ایرانیان: یکَه سواران دوگانگی – بخش اول

زنده‌یاد نادر نادرپور

زنده‌یاد نادر نادرپور

کلمه ای چند در آغاز

زنده‌یاد نادر نادرپور- یش از چهل سال است که من درباره ملیت و فرهنگ ایرانی و پیوندشان با زبان پارسی اندیشیده ام، و نیز: بیش از پانزده سال است که این هر سه را در خطر پنداشته و مقالاتی به حکم پندار خویش نگاشته ام. آنچه در زیر می آید، تلفیق دونمونه از همین مقالات است که یکی، زیر عنوان «هویت ملّی و زبان مشترک»۱ و دیگری، به نام «ایران: خداوند دو فرهنگ»۲ قبلاً به چاپ رسیده و اکنون، با افزودن ها و کاستن های لازم، به صورت چکیده تمام اندیشه های چند سال اخیر من درباره ارتباط ملّیت و فرهنگ ایرانی با زبان پارسی درآمده اند.
چون قبلاً صورت نخست مقاله «هویت ملّی و زبان مشترک»، به یادنامه ای که برای استاد بزرگ فقید: «دکتر پرویز ناتل خانلری» فراهم می شد، اختصاص یافته بود و به سبب ممنوع الانتشار شدن آثار من در ایران، به کار چنان یادنامه ای نیامد، اکنون به مناسبت چهارمین سال گشت فقدان آن زنده نام۳ و نیز: به پاس خدمات گرانبهای او به زبان و ادب پارسی و دلبستگی های عاشقانه اش به ملیت و فرهنگ ایرانی، این نوشته را به آن روان ارجمند تقدیم می دارم.

«امروز در زبان های مهّم اروپائی، برای دو مفهوم “ملیت” و”ملیت پرستی”، واژه های متفاوتی وجود دارند که این مفاهیم را کاملاً از یکدیگر جدامی کنند۴ امّا آشفته کاری برخی از ایرانیان، غالباً هردو را در زبان فارسی به هم می آمیزد و چه بسا که یکی را در قالب دیگری می ریزد.
من، ناگزیر، برای اجتناب از هرگونه سوء تفاهم دراین نوشته، تصریح می کنم که: اوّلاً واژه “ملّیت” را به جای اصطلاح “هویت ملّی” و در مقابل کلمه انگلیسیnationality  به کار می برم و فعلاً با اصطلاح “ملّیت پرستی”- که معادل واژه nationalism و بیرون از حوزه بحث من است- کاری ندارم. ثانیاً، به منظور احتراز از برانگیختن احساسات “سیاسی” خوانندگان، یادآور می شوم که واژه هائی مانند”ریشه” و”نژاد” و”تبار” را صرفاً برای طبقه بندی خانواده های گوناگون انسانی برگزیده ام و در این طبقه بندی به هیچ وجه قصد ارزش گذاری نداشته ام و به همین سبب، تا حدّ ممکن، از استعمال کلماتی چون “ملّت” و “قوم” و “خلق” -که کمابیش، مفاهیم “ناسیونالیستی” دارند- پرهیز کرده ام.
امّا همه این ملاحظات، مرا از توضیح نکته ای درباره واژه های “ملّت” و “ملّیت” باز نمی دارد و آن نکته، این است که هرچند اطلاق کلمات مذکور و همانندان فرنگی آنها برمجموعه ای مرکّب از: «یک مردم و یک حکومت و یک محدوده جغرافیائی» نسبتاً جدید است ولی مفاهیم این واژه ها در ذهن آدمیان، سابقه ای دراز دارند. به عبارت ساده تر: اگر اصطلاحاتی مانند”ملّت یونان” و یا “ملّیت ایتالیائی” (وهمچنین: “ملّت ایران” و یا “ملّیت تُرک”) مولود تکوین “بورژوازی”- یعنی: شهرنشینی جدید- در دوقرن اخیر مغرب زمین بوده باشند، مفاهیم آنها از روزگاران کهن، واژه هائی مانند یونانیان و رومیان و یا ایرانیان و تُرکان را در زبان های مختلف آفریده اند، و این بدان معناست که ویژگی های نژادی و قومی، از دیرباز، آدمیان را به هم پیوسته و یا از هم گسسته اند و منافع مشترک و یا متضادّی برای آنان فراهم آورده اند.
بنابراین، می توان گفت که سابقه مفاهیم “ملّت” و “ملّیت”، از پیشینه واژه هائی که در هر زبان بر آنها اطلاق شده، بسیار کهن تر است و کسانی که برای توجیه عقاید “خاصّ” خود، دیرینگی این مفاهیم را به بهانه تعاریف اخیر و اصطلاحات جدید انکار می کنند، حقیقتی تاریخی را می پوشانند.
امّا چنان که در آغاز این مقال نوشتم، فعلاً مرا با حقّانیت یا بطلان این مفاهیم کاری نیست، بلکه فقط درباره ارکان “ملّیت” و “فرهنگ” و پیوندشان با “زبان” گفتگو می کنم و برای برآوردن این منظور، به تعریف و تحلیل عنصر”ملّیت” نیاز دارم و بهتر می دانم که هنگام پرداختن به این کار، از توانائی “تمثیل” بهره جویم تا بیانی رساتر و روشنتر از حدّ معمول داشته باشم.

“کاخ ملّیت” بر سه ستون استوار است و آن ستون ها، به ترتیب: “پیوندهای خاکی”، “پیوندهای خونی” و “پیوندهای فرهنگی” نام دارند و هرکدام نیز، به نوبه خود، از سه واحد تشکیل می شوند:

۱. ستون پیوندهای خاکی، “تاریخ” و “جغرافیا” و “دولت” هر کشور را بر سر دست دارد و اگر ما این سه کلمه را از میان بشکافیم، به “خاطرات قومی” و “محلّ سکونت” و “طرز اداره” هر ملّت برخورد می کنیم و مخصوصاً در سوّمین واژه، یعنی “دولت” با نهادهای اقتصادی و سیاسی مهمّی که اساس جامعه را تشکیل می دهند روبرو می شویم، نه با نظام های “سلطنت” و “جمهوری” که اشکال حکومت را می سازند.

۲. ستونِ پیوندهای خونی، از “ریشه” و “نژاد” و “تبار” ترکیب می یابد و هریک از اینها، به توضیحی کوتاه نیازمند است: “ریشه”، نخستین و بزرگترین واحد خانواده بشری است و از همین واحد است که اوّل، “نژاد” و سپس “تبار” پدید می آید. مثلاً وقتی می گوئیم: از “ریشه” هند و اروپائی، چند “نژاد” منشعب شده که آریائی یکی از آنهاست و از همین نژاد، “تبار” ایرانی پدید آمده است: نخست به بخش عظیمی از توده های انسانی نظر داریم که در اعصار بسیار کهن، به تدریج از نقاط مختلف کوچیده و برگردِ محوری میان هندوستان و اروپا استقرار یافته اند، و آنگاه توده های کوچکتری را به یاد می آوریم که از آنها جدا شده و در سراسر فلات ایران و قسمتی از هندوستان مسکن گزیده اند و سرانجام، به تیره هائی از آن مردمان اشاره می کنیم که در محدوده جغرافیائی قدیم یا جدید ایران سکونت یافته اند و نام هائی چون “کُرد” و “لُر” و “بلوچ” و “آذری” دارند.
بنابراین، می توان گفت که سیر”پیوندهای خونی”، از مبدأ “ریشه” آغاز می شود و از ایستگاه “نژاد” در می گذرد و به مقصد “تبار” می انجامد و مجموعاً مراحل تداوم نسل های انسانی را درمی نوَردد.

۳. در بادی امر به نظر می رسد که “پیوندهای فرهنگی” را میان “پیوندهای خاکی و خونی” به آسانی جای می توان داد و نیازی به مجزّا کردنشان -برای ساختن سوّمین ستون “کاخ ملیت”- نخواهد بود. امّا با اندکی تأمّل، درمی توان یافت که چنین نیست زیرا بسا ممکن است که “فرهنگ”، ارتباطی صریح و مستقیم با “خاک” و “خون” نداشته باشد، و نیز: بسیار امکان دارد که همین “فرهنگ”، برای به هم پیوستن واحدهای گوناگون بشری، عاملی بس قویتر از “خاک” و “خون” جلوه کند، و گمان دارم که در دنباله سخن، برای هردو مورد، مثال هائی خواهم آورد.
باری، اکنون باید گفت که “زبان” و “هنرها” و “آداب و رسوم“، عناصری سه گانه اند که “پیوندهای فرهنگی” را ایجاد می کنند. گرچه به دلیل اهمیت عنصر “زبان”، می باید که نخست بدان بپردازم امّا برای روشنتر کردن مبحث، و نیز: آسوده خاطر شدن از نکات فرعی آن، لازم می بینم که همین جا توضیحاتی درباره دو  واحد دیگر “پیوندهای فرهنگی”، یعنی: “هنرها” و ” آداب و رسوم” برشما عرضه دارم.
“هنرها” بر دو نوعند: اصلی و دستی. هنرهای اصلی، آنهایند که در قلمرو خلاقیت قرار دارند و شعر و موسیقی و نقّاشی و پیکر تراشی و معماری نامیده می شوند و هنرهای دستی، آنهایند که در طول اعصار، براثر تمرین و تکرار نسل ها کمال می یابند و معمولاً در زندگی روزانه، خدمت یا مصرفی سودبخش دارند مانند قالیبافی و خاتم سازی و کنده کاری و جز اینها که در زبان فرانسه “آرتیزانا”۵ خوانده می شوند و اگر به اندازه هنرهای اصلی، تمام ویژگی های “ملّیت” را باز نمی نمایند، بی گمان، بخش مهمّی از آن را نشان می دهند.
و امّا مقصود از “آداب و رسوم”، همان است که اروپائیان به نام “فولکلور”۶ می شناسند و شامل مراسم جشن و عزا، اعتقادات خُرافی، مَتل ها و مَثل ها، افسانه های کودکانه و قصّه های شفاهی است و هر یک از اینها، به منزله آئین های است که ابعاد گوناگون “ملّیت” را منعکس می کند و به همین دلیل، در خور ژرف نگری و کنجکاوی است.
باری، پس از تشریح عناصر دوگانه “پیوندهای فرهنگی” (یعنی:”هنرها” و “آداب و رسوم”) به عنصر اصلی آن: “زبان” می پردازم و مطلبم را با این نکته آغاز می کنم که “کلمات” فقط ابزار سخن گفتن نیستند بلکه وسیله اندیشیدن نیز به شمار می آیند و مجموعاً : موجب “تفاهم” درمیان آدمیانند، امّا همه زبان ها بر پیوندهای سه گانه “خاکی” و “خونی” و “فرهنگی” تکیه ندارند بلکه گاهی از یک، و گاهی از دو پیوند نیرو می گیرند. مثلاً زبان انگلیسی در ایالات متّحده آمریکای شمالی، فقط بر “پیوندهای خاکی” (یعنی: “محدوده جغرافیائی”، “پیشینه تاریخی” و “شیوه حکومت”) متّکی است زیرا آمریکائیان امروز، از تبار مهاجران دیروزند که بسیارشان به نژادها و زبان های دیگر تعلّق داشته اند، و به اقتضای نژاد و زبان خویش، حامل فرهنگ های دیگر بوده اند و میان آن فرهنگ ها با ملّت انگلیس (که زبانش را بر قسمتی از قارّه نوظهور تحمیل کرده) رابطه ای چندان مستقیم، وجود نداشته است.
و یا فی المثل: زبان آلمانی در کشور اتریش، تنها بر “پیوندهای خونی” یعنی: “ریشه” و “نژاد” و “تبار” دلالت دارد و بر”پیوندهای خاکی و فرهنگی” متکّی نیست، زیرا اتریشیان و آلمانیان گرچه از یک ریشه و یک نژادند، امّا از یک خاک و یک فرهنگ نیستند و مخصوصاً تفاوت های فرهنگی این دو ملّت را در موسیقی و ادبیاتشان باید جُست. و باز، مثلاً زبان عربی در کشورهای الجزایر و مراکش و تونس، صرفاً نمودار “پیوندهای فرهنگی” این ممالک با مردمان شبه جزیره عربستان (یعنی: صاحبان اصلی زبان تازی) است، وگرنه از وجود “پیوندهای خاکی و خونی” درمیان آنان حکایت نمی کند زیرا که این سه کشور شمالی آفریقا نه در خاک عربستان قرار دارند و نه از نژاد تازیانند.
امّا، زبان انگلیسی برای مردم مجمع الجزایر بریتانیا، و زبان ژاپونی برای مردم مجمع الجزایر ژاپون، بر پیوندهای سه گانه تکیه دارند، چرا که هریک از این دو ملّت، دارای “خاک” و “خون” و  ”فرهنگ مشترک” یعنی: ملّیت کامل است و اصولاً باید گفت که ملّیت های کامل و زبان هائی که بر هر سه ستون استوار باشند، فقط در سرزمین هائی یافت می شوند که “طبیعت”، برایشان سرحدّاتی دشوار (یا کمابیش: عبور ناپذیر) ایجاد کرده و به آنها، اَشکالی مانند “جزیره” و “شبه جزیره” و “مجمع الجزائر” بخشیده است. و از همین روست که علاوه بر دو مجمع الجزائر بریتانیا و ژاپن، شبه جزیره عربستان نیز- به رغم دولت های گوناگونی که در آن تشکیل یافته- پایگاه ملّیت کامل است، زیرا پیوندهای مشترک “خاکی” و “خونی” و “فرهنگی” اعراب را یک جا درآن می توان دید. معنی مستقیم این سخن، آن است که سرزمین های بسته (مانند جزیره ها و شبه جزیره ها و یا اقالیم مرتفعی که میان کوهساران صعب العبور قرار گرفته باشند) حفاظی طبیعی برای ساکنان خویش ایجاد می کنند و از تاخت و تاز بیگانگان، محفوظشان می دارند و همین امر باعث می شود که پیوندهای خاکی و خونی و فرهنگی در میان مردم آن سرزمین ها استوار بمانند و از گزند آمیختگی های مُخرّب درامان باشند و “ملّیت های” سالم و کامل به وجود آورند. و البتّه مفهوم مخالف این سخن نیز آن است که همه “ملّیت ها” کامل نیستند، یعنی: بجای تکیه داشتن بر سه ستون (که «پیوندهای خاکی و خونی و فرهنگی» باشند) فقط بر یک یا دوستون استوارند و بناگزیر، ماهیتی که پدید می آورند، ناقص است. از نمونه های این نوع، یکی سوئیس را نام می توان بُرد که فقط بر ستون “پیوندهای خاکی” تکیه دارد، و دیگری: آرژانتین که بر دو ستون «پیوندهای خاکی و فرهنگی» متّکی است و دُرست در اینجاست که میان “ملّیت” و “زبان”، مقایسه هائی به شرح زیر می توان کرد:

۱.  زبان” نیز مانند “ملّیت” می تواند که نمودار یک یا دو و یا هر سه پیوند باشد (و نمونه های هرکدام به ترتیب عبارتند از: زبان روسی برای ملّت های مسلمان اتّحاد جماهیر شوروی پیشین که فقط بر پیوندهای “خاکی” استوار بوده است، زبان پرتقالی برای مردم برزیل که بر پیوندهای دوگانه “خاکی” و “فرهنگی” متّکی است و زبان های فرانسه و آلمانی و انگلیسی که بر هر سه ستون ملّیت های خویش تکیه دارند) و البتّه، قلّت یا کثرت تعداد “پیوندها” در ضعف و قوّت “زبان” نیز –مانند “ملّیت”- مؤثّر است.

۲. زبان هائی یافت می شوند که فقط درمحدوده جغرافیائی کشورهای خویش به کار می آیند و درخارج از آنها مُتکلّمی ندارند (مثلاً زبان های سوئدی و نروژی) و برعکس: برخی از زبان ها، سرحدّات فرهنگی بسیار وسیعتری از مرزهای سیاسی و محدوده های جغرافیائی موطن خویش دارند، فی المثل: زادگاه زبان انگلیسی، مجمع الجزائر بریتانیا (درشمال باختری اروپا) است ولی شعاع نفوذش را در قارّه استرالیا و ایالات متّحده آمریکا و بخش بزرگی از کانادا نیز می توان دید، و همچنین: خاستگاه زبان اسپانیائی، شبه جزیره ایبریا (درجنوب غربی همان قارّه) است امّا متکلّمانش را در ممالک آمریکای شمالی و مرکزی و جنوبی هم می توان یافت و این، یا بدان سبب است که صاحبان چنین زبان هائی در روزگاران گذشته بر سرزمین های دیگر تسلّط داشته و نفوذ فرهنگی و کلامی خویش را بر مردم آن نقاط (حتّی پس از رهائی) تحمیل کرده اند و یا پشتوانه معنوی و ادبی این زبان ها چنان نیرومند بوده که ملّیت های دورتر را به پذیرفتنشان برانگیخته است (مثل پارسی که قبل از انگلیسی، زبان فرهنگی شبه قارّه هند بوده است) و این تنگی یا پهناوری دامنه زبان ها درباره ملّیت ها نیز صدق می کند، زیرا برخی از اینان فقط در محدوده کشورهای خویش سکونت دارند و برخی دیگر در میان چند مملکت تقسیم شده اند (از ملّیت های نوع نخست: مجارها و بلغارها و بسی دیگر را نام می توان بُرد، و از ملّیت های نوع دوّم : تُرک ها را ذکر می توان کرد که به رغم نژاد و زبان واحد، زادگاه های گوناگون دارند و به علّت سرحدّات سیاسی مختلف، جدا از یکدیگر زندگی می کنند) و روشن است که دلیل این گستردگی یا پراکندگی، هیچ گونه عامل فرهنگی نبوده بلکه مهاجرت های اجباری و اختیاری، یا تاخت و تازهای اعصار پیشین بوده است.

۳. برخلاف “ملّیت”، اگر زبانی منحصراً ریشه در “پیوندهای فرهنگی” داشته باشد، از زبان هائی که فقط بر پیوندهای “خاکی” یا “خونی” تکیه دارند (و ناچار در حدّ “لهجه” و “گویش” باقی می مانند) قوّت و جاذبه ای بیشتر خواهد داشت چنانکه زبان عربی برای ملّت های شمال آفریقا (از مصر گرفته تا مراکش) و زبان پارسی برای تبارهای گوناگون آسیائی (چه در داخل محدوده جغرافیائی ایران امروز و چه در شبه قارّه هند و کشورهائی مانند افغانستان و تاجیکستان) از گویش های بومی و حتّی زبان های محلّی، قویتر و پُرجاذبه ترند.

