مرگ انديشي و مرگ آگاهي

گفت و گو با مهدي زارع
منيره پنج تني
مرگ را مي توان مهم ترين موضوع مشترک ميان انسان ها در تمام زمانها، مکان ها و تنها رقيب زندگي دانست. انسان ها در ادوار مختلف کوشيده اند به نحوي درباره مرگ بينديشند و با آن مواجهه شوند. اگر در اين جا صرفا بر مرگ انسان ها تأکيد مي کنم شايد از آن رو است که تنها انسان مرگ آگاه است. نزد مهدي کمپاني زارع رفتم و با او درباره مرگ در نگاه اديان، مکاتب عرفاني، آيين هاي زميني،اساطير، فلاسفه اسلامي، عرفان هاي نوظهور، همچنين نزد فيلسوفاني مانند سقراط، آکوييناس، دکارت، هيدگر، نيچه، سارتر گفت و گو کردم، همچنين به اجمال نگاه علوم پزشکي به مرگ و جايگاه آن براي انسان قرن بيست و يکم را بررسي کرديم.
به نظر مي رسد در وهله نخست با دو نگاه به مرگ مواجه ايم. نگاه نخست که مرگ را به عنوان پديده اي مربوط به جهان خارج لحاظ مي کند که براي تمام موجودات زنده اعم از انسان، حيوان و نبات اتفاق مي افتد، و نگاه دوم به مرگ نگاهي است که فقط از آن جهت که براي انسان رخ مي دهد به آن مي پردازد؛ زيرا تنها انسان است که مرگ آگاه است يا به تعبير ديگر از مرگ خود آگاهي دارد. به نظر شما در نگاه نخست مرگ را چگونه مي توان تعريف کرد؟ بسيار دقيق تر خواهد بود اگر مرگ را در تقابل با حيات به عنوان مفهومي کلي و متضاد آن تحليل کنيد؟
مرگ را مي توان هم به صورت فرآيند مستمر مورد بررسي قرار داد و هم مي توان حادثه اي در پايان حيات به شمار آورد. همة موجوداتي که در عالم خاک به سر مي برند از همان بدو پيدايش در فرايند مرگ قرار مي گيرند و براي همه آنها در پايان زندگي مرگي محتوم واقع مي شود. به عبارت ديگر مرگ تنها واقعه اي در پايان زندگي نيست، فرآيندي است که دم به دم در عالم واقع مي شود. همه موجودات اين عالم رهروان طريق نيستي هستند. هرچند مردن تنها خاص انسان نيست، اما تنها اين انسان است که به نحو آگاهانه اي به مرگ خويش واقف است و اين امر برايش دغدغه است و مواجهات گوناگون با آن دارد. هرچند گريز از مرگ نزد حيوانات ديگر به نحو غريزي و غير آگاهانه وجود دارد، اما چنين چيزي موجب آن نمي شود که آنها به مرگ بيانديشند و خود را براي مواجهه با آن آماده کنند.
براي اين که به سراغ مرگ به عنوان رخدادي که صرفا براي انسان روي مي دهد برويم، مي توانيم از دو منظر ابژکتيو و سوبژکيتو به مرگ بنگريم. در تقريري از جناب استاد ملکيان که در کتاب «مرگ انديشي: از گيل گمش تا کامو»آورده ايد، مباحث objective مربوط به مرگ را تحت سه دسته کلي مورد بحث قرار داده اند. 1) دسته اول که به حيات پس از مرگ مي پردازد و اين که آيا جهاني پس از مرگ وجود دارد و آيا انسان مي تواند در جهان ديگري به حيات خود ادامه دهد 2) در نظر گرفتن مرگ به عنوان پديده اي عيني که در پايان حيات هر موجود زنده اي واقع مي شود و علم پزشکي متولي بررسي آن است 3) بحث از مرگ و اين که مرگ را پديده اي جدا از مردن بدانيم. در آن کتاب آمده: «مردن امري است که آناً فاناً براي هر موجود زنده اي رخ مي دهد و لحظه اي در آن توقف واقع نمي شود» بر اين مبنا مي خواهم ابتدا به دسته نخست بپردازيم و از شما بخواهم به طور اجمالي ريشه هاي موضوع باور به حيات پس از مرگ و زندگي دوباره انسان در جهاني ديگر را بر اساس نگاه اسطوره اي بررسي کنيد.
