ایران گرایی در شاهنامه

شاهنامه فردوسی دارای یك كشش و برد ایران گرایی است كه بررسی و دریافت دقیق آن، دشوار است، چون ایرانگرایی در این اثر مانند خونی است كه تا كوچكترین اندامهای پیكر آن دویده است و با تار و پود آن، چنان در آمیخته كه گزارش درست آن نیاز به پژوهشی گسترده دارد كه در توان این گفتار كوتاه نیست و از این و به چند نكته كلی بسنده میكنم.
ایران گرایی شاهنامه را میتوان زیر چهار عنوان اصلی برشمرد :
1ـ نگهداشت فرهنگ ایران : از آن جایی كه خداینامه و تقریبا همه متون تاریخی و ادبی در زبان پهلوی و نیز برگردانهای فارسی و عربی آنها از دست رفتهاند، شاهنامه مهمترین چشمهی آگاهی ما در بسیاری از زمینهها، چون تاریخ و جغرافی و ادب و هنر و رسمهای خانوادگی و اجتماعی و آیینهای اداری و كشوری در ایران باستان به شمار میرود .
2ـ آرمان معنوی شاهنامه : این آرمانها را میتوان در شعار نبرد نیكی یا بدی خلاصه كرد. نبرد با بدی یعنی كاربست آرمانهای اخلاق ایرانی، همچون یكتاپرستی، خداترسی، دینداری، میهن دوستی، مهر به زن و فرزند، دستگیری از درماندگان، خردمندی، دادخواهی، دوراندیشی، میانهروی، آداب دانی، مهماننوازی، جوانمردی، بخشش، سپاسگذاری، خشنودی، خرسندی، كوشایی، نرمش یا مدارا، وفاداری، راستی، پیمانداری، شرم و آهستگی، خاموشی، دانشآموزی، سخنرانی، و دیگر و دیگر. در ستایش هر یك از این آرمانهای اخلاقی یا نكوهش صفتهای عكس آن، چون : دروغ، آز، خشم، كینه، بیداد، كاهلی، پیمانشكنی، نیاز، رشك، شتاب … میتوان از شاهنامه مثالهای فراوان برشمرد. اخلاق شاهنامه، ساخته و پرداخته فردوسی نیست، بلكه بخشی از میراث معنونی ایران باستان است كه از آموزشهای زرتشت و پی شاز او، ریشه گرفته و در زمان ساسانیان گسترش یافته و با عنوان فرهنگ یا آیین صورت منظم و مدون پذیرفته و سپس از آن جا زیر عنوان ادب به آثار فارسی و عربی راه یافته است. ولی دو نفر در این انتقال اخلاق ایرانی ـ و اصولا كل فرهنگ ایران ـ به دوره اسلامی، سهم به سزایی دارند. یكی عبدالله ابن مقفع (روزبه دادویه) در انتقال آن به فرهنگ عرب. و دیگر فردوسی طوسی، در انتقال آن به ایران به بعد از اسلام، فردوسی با این انتقال، آن آسیبی را كه از پیروزی تازیان بر پیوستگی فرهنگ ایران رسیده بود، تا حد بسیاری بازسازی كرد.
3ـ پاسداری زبان فارسی: شاهنامه چه از نگاه گنجینه واژگان و دستور زبان، چه از نگاه شیوایی بیان و چه از نگه محتوای پرسویه آن، ستبرترین ستون زبان فارسی است. به ویژه نیاز بزرگی كه پس از سرایش شاهنامه در گروههای گوناگون مردم از درباریان و مورخان و سرایندگان و نویسندگان و هنرمندان تا برسد به تودههای مردم به این كتاب پیدا شد، زبان فارسی را كه در آن روزگار سخت در خطر نابودی بود، برای همیشه پایهای نیرومند و استوار بخشید. 4ـ پیام ملی شاهنامه: خلاف آن چه گمان میرود، پیام ملی شاهنامه تنها به پاسداری از مرز و بوم ایران محدود نمیگردد، بلكه این پیام عبارت است از: دعوی ایرانی در رهبری جهان. فردوسی، خود آورنده این دعوی نیست، بلكه وارث و ناقل آن است: بنابر باور داشت كهن ایرانی، زمین به هفت كشور بخش شده است و بخش میانی كه ایران باشد از همه آبادتر و مردمان آن كه از آنان به نام آزادگان یاد شده است، بهترین آفریدگار ایزدند. نام آریایی كه در اوستا و سنگنوشتههای هخامنشی آمده است و صورت كهنتر ایرانی است نیز به همین معنای آزاده است. بر عكس ایران، كشورهای