داستان های خواندنی می 16, 2017 توسط مدیر · Published می 16, 2017 داستان واقعی “مردانگی”ند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها