نگاهی به نقش ِ ساز و موسیقی در شاهنامۀ فردوسی و دیوان حافظ (بخش ۳)

بزم ایرانی (نکیسا)  اثر استاد شمس خلخالی

بزم ایرانی (نکیسا) اثر استاد شمس خلخالی

نقش ِ ساز و موسیقی در دیوان حافظ

بی گمان، هم فردوسی و هم حافظ با موسیقی آشنایی بسیار زیادی داشته اند. و آنچنان که بررسی شد، جایگاه موسیقی و سازهای آن، نزد این دو بزرگوار، از شایستگی والایی برخوردار بوده است. هر دو با هنرمندی ِ بسیار شگرف و کم نظیری و با ظرافت و ذکاوت خاصی به این هنر متعالی پرداخته اند.

همچنین، هدف از این پژوهش مقایسۀ نقش ساز و موسیقی بین اشعار فردوسی و حافظ نبود. هرچند که اگر نیک بنگریم آن شادابی و جوش و خروشی را که سازهای موسیقی در شاهنامۀ فردوسی واجد آن هستند دیگر هرگز در دیوان حافظ شاهد آن نیستیم. از آن بزم ها و پایکوبی ها و دست افشانی های باشکوه آئین های ایرانی، که فردوسی این چنین شرح می دهد:

نیاید سر مرغ و ماهــی بــه خواب از آن بـــزم و آواز چنگ و ربــاب

یا:

بـه هر جـــای جشنـــی بیــاراستند مِی و رود و رامشگـران خـواستند

می رسیم به آنجا که حافظ روزگار خود را اینچنین به تصویر می کشد:

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند پنهان خورید باده که تعزیر می کنند

چه بر سر این سرزمین آمد که از آن “غریویدن چنگ و بانگ رباب” در بزم های شاهنامه، به این بیت خواجه رسیدیم که اندوه وار می سراید:

برگ نـــوا تبه شـد و ســاز طـرب نمـاند ای چنگ ناله برکش و ای دف خروش کن

باری، آسیب شناسی و پرداختن به این واقعیت که چه شد که شادی های جمعی مراسم های ایرانیان تا پایان دوران ساسانیان، به سماع صوفیانۀ فردی دگرگون گشت، خود پژوهشی عمیق، و ژرف اندیشی ِ دقیقی را می طلبد، که براستی باید بدان پرداخت.

رود

۱- معاشری خوش و رودی بساز می خواهم

که درد خویش بگویم به نالۀ بم و زیر

۲- که حـافظ چو مستانه سـازد سرود

ز چــرخش دهــــــد زهـره آواز رود

۳- کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود

عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش

۴- چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش

که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم

۵- مغنّی کجائی بگلبانگ رود بیاد آور آن خسروانی سرود

زخمه

زخم و زخمه آلتی است که از چوب، فلز، کائوچو و بال پرندگان درشت جثه می سازند و به آن مضراب ساز نیز می گویند. (۹۳)

با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام

نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش

زدن، نواختن

خواجه در مورد آلات ضربی واژۀ نواختن را استفاده نکرده و منحصراً لفظ زدن را به کار برده است، اما برای بقیۀ سازها از هر دو مورد استفاده کرده است: (۹۴)

۱- کوس ناموس تو بر کنگرۀ عرش زنیم

علم عشق تو بر بــام سمــاوات بریــم

۲- چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باک

آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گبر

۳- همچو چنگ ار به کناری ندهی کام دلم

از لب خویش چو نی یک نفسی بنوازم

۴- بزن در پرده چنگ ای ماه مطرب

رگش بخراش تا بخروشم از وی

۵- من به خیال زاهدی گــوشه نشین و طرفه آنک

مغ بچه ای ز هر طرف می زندم به چنگ و دف

۶- مغنّی بیا با منت جنگ نیست

کفی بر دفی زن گرت چنگ نیست

۷- مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق

که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد

زمزمه

در “مزدیسنا و ادب پارسی” آمده است که: «از همین ریشه است زمزمه، که عبارت از خوانندگی و ترنّمی که به آهستگی کنند: سعدی می گوید:

مطرب مجلس بساز زمزمه عود خادم محفل بسوز مجمره عود» (۹۵)

حافظ در بعضی موارد این را برای تجسم صدای ملایم و آهستۀ سازهائی مانند چنگ، رباب، سه تار و نای به کار برده است: (۹۶)

۱- در کنج دماغم مطلب جای نصیحت

کاین گوشه پر از زمزمۀ چنگ و رباب است

۲- فکند زمزمۀ عشق در حجاز و عراق

نــوای بــانگ غـزلهای حـافظ شیـراز

۳- شاها فلک از بزم تو در رقص و سماعست

دست طرب از دامن این زمزمه مگسل

زهره

ستارۀ زهره را در فارسی ناهید گویند. در ادب پارسی و در اسطوره ها، زهره مظهر موسیقی معرفی شده است. (۹۷)

حافظ، زهره یا ناهید را مظهر و نمودار و متل اعلای موسیقی و طرب فرض کرده و همه جا وی را سرود خوان و چنگ نواز و بربط زن و ارغنون نواز معرفی کرده است. (۹۸)

۱- زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت

کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

۲- در آسمان نه عجب گر به گفتۀ حافظ

سرود زهره به رقص آورد مسیحا را

۳- مطرب من رهی بزن که به چرخ مشتری زهره وش شود رقاص

۴- بگیر طرّۀ مه چهره ای و قصه مخوان

که سعد و نحس ز تأثیر زهره و زحل است

۵- بیاور مِی که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن

به لعب زهرۀ چنگی و مریخ سلحشورش

۶- وانگهم در داد جامی کز فروغش بر فلک

زهره در رقص آمد و بربط زنان میگفت نوش

۷- ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم میگفت

غلام حافظ خوش لهجۀ خـوش آوازم

۸- که حـافظ چو مستـانـه سـازد ســرود

ز چـرخش دهد زهـــره آواز رود

۹- در زوایـای طربخـانـۀ جمشیــد فلـک

ارغنون ساز کند زهره به آهنگ سماع

۱۰- چون به هوای مدحتت زهره شود ترانه ساز

حاسدت از سماع آن محرم آه و ناله باد

ساز (ساز کردن، ساختن)

الف: ساز: لفظی است عام برای کلیۀ آلات موسیقی، اعم از زهی (رشته ای)، بادی و کوبه ای.

ب: ساختن: آفریدن، ابداع کردن، اجرا کردن، به گوش رسانیدن و همنوا کردن.

ج: ساز کردن: سازگار کردن، هم آهنگ کردن و کوک کردن رشته ها یا تارهای ساز با یکدیگر و توافق دادن و هم نوا کردن آواز یا ترانه یا سرود با صدای ساز است.

د: سازگر: به سازندۀ آلات موسیقی اطلاق می شود. سازگری نام لحنی است «مرکب از عراق و صفاهان».

ه: در مواردی به کنایت ارادۀ لحن و آهنگ و نوازندگی از لفظ ساز شده است. (۹۹)

۱- مطرب عشق عجب ساز و نوائی دارد

نقش هر نغمه که زد راه به جائی دارد

۲- این مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت

و آهنگ بـازگشت به راه حجـاز کــرد

۳- چه ساز بود که در پرده می زد آن مطرب

که رفت عمر و دماغم هنوز پر ز هواست

۴- تو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیر

که مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد

۵- راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد

شعری بخوان که با او رطل گران توان زد

۶- خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش

که ساز شرع از این افسانه بی قانون نخواهد شد

ساز در بیت بالا از یکسو به آنچه که «قانون و شریعت با آن ساخته می شود» معنا می دهد و از سوی دیگر اشاره به آلت موسیقی است. (۱۰۰)

۷- زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت

کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

۸- مطرب بساز پرده که کس بی اجل نمرد

وان کـو نه ایـن تـرانه سـراید خطا کند

۹- زوایـای طربخـانـۀ جمشیــد فلـک

ارغنـون ساز کند زهره به آهنگ سمـاع

۱۰- دلم از پرده بشد حافظ خوش گوی کجاست

تا به قول و غزلش سـاز نوائی بکنیـم

۱۱- بـرگ نـوا تبه شد و سـاز طـرب نمــاند

ای چنگ ناله برکش و ای دف خروش کن

۱۲- حافظ که ســاز مجلس عشاق ســاز کرد

خالـی مبــــاد عرصۀ ایـن بـزمگاه از او

۱۳- مغنـّـی نــوای طرب ســـاز کــــن

به قــــول و غــــزل قصه آغـــاز کـــن

۱۴- مغنـّـی دف و چنـــگ را ســــاز ده

به آئیــــــن خــــوش نغمـــــه آواز ده

۱۵- بساز ای مطرب خوشخوان خوشگو

به شعـــر فــــارسی صـــــوت عراقـی

ساز نوروزی

«ساز نوروز» نام لحن دوم از سی لحن باربد است. (۱۰۱)

مِی اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش

که بخشد جرعۀ جامت جهان را ساز نوروزی

سرود، سرودن، سرائیدن

۱- در آسمان نه عجب گر به گفتۀ حافظ

سرود زهره به رقص آورد مسیحا را

۲- سرود مجلسـت اکنــون فلک به رقص آرد

که شعر حـافظ شیـرین سخن ترانۀ تـوست

۳- حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر تست

بشتـاب هـان که اسب و قبـا مـی فرستمت

۴- غزلیات عراقی است سرود حــافظ

که شنیــد ایـن ره دلسـوز که فریـاد نکرد

۵- سرود مجلس جمشید گفته اند این بود

که جـام بـاده بیاور که جـم نخـواهد مـاند

۶- چو لطف باده کند جلوه در رخ ساقی

ز عاشقـان به سـرود و ترانـه یـاد آریــد

۷- بیـا کـه بلبـل مطبـوع خـاطر حـافظ

به بـوی گلبـن وصـل تـو مـی سـراید بــاز

۸- مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود

چند گوئی که چنان رفت و چنان خواهد شد

۹- دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که میسرود

گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویـش

۱۰- ســاقی به صوت این غزلم کـاسه میگرفت

میگفتم ایـــن ســرود و مِـی ناب میزدم

۱۱- مغنـّـی کجـائی به گلبـانگ رود به یـاد آور آن خسـروانی سرود

نوشته اند که سرود خسروانی از ابداعات باربد بوده است. (۱۰۲)

۱۲- مغنـّـی بـزن آن نو آئین سـرود بگـــو بـا حریـفان به آواز رود

۱۳- مغنـّـی نوائـی به گلبـانگ رود بگوی و بزن خسروانی سرود

۱۴- به مستان نوید سرودی فرست به یــاران رفته درودی فـرست

سماع

در لغت به معنی شنیدن و در اصطلاح صوفیه به معنی شنیدن و بهره بردن از الحان خوش و نغمات موزون است. منظور صوفیه از سماع این بود که دل را آرامش و صفا بخشند و به حق متوجه شوند. نوشته اند سماع آتش زنه ای است که صوفی ِ مستعد را می سوزاند و حضور قلب و گوش را زینوش به او می دهد که نغمۀ حق را از هر ذره ای در می یابد. صوفی تحت تأثیر غزلیات عاشقانه همراه با نغمات دلکش موسیقی اندک اندک به وجود می آید و در اوج این حالت، کلمات و اصوات و نغمات و حتی خود را فراموش می کند و جسم را رها کرده، در عالم معنی به سیر می پردازد و فارغ از قید زمان و مکان، در دریای بیکران وجود غرق و در ذات حق فانی می گردد. (۱۰۳)

حافظ این لفظ را در معانی لحن، آهنگ و آوا یا نغمه نیز به کار برده است. (۱۰۴)

۱- چه نسبت است به رندی صلاح و تقوی را

سماع وعظ کجا نغمۀ ربــــاب کجــا

در دو مورد ذیل از کلمۀ سماع همان معنا را اراده کرده است که مورد نظر اهل تصوف است:

۲- در سماع آی و ز سر خرقه برانداز و برقص

ورنه با گوشه رو و خرقۀ ما در سر گیر

۳- درون خلــوت کرّوبیــان عــالم قــدس

صریر کلک تـو بـاشد سمـاع روحـانی

در دو مورد زیر خواجه از کلمۀ سماع به ظاهر آواز خواندن را مدّ نظر داشته است. (۱۰۵)

۴- در زوایـای طربخـانـۀ جمشیــد فلـک

ارغنون ساز کند زهره به آهنگ سماع

۵- گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق

شعر حافظ ببرد وقت سماع از هـوشم

۶- سرو بالای من آنگه که درآید به سماع

چه محل جامۀ جان را که قبا نتوان کرد

۷- یـــار ما چــون گیـــرد آغـــاز سمـاع

قدسیـــان بر عـرش دست افشــان کنند

۸- چون به هوای مدحتت زهره شود ترانه ساز

حاسدت از سماع آن محرم آه و ناله باد

۹- شاها فلک از بزم تو در رقص و سماعست

دست طرب از دامن این زمزمه مگسل

۱۰- جوانی باز می آرم به یادم سماع چنگ و دست افشان ساقی

صدا، صوت

۱- رقصیدن سرو و حالت گل بـی صوت هزار خـوش نبـــاشد

۲- به وقت سرخوشی از آه و نالۀ عشاق

به صوت و نغمۀ چنگ و چغانه یاد آرید

۳- ساقی به صوت این غزلم کـاسه میگرفت

میگفتم ایـــن ســرود و مِـی ناب میزدم

۴- ساقی به بی نیازی رندان که مِی بده

تـا بشنــوی ز صوت مغنـّی هـوالغنــی

۵- به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی مِی

عـلاج کـی کنمت آخرالواء الکـی

صفیر

در کتاب های لغت برای کلمۀ صفیر چند معنا ذکر کرده اندکه از آن جمله است:

الف: آواز پرندگان عموماً، و آواز بلبل خصوصاً.

ب: بانگ و آواز و نغمه و نوا و لحن و آهنگ.

ج: نوعی ساز بادی و همچنین آوائی که به کیفیتی خاص با دو لب استخراج می کنند و بدان در زبان محاوره «سوت» می گویند. (۱۰۶)

در مورد اول و دوم حافظ ابیاتی دارد اما در مورد سوم که به معنای «سوت» باشد به ظاهر در دیوان او استعمال نشده است. (۱۰۷)

۱- صفیر مرغ برآمد بط شراب کجـاست

فغـان فتـاد به بلبل نقاب گل که کشید

۲- مرغ روحم که همی زد ز سر سدره صفیر

عاقبت دانۀ فـال تـو فکندش در دام

۳- من آن مـرغـم که هـر شـام و سحرگــاه

ز بـــام عــرش مـی آیـد صفیـــرم

۴- صفیـر بلبل شــوریـده و نفیــــر هـزار

برای وصل گل آمد برون ز بیت حزن

صفیر و نفیر نیز به رعایت بلبل هر دو به معنای آواز، بانگ، نوا و نغمه است. (۱۰۸)

۵- بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن

حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی

۶- ز جام گل دگر بلبل چنان مست مِی لعلست

که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی

در ابیات بالا، صفیر به رعایت «مرغ» یا «بلبل» یا «هزار» در معنای بانگ، نوا، آواز یا نغمه است. (۱۰۹)

ضرب اصول

بحر یعنی قالب، و بحور جمع آن است که جنس یا اجناس هم به آن می گویند. اصل یعنی وزن و اصول جمع آنست. همچنان که هر بحر شعری یا قالب شعری واجد وزن خاصی است، هر اصل موسیقی نیز متضمن نقراتی است (بازمان ها یا کشش های گوناگون). مجموع اصل و نقره و زمان های موجود در آن را، ایقاع می گویندو دانش این فن را علم الایقاع یا وزن شناسی می نامند.

در موسیقی قدیم ایرانی بیست و چهار (۱۱۰) نوع وزن یا ضرب یا اصول معمول بوده است که به آنها بحور اصول می گفتند، در روزگار ما چند نوع از این اصول هنوز هم متداول است که مشهورترین آنها عبارتند از:

ساقی نامه، ارجوزه، مثنوی، شاهنامه خوانی و ورزشگاه خوانی (ضرب های زورخانه ای)؛

و از میان رنگ ها یا آهنگ های ضربی، رنگ های زیر هنوز هم در ردیف موسیقی ایرانی نواخته می شود:

رنگ دلگشا (در سه گاه)، رنگ ضرب اصول (در شور)، رنگ حربی (در ماهور)، رنگ شهرآشوب ( در چهارگاه و شور)، رنگ فرح انگیز (در اصفهان)، رنگ فرح ( در همایون)، رنگ لزگی و حاشیه (در چهارگاه).

بنابراین ضرب اصول گذشته از معانی یاد شده، رنگی بوده است وابسته به مقام شور. (۱۱۱)

مغنـّـی نــوای طــرب ســاز کـن به قـول و غزل قصه آغـاز کـن

که بار غمم بر زمین دوخت پای به ضرب اصول برآور ز جای

تذکر این نکته مفید است که: «بارغمم بر زمین دوخت پای» در مقام استعاره اشاره به این است که: آنچنان اندوهگینم که حال برخاستن ندارم مگر اینکه تو با آهنگ «ضرب اصول» مرا به هیجان بیاوری و به پایکوبیم واداری … (۱۱۲)

طبل

همانطور که در پی نوشت شمارۀ ۳۶ این پژوهش اشاره نموده ام طبل زدن زیر گلیم، کنایه از پنهان داشتن امرى است که آن ظاهر و هویدا بُود و شهرت یافته باشد.

خواجه فرموده است:

دلم گرفت ز سالوس و طبل زیر گلیم به آنکه بر در میخانه برکشم علمی

طرب سرا (بزم خانه- بزمگاه)

کلمات: طرب سرا، بزمگاه و بزم خانه، سرورخانه و نظایر آن ها همگی به مکان ها یا محل هائی اطلاق می شود که وسایل شادمانی و سرور (خاصّه موسیقی) در آن آماده باشد. (۱۱۳)

۱- طـرب سـرای محبت کنـون شود معمـور

که طاق ابــروی یــار منـش مهنـدس شـد

در توجیه این بیت گفته اند: طرب سرا، کنایه از دل است و مراد ازین بیت اینچنین می تواند باشد: دل ویران من دیگر آباد خواهد شد، زیرا طاق ابروی یارمبه نوسازی آن آهنگ کرده است؛ به بیان دیگر: یک اشارۀ ابروی یارم کافیست که دل شکسته ام آباد گردد. (۱۱۴)

۲- به بزمگاه چمــن دوش مست بگـذشتـم

چـو از دهـان توام غنچه در گمـان انداخت

۳- بزمگاهی دلنشان چـون قصر فردوس برین

گلشنـی پیـرامنش چـون روضـۀ دارالسلام

عمل

عمل در اصطلاح موسیقی به معنای ترکیب آهنگ، ابداع لحن و بداهه نوازی یا بداهه سرایی است. همچنین به نوعی از تصنیف ها اطلاق می شده است. (۱۱۵)

۱- مطرب از درد محبّت عملی می پرداخت که حکیمان جهان را مژه خون پالا بود

۲- مغنـّـــی ز اشعــــار مــن یــــک غــــزل به آهنـــــگ چنــــگ انـــدر آور عمــل

عود

۱- زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت

کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

۲- دانـــــی که چنــــگ و عــــــود چه تقریــــر میکنند

پنهــان خـوریــــد بــــاده که تعزیــر میکنند

۳- بنوش جام صبوحی به نالۀ دف و چنگ

ببـــوس غبغب سـاقـی به نغمۀ نـی و عـــود

۴- چنــگ بنـواز و بســاز ار نبود عـود چه باک

آتش عشق و دلـم عـــود و تنـم مجمـر گیـــر

غزل

غزل در اصطلاح موسیقی به نوعی خاص از تصنیف یا ترانه اطلاق می شده است. خواجه عبدالقادر مراغه ای نوشته است: «بباید دانست که اعظم و اشکال تصانیف، نوبت مرتب است و قدما آن را چهار قطعه ساخته اند: قطعۀ اول را «قول» گویند و آن بر شعر عربی باشد. قطعۀ ثانی را «غزل» و آن بر ابیات فارسی بود. قطعۀ ثالث را «ترانه» و آن بر بحر رباعی باشد. و قطعۀ رابع را «فروداشت» و آن مثل قول باشد.» (۱۱۶)

صاحب المعجم نوشته است: «… و بحکم آنک، ارباب صناعت موسیقی بر این وزن الحان شریف ساخته اند و طریق لطیف تألیف کرده و عادت چندان رفته است که هر چه از آن جنس بر ابیات تازی سازند آن را «قول» خوانند، و هر چه بر مقطعات پارسی باشد آن را «غزل» خوانند، اهل دانش ملحونات این وزن را «ترانه» نام کردند و شعر مجرد آن را دوبیتی خواندند و برای آنک بناء آن بر دو بیت بیش نیست، مستعربه آن را رباعی خوانند، از بهر آنک بحر هزج در اشعار عرب، مربّع الاجزاء آمده است.» (۱۱۷)

ملک الشعراء بهار نوشته است: «چامه که اعراب آنرا «غزل» یا «قول و غزل» گویند، تصنیفی است عاشقانه، اشعارش بنابر معمول دوازده هجایی بوده و آهنگ آن نیز وزنی نسبتاً سبک داشته است…» (۱۱۸)

کلمۀ «غزل» در اشعار حافظ به دو معنا آمده است: نخست، نوعی سخن موزون و مقفـّی که در تعداد ابیات آن گفته اند کم از پنج و بیش از پانزده نباشد؛ و دیگری، در معنای نوعی تصنیف مقرون به شعر فارسی و یا احتمالاً آوازی موزون.

۱- زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

سر فرا گوش من آورد و به آواز حزین

گفت کای عـاشق دیـرینۀ من خـوابت هسـت

۲- تا لشکـر غمت نکند ملک دل خـراب

قـول و غــزل به ســاز و نــوا مـی فرستمـت

۳- چه راه می زند این مطرب مقام شناس

که در میــــان غــــزل قــــول آشنـــا آورد

۴- مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود

چند گوئی که چنین رفت و چنان خواهد شد

۵- نه من بر آن گل عارض غزلسرایم و بس

که عندلیـب تـو از هر طـرف هزارانند

۶- غزل سرائی ناهید صرفه ای نبرد در آن مقـام که حـافظ برآورد آواز

۷- زبور عشق نوازی نه کار هر مرغیست

بیا و نـو گل ایـن بلبل غزلخوان بــاش

۸- بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود

این همه قول و غزل تعبیه در منقـارش

۹- ساقی به صوت این غزلم کاسه میگرفت

میگفتم ایـن سـرود و مِـی نــاب میـزدم

۱۰- نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی

تا در میکده شادان و غزل خوان بروم

۱۱- چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش

که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم

۱۲- دلم از پرده بشد حافظ خوش گوی کجاست

تا به قـول و غـزلش ساز نوائی بکنیم

۱۳- بردم از ره دل حافظ به دف و چنگ و غزل

تا جـزای من بدنـام چه خـواهد بــودن

۱۴- به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی

به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

۱۵- مرغان باغ قافیه سنجند و بذله گو  تا خواجه مِی خورَد به غزلهای پهلوی

۱۶- مغنـّـی نــوای طرب ســـاز کـــن به قـــول و غــــزل قصه آغـــاز کـــن

قول

قول به چند معنا آمده است:

الف: نوعی ترانه یا تصنیف است. (رجوع کنید به غزل)

ب: به معنای مطلق آواز است؛ و در این صورت «قوّال» به آوازخوان اطلاق می شود.

ج: از انواع «قول ها»، «قول مرصّع» یا «مرصّع خوانی» است. قول مرصّع به آوازی گفته می شود که شعر و آهنگ به نیکوئی برابر و هموزن باشند.