باری، من تا اینجا، نمای عمومی و یا جهانی “کاخ ملّیت” را که بر ارکان سه گانه پیوندهای “خاکی” و “خونی” و “فرهنگی” استوار است وصف کرده ام و آنگاه، پس از بر شمردن عناصری که هریک از این ارکان سه گانه را ساخته اند، به مقایسه ای درمیان مفاهیم “ملّیت” و “زبان” پرداخته و شباهت های این دو را نشان داده ام و اکنون، کسانی را در نظر خود مُجسّم می کنم که چون جای “مذهب” را دراین میان خالی می بینند: فریاد اعتراض بر می دارند که اگر برخی از خصائص “ملّیت” حتّی در اعتقادات خُرافی مردم جلوه می کند، چگونه برخی دیگر از آن خصائص، در “مذهب”- که مورد اعتقاد راستین مردم است- تجلّی نمی تواند کرد؟ پاسح عامّ من به پرسش ایشان این است که مذاهب بزرگ، به حکم خصلت جهانگیرانه و یا جهانگشایانه خویش، حدّ و مرز نمی شناسند و تمام ملل عالم را -از پیش- “امّتِ” خود می دانند و همه کشورها را در قلمرو نفوذ خویش می خواهند و بنابراین، اگر در قطب مخالف “ملّیت” قرار نگیرند، بی گمان، در کنار و یا در خدمت او قرار نخواهند گرفت چنانکه فی المثل در قارّه اروپا، مسیحیت یونانی و فرانسوی و دانمارکی وجود ندارد و آنچه هست: مسیحیت عالمگیر است که حتّی شعبه های کاتولیک و پروتستانش نیز از سرچشمه هیچ ملّیتی نجوشیده است و اگر جوشیده بود: مثلاً ایتالیائی و اسپانیائی از یک سو، و آلمانی و انگلیسی از دیگر سو، “همکیش” نمی شدند. چنین است که به طور کلّی: “مذهب” در پیوند زبان و ملّیت، محلّی از اِعراب نمی تواند داشت.
امّا آنچه تا اینجا در جواب آن “پُرسندگان خیالی” گفتم: پاسخی عام بود، والاّ پُرسش آنان، جواب خاصّی هم دارد که به وضع کشور ما مربوط می شود و آن، این است که مذهبِ اسلام در ملّیت ایرانی و زبان فارسی تأثیری قاطع نهاده و در طول سلطه هزار و چهارصد ساله خویش، فرهنگی دوگانه برای “خواصّ” و “عوام” این سرزمین پدید آورده است. سبب این تأثیر قاطع -که هویت ملّی و فرهنگ ما را به دو پاره تقسیم کرده است- در برخورد “ویژگی های آریائی ایرانِ باستان” و “خصائص سامی اسلام” نهان است و این معنی، به توضیحی بیشتر نیاز دارد:
چنانکه تاریخ گواهی می دهد، ایرانیان باستان از اقوام آریائی بوده اند و زبان های گوناگونشان (از “اوستائی” گرفته تا “پارتی” و “پهلوی”) همه خویشاوندان “سَنسکریت” -یعنی: یکی از کُهن ترین زبانهای هند و اروپائی- و مذاهبشان ( از “مِهری” گرفته تا “بهی” و “زرتشتی”) همه از کیش های آریائی بوده و با نژاد ساکنان فلات “آریانا” تضادّ و تباینی نداشته اند و ناگاه، در ترکیب یک پارچه خویش با خصائص اسلام برخورد کرده اند که گرچه مانند همه ادیان، مرز و ملّتی نمی شناخته و به جهانگشائی و جهان میهنی متمایل بوده، امّا بیش از تمام آنها بر وطن و ملّیتی خاص تکیه زده است زیرا می دانیم که زادگاه اسلام، شبه جزیره عربستان است و پیغمبر و خلفاء و پیروان نخستینش همه عرب بوده اند و نیز، کتاب مقدّس و اذان و نماز و دعاهایش به زبان تازی است. بدین گونه، همان قدر که خصائص سامی این دین با ویژگی های آریائی ایران باستان مغایرت داشته است با ملّیت عرب تناقضی ندارد بلکه موجب قوام و بقای آن است و این، حقیقتی است که تازیان غیر مسلمان نیز بدان معترفند و نمونه این اعتراف را از زبان چند متفکّر مسیحی لبنانی در یادداشت های مرحوم “دکتر قاسم غنی” -به هنگام اقامتش در بیروت- می خوانیم و امروز هم می بینیم که اسلام، اقوام عرب را (با وجود همه اختلافات) عمیقاً به هم پیوسته و موجب اتّحاد غریزی آنان در مقابل ملّت ها و کشورهای