نگاهی به رمان فریدون سه پسر داشت؛ نوشته‌ی عباس معروفی

فریدون سه پسر داشت

فریدون سه پسر داشت

«فریدون سه پسر داشت،‌ مادر با دست چهار را نشان داد،‌ پدر گفت:‌ شاهنامه را عرض میکنم بانو!»

«فریدون سه پسر داشت» نوشته عباس معروفی،‌ فقط یک رمان نیست. داستان سرنوشت یک نسل است؛ نسل انقلاب. شخصیت های رمان،‌ شخصیت های حقیقی هستند که نویسنده تا آنجا که چارچوب های داستان نویسی اجازه میداده،‌ نام و نام خانوادگی آنها را به حقیقت نزدیک نگه داشته است.

نام داستان و ترجیع بند داستان (عبارت ذکر شده در بالا) بهترین انتخاب نویسنده برای پیوند دادن داستان خود به داستان شاهنامه فردوسی است. و به راستی که باید گفت همچنانکه فردوسی تدوین کننده _و نه سازنده_ شاهنامه از روی تاریخ باستان است،‌ عباس معروفی هم تدوین کننده _و نه سازنده_ «فریدون سه پسر داشت» به عنوان داستان سرنوشت ایرانیان معاصر است.

فریدون پدر ملت ایران و آریاییهاست. او جهان را میان سه پسر خود بخشبندی میکند. ولی پسران به جان هم افتاده و پس از ریخته شدن خون ایرج،‌ جنگ و آشوب، آریاییها را در برمیگیرد؛ جنگی بی پایان. تا آنجا که حتا گرفته شدن کین ایرج از سوی منوچهر نیز پایانی بر کشمکش درونی آنها نیست.

فریدون عباس معروفی به جای سه پسر، چهار پسر دارد. سه پسر برای نشان دادن چندگانگی و چند دستگی ایرانیان در عصر انقلاب کافی نبود. ولی با نگاهی موشکافانه اتفاقا پی میبریم که کلید ماجرا همین توجه به عدد سه است که جای چهار را میگیرد. چهار ظاهری است و سه حقیقی.

 

نگاهی به شخصیت های داستان

ایرج،‌ سوسیالیست خردمند و چپگرای اومانیست و باسوادی است که به دلیل برگزاری یک تئاتر که در آن داستان زهاک (ضحاک) و کاوه و فریدون را نمایش داده و عملا حکومت پهلوی را به نقد میکشد به زندان می افتد. او در جریان انقلاب آزاد شده و پس از انقلاب خیلی زود به جرم «ساز مخالف بودن»‌ اعدام میگردد.

سعید،‌ تلفیقی از چپگرایی و اسلامگرایی است و بنابراین به مجاهدین میپیوندد. و در عملیات فروغ جاویدان به همراه هزاران نفر از جوانان پاک و خام ایرانی کشته میشود.

اسد،‌ اسلامگرایی متعصب و دگم‌اندیش است که به خاطر رهبرش به روی پدر خود اسلحه میکشد و حتا اعدام برادرش را محکوم نمیکند. او نماد جریانی است که پس از انقلاب و پس از تصفیه خونین به قدرت میرسد. ولی همین اسد در دهه دوم پس از انقلاب، «با دادستان انقلاب شریک شده و تو کیش،‌ پاساژ زده و به تندی گذشته نیست.»

و بلاخره مجید، شخصیت محوری داستان که بیشتر بخشهای داستان را از زبان او میشنویم. در میان برادران بیشترین همسانی را با ایرج (قهرمان مظلوم داستان) دارد. چپگرا و کمونیست است. اینجا شاید بگویید که چرا مجید همانند ایرج است؟ مگر قرار نیست هر پسر نماینده طیف و جناحی باشد؟‌ شتاب نکنید! با خواندن داستان پی خواهید برد. ایرج هرگز پندهای برادر بزرگ را گوش نمیدهد. به موقع از کشور فراری میشود تا به سرنوشت او دچار نگردد. سالها در اروپا به فعالیت سیاسی اپوزیسیونی میپردازد. ولی به مرور شکست های سیاسی و رخدادهای شخصی باعث دلسردی و نهایتا افسردگی او میگردد تا اینکه در بیمارستان روانی بستری میشود. پس از چهار سال زندگی در بیمارستان روانی،‌ تصمیم به بازگشت به ایران میگیرد و …

نکته مهم درباره مجید این است که بلآخره پی میبرد که ایرج درست میگفته، ولی دیگر دیر شده است. یاد و خاطره ایرج در عین حال که روحیه خسته و آزرده مجید را آرامش میدهد ولی همواره نوعی عذاب وجدان را برایش به همراه دارد. از دیگر ترجیع بندهای دلنشین داستان، عبارت «تو در عکس نیستی» است که مجید در بیمارستان به هنگام تماشای عکسها و پرواز به گذشته و خاطراتش آنرا به ما میگوید. چراکه ایرج چه پیش و چه پس از انقلاب در زندان بود و حتا به هنگام با خانواده بودن نیز خودش عکاس بود. از همینجا به عبارت «فریدون سه پسر داشت» میرسیم. عبارتی که هم نام داستان است و هم مدام تکرار میگردد و نکته همینجاست. ایرج نیست!‌ ایرج ها در عکس نبودند و نیستند. ایرج ها را نادیده گرفتیم. فقط مجید و سعید و اسد دیده شدند. پس فریدون سه پسر داشت نه بیشتر! ایرج میتواند همان مجید باشد یا مجید میتوانست ایرج باشد. بهترین تمثیل برای تاریخ معاصر ایران. ایرج که نماد خردورزی و باسوادی است در عکس نیست،‌ (توجه کنید به معنای مثال انگلیسی he is not in the picture!) و سه پسر دیگر که وجه مشترکشان تعصب، دگم اندیشی و ایدئولوژی پرستی است دیده میشوند.