د: قول به معنای صدا، آوا، نوا و آهنگ نیز استعمال شده است. (۱۱۹)

۱- تا لشکــر غمت نکند ملک دل خـراب

قـول و غـزل به سـاز و نـوا میـفـرستمت

۲- چه راه می زند این مطرب مقام شناس

که در میــــان غـــزل قــــول آشنـــا آورد

۳- به قول مطرب و ساقی برون رفتم گه و بیگه

کزان راه گران قاصد خبر دشوار می آورد

۴- من که قول ناصحان را خواندمی قول رباب

گوشمالی دیدم از هجران که اینم پند پس

۵- بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود

این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

۶- چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ

فالی به چشم و گوش در این باب میزدم

۷- دلم از پرده بشد حافظ خوش گوی کجاست

تا به قـول و غـزلش ساز نوائی بکنیم

۸- خزینه داری میراث خوارگان کفر است

به قول مطرب و ساقی به فتوی دف و نی

۹- مغنـّـی نــوای طرب ســـاز کـــن

به قـــول و غــــزل قصه آغـــاز کـــن

کوس

۱- در دشت روم خیمه زدی و غریو کــوس

از دشت روم رفت به صحرای سیستان

۲- کــوس نو دولتی از بـاب سعـادت بـزنم

گر ببینــــم که مـــه نــــوسفـرم بـاز آیــد

۳- کوس ناموس تو بر کنگرۀ عرش زنیـم

علم عشــق تو بر بــام سمــــاوات بریـــم

گفتن

گفتن در اصطلاح موسیقی مرادف قول، و به معنای آواز خواندن است. حافظ وجوه مختلف صرفی این لفظ را به همین معنا به کار برده است. (۱۲۰)

۱- ســاقی به نــور بــاده برافـروز جـام مـا

مطرب بگو که کار جهـان شد به کــام ما

۲- ساقی به صوت این غزلم کاسه میگرفت

میگفتم ایـن سـرود و مِـی نــاب میـزدم

۳- نـــوای بلبلـت ای گـُــل کجـا پسنـد افتــد

که گوش هوش به مرغان هرزه گو داری

۴- دلم از پرده بشد حافظ خوش گوی کجاست

تـا به قــول و غــزلش ساز نوائی بکنیـم

۵- هر مرغ به دستـانی در گلشن شــاه آمـــد

بلبل به نــواسـازی حـافظ به غزل گوئی

۶- مغنـّـی بـزن آن نو آئین سـرود بگـــو بـا حریـفان به آواز رود

۷- مغنـّـی نوائـی به گلبــانگ رود بگـوی و بزن خسروانی سرود

۸- بساز ای مطرب خوشخوان خوشگو

به شعـــر فــــارسی صــــــوت عراقــی

گلبانگ

گلبانگ را به ظاهر از نظر دستور زبان فارسی ترکیبی اضافی، از مقولۀ اضافۀ مقلوب (بانگ گل) و مفید معنی سببیّت (بانگی که بلبل برای گل و در عشق گل سر می دهد) می توان گرفت.

معانی گوناگونی که برای گلبانگ ذکر کرده اند بدین قرار است:

الف: آواز و بانگ بلبل.

ب: «آواز بلندی باشد که نقاره چیان و شاطران و قلندران و معرکه گیران در وقت نقاره نواختن و شلنگ زدن و معرکه بستن کشند.» (برهان)

ج: گاه چنین می نماید که ترکیب اضافی «گلبانگ» محتمل معنی تشبیه باشد، در اینصورت: یعنی آواز خوش و یا آوازی چون برگ گل لطیف و ظریف و دلنشین.

د: گاه در این مرکب اضافی به ترکیب اجزاء آن یعنی «گل و بانگ» نظر نداشته و از آن مطلق: نغمه و سرود و آهنگ و ترانه را اراده کرده اند.

ه: گاه در معنای بانگ حزین و آواز غم انگیز به کار رفته است.

و: در سماع صوفیه گلبانگ به ابیاتی اطلاق می شده که در غم و شادی، در سوگ و عروسی و در سفر و حضر و مهمانی می خوانده اند و هر یک لحن خاصی داشته است. (۱۲۱)

ساز و موسیقی

۱- دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد

که در چمن همه گلبانگ عاشقانۀ توست

۲- ناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت ساز کرد

ناله کن بلبل که گلبانگ دل افگاران خوش است

۳- بر آستـان جـانـان گـر سر تـوان نهـادی

گلبـانگ سربلنــدی بر آسمـان تـوان زد

۴- دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور

گلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور

۵- تابو که یابم آگهی از سایۀ سرو سهی

گلبانگ عشق از هر طرف بر خوش خرامی میزنم

۶- بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلـوی

میخــواند دوش درس مقـامات معنــوی

۷- مغنـّـی کجائی به گلبانگ رود به یاد آور آن خسروانی سرود

۸- مغنـّـی نوائـی به گلبانگ رود بگـوی و بزن خسروانی سرود

۹- سحرگهم چه خوش آمد که بلبلی گلبانگ

به غنچه میزد و میگفت در سخن رانی

۱۰- خرد در زنده رود انـداز و مِـی نــوش

به گلبـــــــانگ جوانـــــان عراقــی

گوشمال

تارها یا رشته ها یا وترهای سازها از یک سو به سیم گیر (که شیئی ثابت است) بسته می شود و از سوی دیگر به اهرم هائی استوانه ای شکل که بخشی از آنها درون محفظه ای قرار گرفته قابل گردش است مقید می گردد. این اهرم ها را در اصطلاح موسیقی «گوشی» یا گوشک یا پیچک و یا به قول تازیان «ملاوی» می گویند. جنس گوشی ها و شکل آنها بنا به نوع آلات موسیقی متفاوت است. برخی از چوب و بعضی از فلز ساخته می شود.

عمل «کوک کردن یا به نوعی خاص پیچاندن» این گوشی ها را شاعران به کنایت «گوشمال» گفته اند. (۱۲۲)

حافظ فرموده است:

من که قول ناصحان را خواندمی قول رباب

گوشمالی دیدم از هجران که اینم پند بس

لحن

اجتماع اصواتی مطبوع را که با زیر و بمی خاص و ترتیبی معین در پی یکدیگر قرار گرفته باشند را «لحن» گویند. غربیان در برابر این کلمه واژۀ ملودی را به کار می برند. صورت جمع این کلمه، الحان و لحون است. (۱۲۳)

۱- رونق عهد شباب است دگر بستان را

میرسد مژدۀ گل بلبل خوش الحـان را

۲- چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست

روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنــم

۳- گفتـم اکنـون سخن خـوش که بگویــد با من

کان شکر لهجۀ خوش خوان خوش الحان میرفت

لهجه

در اصطلاح موسیقی «خوش لهجه» ظاهراً به خواننده ای اطلاق می شده که نوع و جنس صدای مطلوبی داشته و در زیر و بم آوای وی کیفیتی خاص و جذبه و کششی مطلوب و دلنشین نهفته بوده است.

