفهای آنان را نمی شنود، او به آنها اشاره می کند و می رود و پس از چند ساعت برگشته و سنگی را برداشته کاغذ و قلمی را با نخ به آن بسته و همراه با مقداری غذا به آنطرف برایشان پرتاب می کند.

آنها سریعا کاغذ را باز کرده و برای او داستان شان را نوشته و در آخر می نویسند ” الان ما کجا هستیم؟” و برای او پرتاب می کنند او نامه را با تعجب خوانده و به آنها اشاره می کند منتظر باشند، روز بعد ارتش شیلی بهمراه چند اسب به آنطرف رودخانه رفته و آنها را نجات می دهند و پس از آگاهی از زنده بودن ۱۴ نفر دیگر سریعا هلی کوپتر ارتش به محل رسیده و خلبان به ناندو می گوید امکان ندارد بتوانم آنها را پیدا کنم مگر اینکه تو با من بیایی. آنها سوار هلی کوپتر شده و پس از ساعتی باز ماندگان را یافته و نجات می دهند.

این داستان بسرعت در تمام دنیا انعکاس می یابد و برخی اعلام می کنند که آنها مرتکب گناهی بزرگ شده و همنوع شان را خورده اند،اما کلیسا اعلام می کند که کار آنها در آن شرایط دشوار صحیح بوده و چاره ای جز آن نداشته اند، در این بین نویسندگان و کارگردانهای بزرگ با بازماندگان تماس گرفته و برای نوشتن و فیلم ساختن از داستان شان اعلام آمادگی می کنند، بازماندگان یکی از نویسندگان برجسته انگلیسی بنام “پیرس رید” را برای نوشتن کتاب سرگذشت شان در نظر می گیرند و او کتاب بازمانده را می نویسد، یک کارگردان هالیوودی نیز فیلمی هم به همین نام از سرگذشت شان می سازد، چندین مستند هم در این مورد تا کنون ساخته شده است، ناندو پرادو شخصی که آنها را نجات داد و قهرمان این داستان واقعی، در میان تعجب خواهر و پدرش به خانه بر می گردد، پدرش ماشین و موتور و سگ او را یک ماه پس از سانحه می فروشد.پدرش رئیس اتحادیه ماشین رانی اروگوئه بود و او برای رهایی از اثرات حادثه وارد مسابقات اتومبیل رانی می شود و همزمان کارخانه پدرش را اداره می کند،سال بعد ازدواج می کند،او اکنون تاجری موفق و یک سخنران انگیزشی شناخته شده می باشد و تقریبا هر ماه چند سخنرانی در نقاط مختلف دنیا برگزار می کند، کانسا به دانشگاه برگشته و رشته پزشکی را به اتمام می رساند و اکنون همچنان به کار طبابت و تدریس در دانشگاه مشغول است.

سرگذشت تیم راگبی کالج اولد بویز اروگوئه در سال ۱۹۷۲ به اعتقاد بسیاری یکی از بزرگترین داستان های بقا در تاریخ شناخته شده بشر می باشد و نشان می دهد که انسان می تواند با اراده ی پولادینی که خداوند در روح انسان قرار داده بر مشکلات و مصائب غلبه نماید، دشواری ها و موانع را از سر راهش بردارد، این روح و اراده باعث بقای انسان در طی میلیون ها سال شده است، بچه های کالج اولد بویز براحتی می توانستند طعمه سرما و شرایط بسیار سخت آند شوند و در عرض چند روز بمیرند، زیرا همانطور که خواندید ضرب المثلی محلی در شیلی وجود دارد که می گوید” آند آنچه را می گیرد پس نمی دهد “، بزرگترین درسی که انسان می تواند از این داستان بیاموزد در جمله ای از ناندو پرادو نهفته است” من می دانستم خواهم مرد اما به خودم گفتم بهتر است در حال تلاش بمیرم”.

 

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*