دیگر شده است. امّا این دین، در زادگاه خود و میان اقوام تازی متوقّف نمانده و ممالک و ملّت های گوناگون (از جمله: ایران) را تسخیر کرده و این تسخیر، فی المثل با چیرگی مسیحیت بر قارّه اروپا تفاوت فراوان داشته است زیرا دین عیسوی، گذشته از اینکه به زور شمشیر برآن قارّه مسلّط نشده، بهای دخالت های خود را درسیاست اروپای قرون وُسطی، و همچنین: تاوان درازدستی های خویش را نسبت به فرهنگ قدیم آن قارّه (که میراث “یونان” و “رُم” بوده است) در رستاخیزی به نام “رُنسانس”۷ کاملاً پرداخته است و حال آنکه نظیر چنان رستاخیزی هنوز در ایران پدید نیامده، و بالنّتیجه، حساب مغایرت های نژادی و ملّی و فرهنگی ایران باستان با ویژگی های بنیادی اسلام، تا کنون تسویه نشده است.
بنابراین، علل تضادّی را که سلطه اسلام در ملّیت ایرانی پدید آورده، و نیز: دوگانگی شگفتی را که برفرهنگ او تحمیل کرده است در مغایرت ویژگی های آریائی ایران باستان با خصائص سامی اسلام باید جُست و برای پی بُردن به این مقصود، علل چیرگی اعراب مسلمان را بر ایران ساسانی، عمیقاً بررسی باید کرد.
به گمان من: قرائن و شواهد تاریخی، غلبه اعراب و تسلّط اسلام بر ایران را معلول دو علّت -یکی: اصلی، و دیگری: فرعی- نشان می دهد. علّت اصلی: ناخرسندی شدید توده های مردم ایران از تمرکز قدرت و تراکم امتیازات در نزد طبقه ای واحد و نفوذ ناپذیر -مرکّب از موبدان زرتشتی و دولتمردان ساسانی- بوده که در قرون دوّم و چهارم حکومت ایشان به قیام های مانوی و مزدکی انجامیده است.
و امّا علّت فرعی: گرایش ایرانیان ناخرسند به پیام “اخوّت و مساوات” -و یا به کلام فارسی: برابری و برادری- بوده که نه از لابلای متون اسلامی، بلکه از نای مَزدکیانی چون “سلمان فارسی” برخاسته و به شعار سپاه مسلمانان بدل شده و در ایران آنروزی طنین افکنده است و توده ناراضی مردم را شیفته کرده و سربازان ساسانی را در نبردهای “سلاسل” و “فتح الفتوح” به عدم مقاومت در مقابل تازیان برانگیخته و “یزدگرد سوّم”- واپسین پادشاه ساسانی- را به دست هموطنانش به قتل رسانیده است. بهترین قرین های که در اثبات این دو دلیل اصلی و فرعی می توان آورد: روی گردانیدن ایرانیان از هویت و زبان خویش، و آغوش گشودن برکلام و کتابت تازیان است زیرا در طول دو قرنی که پس از هجوم اعراب براین سرزمین گذشت، ایرانیان به زبان خود شعری نسرودند و کتابی ننگاشتند امّا بهترین دستور صرف و نحو را به همّت “سیبویه”، و شیواترین ترجمه کلیله و دمنه را به اهتمام ” ابن مقفّع” -(هردو از مردم فارس)- برای زبان عربی فراهم آوردند و نه تنها دستوری برای زبان خویش ننوشتند بلکه چنان در اجتناب از فارسی نویسی اصرار ورزیدند که خطّ پیشین را از دست دادند و شصت درصد از واژگان زبان خود -به ویژه: حاملان مفاهیم ذهنی و عاطفی- را از یاد بُردند و کلمات عربی را جانشین آنها کردند. کوتاه سخن آنکه: درآن دویست سال نخستین (که یکی از دانشمندان این روزگار، دوقرن سکوت نامش داده است)۸ ایرانیان شیفته، میراث مادّی و معنوی خود را -چندان که می توانستند- به تاراج بیگانگان دادند و گمانشان این بود که گوهر یگانه حقیقت را در صدف اسلام به چنگ آورده اند. تنها در اواخر قرن دوّم هجری بود که احساس فریب خوردگی آزارشان داد، زیرا به تدریج دیده بودند و می دیدند که همان امتیازات و اختیارات طبقاتی، همان شکوه درباری، همان تبعیض ها و ستمکاری های دوران ساسانی، و نیز همان محرومیت های توده مردم هنوز برجاست و تنها تفاوتی که با زمان گذشته دارد، تکیه زدن خلفای عرب برتخت پادشاهان ایرانی است! چنین بود که علاوه بر قیام های نظامی و سیاسی، شمار جنبش های فرهنگی نیز رو به فزونی نهاد و پس از تجربه موفّق “یعقوب لیث صفّاری” در زمینه تشکیل حکومت و همچنین، آزمایش مظفّرانه وزیرش: “محمّد وصیف سگزی” در قلمرو سخن سرائی به فارسی، آهنگ بازگشت به سوی هویت ملّی ایرانیان و امیدواری به استقلال ایران نیرو گرفت و در اوائل قرن سوّم و با ظهور سامانیان، به اوج شدّت رسید.