«خوش آواز» نیز ترکیبی است که در معنی، اندکی بسیط تر از خوش لهجه است و معمولاً به آن کس اطلاق می شده که آوائی رسا و مطلوب داشته و در اجرای تحریرها و غلت های آواز توانا بوده است. (۱۲۴)

خواجه از این لفظ به کنایت معانی: صوت، آهنگ و آواز را نیز اراده کرده است. (۱۲۵)

۱- ز چنگ زهره شنیـدم که صبحـدم میگفت

غلام حـافظ خــوش لهجــۀ خــــوش آوازم

۲- گفتـم اکنـون سخن خـوش که بگویــد با من

کان شکر لهجۀ خوش خوان خوش الحان میرفت

مَثنی و مَثلَث

در تعریف دو کلمۀ بم و زیر آمده است: تارهای بربط یا عود یا رود را چنین تسمیه کرده اند: بَم- مَثنی- مَثلث- زیر و حاد.

بنابراین مثنی (بر وزن رعنا) رشتۀ دوم (از سوی قطورترین تار ساز) و مثلث (بر وزن کسوت) سومین رشتۀ عود یا بربط است. (۱۲۶)

حافظ در دو مورد این نام را به صورت جمع به کار برده است. (۱۲۷)

۱- بر مثانی و مثالث بنواز ای مطرب

وصف آن مـاه که در حسن ندارد ثـانی

۲- سلامُ الله مـــاکـــــرَّ اللیــــــالی وَجــا وَبَـتِ المثــانـی والمثــالی

علی وادی ِ الاراکِ و مَن علیها ودار ٍ باللـَّوی فــــــوق الرِمـــال

سودی، معنی ابیات بالا را ایچنین نوشته است: «این بیت مرهون بیت آتی است (علی وادی ِ الاراکِ و مَن علیها ودار ٍ باللـَّوی فــــــوق الرِمـــال) مادام که شبها دنبال هم می آیند و مادام که سازها (سازهائی که دو سیم و سه سیم دارند) با هم جوابگوئی می کنند یعنی صدا و آواز می دهند سلام و سلامت خدا … به وادی اراک (جائیست نزدیک مکه) و به آن که در مابعدش است …»

مضراب

همان زخمه است (بنگرید به زخمه و خراشیدن) و همچنین نوعی آلت صید است. (۱۲۸)

هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست

بازش ز طرۀ تو به مضراب می زدم

مطرب

کلمۀ مطرب که در اشعار حافظ به معنی رامشگر یا خنیاگر به کار رفته است، به طور عام به خواننده و نوازنده و آهنگساز یا موسیقی دان نیز اطلاق می گردد؛ و در موارد ارادۀ مطلق موسیقی یا ساز و آواز نیز از این لفظ شده است. (۱۲۹)

از آنجا که حافظ در بیش از ۳۵ بیت از واژۀ مطرب نام برده است در اینجا تنها چند بیت برای نمونه می آید:

۱- حدیث از مطرب و مِی گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معمّا را

۲- مژدگانی بده ای دل که دگر مطرب عشق

راه مستــانه زد و چـارۀ مخمـــوری کرد

۳- مباش بی مِی و مطرب که زیر طاق کبود

بدیـن تــرانه غـم از دل بـدر تـوانـی کرد

۴- مطرب از گفتۀ حافظ غزلی مغز بخوان

تـا بگویـم که ز عهـد طربـم یــاد آمـــد

۵- داشتـم دلقـی و صد عیب مرا میپوشیــد

خرقه رهن مِی و مطرب شد و زنـّار بماند

۶- مفلسانیم و هوای مِـی و مطرب داریـم

آه اگــر خـرقۀ پشمیـن به گـرو نستـــاننــد

۷- ساقی ِ شکردهان و مطرب شیرین سخن

همنشینـی نیـک کـردار و ندیمـی نیکنـام

مغنـّنی

غنا به معنای سرود و آواز و موسیقی است، و مغنی به معنی سرود گوی، آوازخوان و احتمالاً نوازنده و یا به طور کلی موسیقی دان. (۱۳۰)

۱- ساقی به بی نیازی رندان که مِـی بـده

تا بشنــــوی ز صـوت مغنـّـی هوالغنــی

۲- مغنـّـی کجائی به گلبانگ رود به یاد آور آن خسروانی سرود

۳- مغنـّـی نوائـی به گلبانگ رود بگــوی و بــزن خسروانی ســرود

۴- مغنـّـی بـزن آن نو آئین سـرود بگــــو بــا حریـــفان به آواز رود

۵- مغنـّی نوای طرب سـاز کـــن به قــول و غــزل قصه آغـاز کــن

۶- مغنــی از آن پرده نقشـی بیــار ببین تا چه گفت از درون پرده دار

۷- مغنـی دف و چنگ را سـاز ده به آئیــن خــــوش نغمــــه آواز ده

۸- مغنـی ملــولــم دوتـــائی بــــزن به یکتــائــی او که تــائـــی بـــزن

مقام

لفظ مقام وجه تازی کلمۀ دستگاه است و گاهی به معنای موضع و محل قرار گرفتن انگشتان نوازنده نیز به کار رفته است. و چون این مواضع که همان پرده های بسته شده بر دستۀ سازهاست که هر یک معرف لحن یا آوازه یا شعبه ای است، از این رو بعضی از آوازها از همان گاه یا مقام یا موضع که آغاز گشته، تسمیه شده است؛ مانند: یگاه که از نخستین گاه، یا اولین پرده آغاز می شود؛ و دوگاه که از دومین پرده، و سه گاه که از سومین پرده و چهارگاه که از چهارمین پرده و پنج گاه که از پنجمین پرده آغاز می گردد. مقام ها در عصر بهرام پنجم ساسانی هشت واحد بوده است ولی بعد از اسلام، دوازده واحد شده و در ۸۰ سال اخیر به هفت یا هشت واحد تقسیم گشته است که به آنها دستگاه می گویند.

مقام شناس، به موسیقی دانی اطلاق می شده است که اکنون به او ردیف دان یا دستگاه شناس می گویند. (۱۳۱)

چه راه می زند این مطرب مقام شناس

که در میان غــزل قــول آشنــا آورد

ناقوس

ناقوس، جرس یا زنگ بزرگی را گویند که با کوبه ای سترگ به صدا در می آید. این آلت به عنوان ساز در موسیقی به کار نمی رود، مگر اینکه از آن در موسیقی خاص و برای تبیین حالتی ویژه استفاده گردد.