دیكر سرزمینهای تباه و مردمان آن بیمایهاند كه از آنان ـ به ویژه از تركان و تازیان ـ به نام بندگان یاد رفته است. عنوان پادشاهان ایران « شاه جهان» بود و آنها رسما دعوی رهبری جهان را داشتند. این ملی گرایی كه امروزه بدان ناسیونالیسم میگویند، و گویا نتیجه هزار سال فرمانروایی بر بخش بزرگی از جهان آن روز بوده باشد، پس از پیروزی تازیان و نژادپرستی امویان، ناچار دوباره در مفاخرات نهضت شعوبیه نمودار گردید. شاهنامه فردوسی كه نقطه اوج این نهضت در زبان فارسی است، چه به علت وابستگی و امانتداری سراینده آن به ماخذ خود و چه به علت وضعیت سیاسی زمان او ـ كه ایران هنوز از تازیان رهایی نیافته، گرفتار تركان گردید بود ـ خواه ناخواه نمیتوانست به كلی از رگههای ناسیونالیسم كهن ایرانی پالوده گردد. این تاثیر نه تنها در شاهنامه، و نه تنها در آثار حماسی پس از شاهنامه هست، بلكه پی آن را در آثار بسیاری از سرایندگان و نویسندگان پس از فردوسی نیز میتوان گرفت. این كه در آثار كسانی چون غزالی و نظامالملك و سعدی كه از گمان هرگونه ناسیونالیسم بركنارند، پادشاهان ایران، به ویژه انوشیروان، نمونهی فرمانروای دادگر به شمار میروند، نهایت چیزی جز بقایای همان دعوی ایرانی در رهبری جهان نیست. و به طور كلی بیشتر جنبشهای مذهبی و فلسفی و اجتماعی و ملی در ایران، از دورترین زمان مهرپرستی تا به امروز و حتی تصوف با همه تبلیغ جهان میهنی خود ـ و به تعبیری درست از همین رو ـ از این دعوی ایرانی در رهبری جهان، كم یا بیش تاثیر پذیرفتهاند. با این همه، فرزانه طوس به كمك آن مایههای پرتوان مردم دوستی كه در او بوده، از یك سو توانسته است از آن بیگانه ستیزی كهن بكاهد و از سوی دیگر، ایرانگرایی را معنویت دیگری بخشد، بی آن كه دعوی ایرانی رهبری جهان را فراموش كند: بیا تا جهان را به بد نسپریم! و : جهان را به ایران نیاز آوریم! همین معنویت شاهنامه است كه عارفان پشمینهپوش كه دلی سازگار با جهانپهلوانی ندارند، گاه زبان به ستایش فردوسی و كارنامه او گشودهاند و ایران گرایی شاهنامه است كه در زمانی كه ایران چون بقچهی چلتكهای به فرمانرواییهای ریز و درست وصله خورده بود، سخنوران این سرزمین در هر كجا كه زندگی میكردند، هنوز سخن از ایران میراندند و احساس همبستگی ملی را قلم به قلم به زمان ما رسانیدند. و همین ایرانگرایی شاهنامه است كه جهان افسانهای آن، سرچشمهی الهام سرایندگان و نقاشان میگردد و نام زنان و مردان دلاور آن را بر روی نوزادان میگذارند. باز همین ایرانگرایی شاهنامه است كه سدههای پیدرپی تودههای مردم را برای شنیدن افسانههای دلانگیزش به پای هنگامهی نقالان میبرد و داستان پهلوانیهای رستم و اسفندیار، مرگ دلخراش سهراب و سیاوش، ناجوانمردیهای گرسیوز و كینهتوزیهای افراسیاب را، سینه به سینه به روزگار ما میكشاند. به رسم شگون، سخن را با بیتی چند از استاد طوس در سفارش پاسداری از ایران به پایان میبریم:
كه ایران چو باغیست خرم بهار
شكفته همیشه گل كامگار
پر از نرگس و نار و سیب و بهی
چو پالیز گردد ز مردم تهی
سپر غم یكایك ز بن بركنند
همه شاخ نار و بهی بشكنند
سپاه و سلیحست دیوار اوی
به پرچینش و بر نیزهها، خار اوی
اگر بفگنی خیره دیوار باغ
چه باغ و چه دشت و چه دریا، چه راغ
نگر تا تو دیوار او نفگنی
دل و پشت ایرانیان نشكنی
كزان پس بود غارت و تاختن
خروش سواران و كین آختن
زن و كودك و بوم ایرانیان
به اندیشهی بد منه در میان !