فریدون،‌ پدر خانواده است و سرشار از گناه. شاید خواننده بپرسد فریدون شاهنامه قهرمان استوره ای است، ولی اتفاقا خواندن داستان عباس معروفی این نکته را به ذهن می آورد که فریدون شاهنامه هم کم تقصیرکار نیست. یادمان نرود که فرزندان فریدون در شاهنامه در زمان زندگی فریدون به جان هم می افتند. پس حتما او نیز در این فاجعه گناهکار است. فریدون عباس معروفی در نیمه داستان که بیشتر نشاندهنده کنش و منش او در پیش از انقلاب است دو وجه دارد. نخست اینکه نشان دهنده پدری نه چندان احساسی و بیشتر در پی منافع و مصالح شخصی است (هم برادر و هم پسرش با رژیم درگیر میشوند ولی در هر دو مورد،‌ برادر و پسر خود را نادیده میگیرد و حتا تا پای انکار آنها پیش میرود،‌ تا منافع و مصالح خود که موازی با رژیم است را نگه دارد). دوم اینکه او یگانه مدافع ارزشهای حاکمیت پیش از انقلاب در داستان عباس معروفی است. مدام از رژیم و شاه پشتیبانی میکند و فرزندان را نکوهش. و البته شایان توجه است که در همه داستان عباس معروفی،‌ کمترین انتقاد اصولی و اساسی از حکومت شاه در دهان شخصیت ها گذاشته نمی شود تا آنجا که در بخشی، حتا این بار را هم خود فریدون به دوش میکشد:‌ «ایرج ما را بیخودی دستگیر کردند

نویسنده همسانی های دو رژیم را نشان میدهد. بویژه در بخش پخش اعترافات ایرج از تلویزیون شاه. ولی اینها اصلا به چشم نمی آید و باعث نمیشود تا خواننده مانند جریان چپ سیاسی،‌ دو رژیم را «سر و ته یک کرباس» بخواند. نخست کتاب را بخوانید و سپس رفتار دو رژیم را با ایرج بسنجید!

داستان عباس معروفی بیش از همه کتابهای تاریخی،‌ ذهنیت ما را نسبت به انقلاب ۵۷ روشن میکند.

همسر فریدون،‌ نماد زنان سنتی ایرانی البته در دوران معاصر است. هرگز کمترین نشانی از خردورزی و منطق در گفتار و رفتارش نیست. در احساسات غرق است. در فرزند دوستی تا آنجا پیش میرود که یکبار در پاسخ به «فریدون سه پسر داشت»های شوهرش میگوید اصلا فریدون شاهنامه هم چهار پسر داشته،‌ فردوسی هم دروغ گفته است! شاهنامه را افسانه های سلطنتی و افیون گمراهی میخواند! پیش از انقلاب، اگر دشمنی با رژیم دارد،‌ به خاطر زندانی بودن پسرش است و نه منطق. در جایی فریدون میگوید «این آبرویی که مملکت ما امروز دارد از شاه (منظور پهلوی ها) است.» و مادر با تندی پاسخ میدهد : «نه خیر! مملکت پیش از شاه نیز آبرو داشت!» خواننده با کمترین دانش نیز امروز نیک میداند که اگر بتوان آبرویی برای ایران در جهان قائل شد، مربوط به دوران قاجار نیست! این جمله را عباس معروفی برای شناخت مادر سنتی ایرانی، در دهان او میگذارد.

همین مادر به هنگام انقلاب اگر خوشنود است فقط به جهت خوشنودی فرزندانش است. عکس ایرج را در روزنامه ها چاپ میکنند. فریدون میگوید: «این ایرج ما میخواهد جای شاه را بگیرد؟» مادر میگوید: پسرم چه کم دارد؟ فریدون پاسخ میدهد: «فره ایزدی»! درست از زمانی که ایرج دوباره دستگیر میگردد،‌ مادر جای پدر را میگیرد. تا دیروز اسد مجبور بود به روی پدر اسلحه بکشد. ولی امروز با مادر طرف است و البته زن سنتی ایرانی آنگاه که بخواهد قدرت‌نمایی کند،‌ کسی جلودارش نیست. اسد که در برابر پدر مهاجم بود،‌ اکنون در برابر مادر مدافع است.‌ جرات نمیکند دست به اسلحه ببرد. پا به فرار از خانه میگذارد و حتا با لحنی کمدی میگوید «جلوی مادر را بگیرید

حالا پدر نه مانند اسد از روی احساس،‌ بلکه از روی مصلحت اندیشی،‌ لباس عوض میکند. کراوات را باز کرده و به سراغ ریش و تسبیح میرود و سر از مجلس در می آورد. از این پس تندترین انتقادها از رهبران انقلاب را از زبان مادر میشنویم.

از آنجا که به گمانم بیشینه خوانندگان این جستار، کتاب را نخوانده اند، بیش از این به جزئیات آن نمیپردازم و آنرا به زمانی موکول میکنم که شماری از کسانی که کتاب را خوانده اند، نظر داده و آنگاه در بحث شرکت کنم.

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*