حافظ نیز از این نام همان خاصیت عادی و معمولی آن را که اعلام زمان عبادت در عرف مسیحیان یا اعلام حادثه است، اراده کرده است. (۱۳۲)

آنجا که کار صومعه را جلوه میدهند

ناقـوس دیر راهب و نام صلیب هست

ناله ی…

ناله در لغت آواز صدائی باشد که از روی درد و زاری از آدمی بر می آید. (۱۳۳)

گاه در ادب فارسی چون به کلمۀ دیگری اضافه شود به کنایت به آوای حزین نیز اطلاق می شود. حافظ در اشعار خود مکرر این لفظ را به کار برده است و در مواردی معنای «آواز خواندن» یا «سرائیدن» یا «تغنـّی کردن» و در دیگر موارد معانی بانگ، صدا و آوا را از کلمۀ ناله اراده کرده است. (۱۳۴)

در زیر چند مورد برای نمونه می آید.

۱- عـالــم از نـالۀ عشــاق مبــادا خالــی

که خوش آهنگ و فرح بخش هوائی دارد

ناله در این بیت به قرینۀ «آهنگ خوش» به معنای آواز حزین است. (۱۳۵)

۲- معاشری خوش و رودی بساز میخواهم

که درد خویــش بگویــم به نالۀ بم و زیر

۳- رقص بر شعر تر و نالۀ نی خوش بـاشد

خاصه رقصی که در آن دست نگاری گیرند

۴- ببین که رقص کنان میرود به نالۀ چنگ

کسـی که رخصه نفرمـودی استماع سماع

۵- مرغ خوشخوان را بشارت باد کاندر راه عشق

دوست را با نالۀ شبهای بیداران خوش است

۶- ناگشوده گل نقاب، آهنگ رحلت ساز کرد

ناله کن بلبل که گلبانگ دل افگاران خوش است

۷- ز پرده نالۀ حافظ برون کی افتادی

اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودی

حافظ در بیت زیر کلمۀ «نوحه» را نیز قریب به معنی «ناله» به کار برده و نوای غم انگیز یا آواز سوگواری را از آن اراده کرده است. (۱۳۶)

ناهید

ناهید همان زهره است. (بنگرید به زهره)

۱- چنـــان برکــش آواز خنیــــاگــر که نـاهیـد چنـگی به رقص آوری

۲- غزل سرائی ناهید صرفه ای نبرد در آن مقام که حافظ برآورد آواز

نای (نی)

خواجه در بیش از ۱۰ بیت از نی نام برده است. در زیر چند بیت برای نمونه می آید:

۱- اول به بنگ نای و نی آرد به دل پیغام وی

وانگه به یک پیمانه مِی با من وفا داری کند

۲- به کـام تا نرسـاند مـرا لبـش چــون نــای

نصیحت همه عـالم به گوش من باد است

۳- گوشم همه بر قول نی و نغمۀ چنگ است

چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است

۴- خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش

که ساز شرع از این افسانه بی قانون نخواهد شد

۵- همچو چنگ ار به کناری ندهی کام دلم

از لب خویش چو نی یک نفسی بنـوازم

۶- زبانت در کش ای حافظ زمانی حدیث بـی زبـانان بشنـو از نــی

نغمه

نغمه در اصطلاح موسیقی به معنای صدا یا نت موسیقی است. در روزگار ما این لفظ در معنای گوشه یا لحن یا آوازه نیز استعمال می شود. حافظ در بیشتر اشعارش، از این لفظ همان معنا را اراده کرده که در زمانش متداول بوده است؛ یعنی معنای صوت، صدا یا نت موسیقی. تنها در یک مورد وجه ترکیبی این لفظ را به صورت «نغمه سرا» در معنای «سرود گوی» یا «خواننده» به کار برده است. (۱۳۷)

۱- تو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیر

که مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد

۲- یارب چه غمزه کرد صراحی که خون خم

با نعـــره های غلغلش اندر گلــو ببست

۳- مطرب عشق عجب ساز و نوائی دارد

نقش هر نغمه که زد راه به جائی دارد

۴- مغنـی دف و چنگ را سـاز ده به آئیــن خــــوش نغمــــه آواز ده

۵- بنوش جام صبوحی به نالۀ دف و چنگ

ببوس غبغب ساقی به نغمۀ نی و عود

۶- به وقت سرخوشی از آه و نالۀ عشاق

به صوت و نغمۀ چنگ و چغانه یاد آرید

۷- برکش ای مرغ سحر نغمۀ داوودی باز

که سلیمان گـل از بـاد هــوا بــاز آمــد

۸- غــم دوران مخــور که رفت به بـــاد

نغمـــۀ بربــــط و ربـــــاب بیــــــــــار

نقش

در روزگاران گذشته یکی از انواع تصنیف ها را نقش می نامیدند. نقش در قرن هفتم با شعر همراه بوده است و در قرن نهم هجری یک قطعه موسیقی بوده که در پایان «پیشرو» اجرا می شده و بالطّبع بی کلام بوده است. ولی در صد و سی سال اخیر مجدداً کلام به آن افزوده شده است. از سوی دیگر می دانیم که معنای لغوی نقش، شکل، تصویر، صورت، رقم و یا به طور کلی طرحی از یک پدیدۀ مادی یا خیالی است. در دیوان حافظ این لفظ به وجهی دو جنبتین به کار رفته است. (۱۳۸)

۱- مغنــی از آن پرده نقشــی بیــار ببین تا چه گفت از درون پرده دار

۲- مطرب عشق عجب ساز و نوائی دارد

نقش هر نغمه که زد راه به جائی دارد

نوا

مقام دوم از دوازده مقام اصل، «نوا» نام دارد. در روزگار ما نوا یکی از دستگاه های هشت گانۀ ردیف موسیقی ایرانی است. در لغت به معنای: آوا، آهنگ، لحن، صوت و آواز و همچنین معیشت و روزی و ساز و برگ به کار رفته است. (۱۳۹)

