نمانده ست

تابلوی فریاد یا جیغ (نخستین اثر اکسپرسیونیستی جهان، اثر ادوارد مونش،۱۸۹۳)

تابلوی فریاد یا جیغ (نخستین اثر اکسپرسیونیستی جهان، اثر ادوارد مونش،۱۸۹۳)

این شهر را پروانه نمانده ست.

در تنگنای ِ عُریانیِ زبانه های زرد،

باریابِ گردِ اشکیم و رقص ِ بی بستر.

به نامِ فرسوده ی عشق

چگونه سرودن؟

بر شولای یاس،

 عاشقانه نمانده ست.

آن پرنده کو بالَش

بر شهنامه ی آسمان ِ ما

استوره ی نیلوفری ِ موج بود و قصیده ی اوج،

از تندبادِ ناجوانمردِ سقوط،

خاک

میهن کرد و در ضیافتِ سُرخین ِ بیداد،

پَرشکست.

بر شاخسارِ سرود،

 آشیانه نمانده ست.

لب دوختن من از هراس ِ ملّاکان دُژسینه نبود.

ساحرِ مِهر –خُدعه وار-

واژه واژه ی جوانی ام ربود و از سنگینیِ سوگ و سکوت،

پیر

چله نشینم کرد؛

بر لبِ تاریخ، زمزمه خشکید و آوای چنگ

-آن چنگی که خون ِ انگشتان ِ پدرم می شناخت-

در پس ِ قطعه ی تلخ ِ ما-نشُدن

گم شد.

هزار سال است

که بر دفترِ صدبرگِ جوانی،

 ترانه نمانده ست.

زندگانی ام

جز کتابِ بَدلفافِ ممنوعه ای نبود

که در شبانه ای موهوم

با فروغ ِ پراکندنش

سر به ابدیّتِ “عقل ِ ناب” سپردم.

سحرگاه –امّا–

جمله هایم

پاسوز و دردآور،

بر کپّه ی دشنامهای ملّتم خاکستر شدند.

این هجومِ سنگین ِ نَفس را

-بیش از این-

چگونه به-دوش-بُردن؟

در این دخمه ی نژادکُشتنِ نور و سبعیّتِ دست،

برای زندگی هم

 بهانه نمانده ست.

من به تاریکیِ فردا و فردا طعنه نمی زنم.

چگونه وحشتِ شرجی ِ حقیقت را،

در چکاچاکِ آن کابوسی که همپای کولاکِ داغِ رُجحانِ زخم،

خانه ام ویران کرد

به امّید تعبیر کنم؟

چگونه بپایم؟

وقتی

حتی

خانه نمانده ست…

محمدمهدی مرادی

اردیبهشت ۸۷

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*