امّا نکته ای که در این مبحث، بسیار مهّم -و به گمان من- قوّه محرّکه حوادث در تاریخ بعد از اسلام ایران است: آن آزار یا عذاب وجدانی است که در حافظه ملّی و تاریخی ما جای گرفته است و “ایرانی شیفته” را از “ایرانی فریب خورده” جدا می کند و درعین حال، به هم می پیوندد. “ایرانی شیفته”، نیمی از روح کسی است که در آغاز، اسلام را با آغوش باز پذیرفته و آنچه را که داشته، نثار قدمش کرده است، و “ایرانی فریب خورده”، دوّمین نیمه روح همان کس است که سرانجام، یعنی کمابیش بعد از دو قرن، از آنچه کرده پشیمان شده است. امّا بدبختانه، این پشیمانی چندان سودی برای او نداشته زیرا نژاد و خطّ و زبان و فرهنگ و دستاوردهای دیگرش چنان با ویژگی های عرب درآمیخته است که تصفیه هیچ یک امکان پذیر نیست و آئین آریائی قدیمش چنان به مذهب سامی اخیر جای سپرده است که بازگشتن از سوی این به سوی آن، محال می نماید. و از آنجاکه هیچ “شیفته”ای خود را “فریب خورده” نمی خواهد و هیچ “فریب خورده”ای خود را گناهکار نمی داند، روحیه ایرانی (مرکّب از دو پاره ناهمگون) درمیان دو قطب حسّی متضاد -که یکی به انکار و دیگری به توجیه خطای او می انجامد- جاودانه سرگردان مانده و سراسر تاریخ چهارده قرن اخیرش را جلوه گاه این دوگانگی شگفت -و غالباً خونین- کرده است. هریک از این دونیمه، فرهنگی خاصّ و نمایندگانی ویژه خویش پدید آورده است: نیمه “شیفته”-که در قالب اکثریت مردم جای دارد- اغلب به صورت ایمانی عاشقانه به اسلام درمی آید و بسیاری از اوقات، به تعصّب می گراید و مراسمی از قبیل عزاداری و سینه زنی و روضه خوانی، و یا معتقداتی نظیر اجتناب از شادی کردن و پرهیز از شنیدن نوای موسیقی (مخصوصاً در ایام سوگواری) را پدید می آورد و در اوج خطرناک خویش، به تکفیرها و کُشتن های فردی و جمعی می انجامد و در دُژخیمانی چون «امیر مبارزالدّین محمّد مظفری» (معروف به “محتسب”) تجسّم می یابد که در میان رکعات نماز خویش، به اجرای “حدّ شرعی” می پرداخت و به دست مبارک خود، سرگناهکاران را از تنشان جدا می کرد. همین جا باید گفت که پیشینیان و پسینیانِ “امیر مبارز الدّین” کم نبوده اند و نیستند و در آینده نیز کمتر نخواهند بود!۹

پانوشت ها:

۱. نگاه کنید به: کتاب نیما (از انتشارات کانون فرهنگی نیما)، شماره ۳، لوس آنجلس، پائیز ۱۳۶۹، از صفحه ۱۹ تا صفحه ۳۷.

۲. نگاه کنید به: مهرگان (از انتشارات جامعه معلّمان ایران)، سال اوّل، شماره ۴، واشینگتن، زمستان ۱۳۷۱، از صفحه ۶۲ تا صفحه ۷۲.

۳. اوّل شهریور ماه ۱۳۶۹.

۴. مانند واژه های َnationalite  وnationalisme  در زبان فرانسه (و با تفاوت املاء و تلفّظ، در زبان انگلیسی).

۵. Artisanat.

۶٫ Folklore.

۷٫ Renaissance.

۸٫ دکتر عبدالحسین زرین کوب، درکتابی به همین نام.

۹. نگاه کنید به: «تضادّ کفر و دین در شعر حافظ»، نادر نادرپور، کتاب نیما (از انتشارات کانون فرهنگی نیما)، شماره ۲، لوس آنجلس، زمستان ۱۳۶۷، از صفحه ۱۱ تا صفحه ۲۸.

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*