۱- نوای چنگ بدانسان زند صلای صبوح

که پیـر صومعه راه در ِ مغـان گیـرد

۲- نوای مجلس ما را چو بــرکشد مطرب

گهی عراق زند و گاهی اصفهان گیرد

۳- گرم ترانۀ چنگ صبوح نیست چه باک

نوای من به سحر آه عذرخواه من است

۴- مغنـّـی نوائـی به گلبانگ رود بگــوی و بــزن خسروانی ســرود

۵- بـرگ نـوا تبه شد و سـاز طـرب نمــاند

ای چنگ ناله برکش و ای دف خروش کن

۶- هر مرغ به دستانی در گلشن شاه آمد

بلبل به نواسازی حافظ به غزل گوئی

۷- فکند زمزمۀ عشق در حجاز و عراق

نــوای بــانگ غـزلهای حـافظ شیـراز

۸- دلم از پرده بشد حافظ خوش گوی کجاست

تا به قول و غزلش ساز نوائی بکنیم

۹- مغنـّی نوای طرب سـاز کـــن به قــول و غــزل قصه آغـاز کــن

۱۰- نــــوای بلبلت ای گـل کجـا پسنـد افتـد

که گوش هوش به مرغان هرزه گو داری

۱۱- وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید

مطرب بزن نوائی ساقی بده شرابـی

۱۲- مطرب عشق عجب ساز و نوائی دارد

نقش هر نغمه که زد راه به جائی دارد

و اما سخن پایانی

بی گمان، هم فردوسی و هم حافظ با موسیقی آشنایی بسیار زیادی داشته اند. و آنچنان که بررسی شد، جایگاه موسیقی و سازهای آن، نزد این دو بزرگوار، از شایستگی والایی برخوردار بوده است. هر دو با هنرمندی ِ بسیار شگرف و کم نظیری و با ظرافت و ذکاوت خاصی به این هنر متعالی پرداخته اند.

همچنین، هدف از این پژوهش مقایسۀ نقش ساز و موسیقی بین اشعار فردوسی و حافظ نبود. هرچند که اگر نیک بنگریم آن شادابی و جوش و خروشی را که سازهای موسیقی در شاهنامۀ فردوسی واجد آن هستند دیگر هرگز در دیوان حافظ شاهد آن نیستیم. از آن بزم ها و پایکوبی ها و دست افشانی های باشکوه آئین های ایرانی، که فردوسی این چنین شرح می دهد:

نیاید سر مرغ و ماهــی بــه خواب از آن بـــزم و آواز چنگ و ربــاب

یا:

بـه هر جـــای جشنـــی بیــاراستند مِی و رود و رامشگـران خـواستند

می رسیم به آنجا که حافظ روزگار خود را اینچنین به تصویر می کشد:

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند پنهان خورید باده که تعزیر می کنند

چه بر سر این سرزمین آمد که از آن “غریویدن چنگ و بانگ رباب” در بزم های شاهنامه، به این بیت خواجه رسیدیم که اندوه وار می سراید:

برگ نـــوا تبه شـد و ســاز طـرب نمـاند ای چنگ ناله برکش و ای دف خروش کن

باری، آسیب شناسی و پرداختن به این واقعیت که چه شد که شادی های جمعی مراسم های ایرانیان تا پایان دوران ساسانیان، به سماع صوفیانۀ فردی دگرگون گشت، خود پژوهشی عمیق، و ژرف اندیشی ِ دقیقی را می طلبد، که براستی باید بدان پرداخت.

پیام جهانگیری

 

پی نوشت ها:

۹۱- همان، ص ۱۱۸.

۹۲- همان، ص ۱۱۹.

۹۳- همان، ص ۱۳۰.

۹۴- همان، ص ۱۳۲.

۹۵- دکتر محمد معین، مزدیسنا و ادب پارسی، ص ۳۹۲ (چاپ دوم)

۹۶- حسینعلی ملاح، همان، ص ۱۳۲.

۹۷- همان، ص ۱۳۴.

۹۸- همان، ص ۱۳۵.

۹۹- همان، صص ۱۳۶ و ۱۳۷.

۱۰۰- همان، ص ۱۳۸.

۱۰۱- همان، ص ۱۴۱.

۱۰۲- همان، ص ۱۴۸.

۱۰۳- مهران پورمندان، همان، ص ۲۹۲.

۱۰۴- حسینعلی ملاح، همان، ص ۱۴۹.

۱۰۵- همان، ص ۱۵۱.

۱۰۶- همان، ص ۱۵۵.

۱۰۷- همان.

۱۰۸- همان، ص ۱۵۶.

۱۰۹- همان.

۱۱۰- برخی تعداد این اصول را سی و هفت فقره نوشته اند. رک به: بهجت الرّوح ص ۱۱۲.

۱۱۱- حسینعلی ملاح، همان، صص ۱۵۶ و ۱۵۷.

۱۱۲- همان، ص ۱۵۸.

۱۱۳- همان، ص ۱۶۰.

۱۱۴- همان.

۱۱۵- همان، ص ۱۶۲ و همچنین رک به مهران پورمندان، همان، ص ۳۰۵.

۱۱۶- عبدالقادر مراغی، مقاصدالالحان (ص ۱۰۳) و شرح ادوار ( بخش زواید فواید، فایدۀ سابع)

۱۱۷- المعجم فر معاییر اشعارالعجم (ص ۸۵).

۱۱۸- مقدمه بر کتاب هفتصد ترانه، کوهی کرمانی، به قلم ملک الشعرا بهار.

۱۱۹- حسینعلی ملاح، همان، صص ۱۷۲ و ۱۷۳.

۱۲۰- همان، ص ۱۷۷.

۱۲۱- همان، ص ۱۷۹.

۱۲۲- همان، ص ۱۸۲.

۱۲۳- همان، ص ۱۸۳.

۱۲۴- همان، ص ۱۸۵ و ۱۸۶.

۱۲۵- همان، ص ۱۸۶.

۱۲۶- همان، ص ۱۸۷.

۱۲۷- همان.

۱۲۸- همان، ص ۱۸۹.

۱۲۹- همان، ص ۱۹۱.

۱۳۰- همان، ص ۱۹۸.

۱۳۱- همان، ص ۲۰۰.

۱۳۲- همان، ص ۲۰۱.

۱۳۳- برهان قاطع.

۱۳۴- حسینعلی ملاح، همان، صص ۲۰۱ و ۲۰۲.

۱۳۵- همان، ص ۲۰۲.

۱۳۶- همان، ص ۲۰۴.

۱۳۷- همان، صص ۲۱۰ و ۲۱۱.

۱۳۸- همان، صص ۲۱۳ و ۲۱۵.

۱۳۹- همان، ص ۲۱۹.

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*