اسطوره بستر انديشه و زندگي انسان در دوره اي است که فلسفه و علم تجربي هنوز به نحو متمايز و مستقل مطرح نشده بودند. انسان اين عصر نيز خود را در قبال مرگ دچار ضعف و سستي مي ديده است و اين مهم را در آيين ها و اساطير خود انعکاس مي داده است. حتي کسي چون کارن آرمسترانگ بر اين باور است که اسطوره در تجربة مرگ و ترس از نابودي ريشه دارد. حتي اگر با کليت سخن وي موافق نباشيم، نمي توانيم منکر اين شويم که بخش قابل توجهي از اساطير و آيين هاي اسطوره اي حول مسألة مرگ گردآمده اند. انسان اسطوره اي عميقاً مرگ انديش است و براي رهايي از ترس مرگ مي کوشد که از ابزارهاي مختلف استفاده کند. او از مرگِ ناگزير و چيرگي طبيعت آگاه بود و مي خواست که به هر وسيله اي از آن در امان باشد. امان جستن از طبيعت در مقابل بلايا از طريق مراسمي چون قرباني کردن صورت مي پذيرفت. در دوره هاي نزديک تر به عصر تاريخي انسان مي کوشد که ترس خود را با باور به جهاني پس از مرگ درمان کند. آنچه در مصر باستان و گورهاي انسان نئاندرتال ملاحظه مي شود بازتاب چنين نگرش انسان در عصر اسطوره به مرگ است.
اين مسأله در نگاه اديان چگونه است؟ به عبارت ديگر اديان چگونه مسأله را بررسي مي کنند؟
يکي از آموزه هاي اديان و به ويژه اديان توحيدي توجه دادن به مرگ و آموختن نحوة مواجهه با آن است. اين بخش به مرگ انديش بودن اديان راجع است. جالب است که مولانا در مثنوي از اين سخن مي گويد که برخي مخاطبان پيامبران به ايشان مي گفتند که از بس شما بر مرگ تأکيد کرده ايد ما را به مرغ مرگ انديش مبدل ساخته ايد:طوطي نُقل و شکر بوديم ما / مرغ مرگ انديش گشتيم از شما
اين مطلب بيان گر اين است که يکي از پيام هاي گوهري اديان يادآوري مرگ و آماده ساختن انسان براي مواجهه با آن بود. تفصيل اين مطلب را در فصل سوم کتاب مرگ انديشي آورده ام. البته اين مطلب را بايد از توجه دادن اديان به مسألة حيات پس از مرگ متمايز دانست، هرچند مرگ انديشي ديني مي تواند مقدمه اي براي ورود به حيات نيکوي پس از مرگ باشد. بايد به کارکرد مرگ انديشي در اديان نظر کرد. اديان انسان را مرگ انديش مي خواهند تا بتوانند جهان شناسي و انسان شناسي خود را به نحو مطلوبي در ميان دين داران محقق کنند. انسان مرگ انديشي که به حيات پس از مرگ باور دارد، خود و جهان خويش را محدود در اين هستيِ اينجايي – اکنوني نمي داند و دشواري مواجهه با خدا و معاد – که دو آموزه مهم اديان توحيدي اند – برايش مرتفع مي شوند. البته حجم و عمق تأکيد اديان توحيدي نيز در اين باب با هم متفاوت است.
مکاتب عرفاني و آيين هاي زميني به ويژه آيين هاي شرقي هم نظر خاص خود را در اين باره دارند، آنها چه مي گويند؟
در اين اديان مرگ هم به نحو فرآيندي مستمر در حيات محل اشاره است، و هم به عنوان درآمدي بر حيات پس از مرگ. در بيشتر اين دين ها، حيات پس از مرگ در قالب قول به تناسخ خود را مطرح مي کند و انسان ها براي رهايي از افتادن در دور تناسخ بايد واجد کمالات روحي – رواني خاصي شوند و از برخي امور که ايشان را در دور تناسخ گرفتار مي کنند، پرهيز نمايند. در واقع در اينجا نيز نظام پاداش و جزايي مطرح مي شود که شيوة زيستن آنان را با ذکر جزئيات مشخص مي کند. انضباط دقيقي که در بيشتر اعمال و رفتار از ناحية اديان مطرح مي شود، معطوف به مرگ و حيات پس از آن است. اين مطلب تفصيل بسيار مي طلبد که در اين گفت وگو نمي گنجد.
با شما موافقم. البته شايد تک تک اين پرسش ها را بتوان به گفت و گويي مفصل تبديل کرد، اما در اينجا قصد داريم به طرح مسأله اکتفا کنيم و فقط در مواردي به تحليل بپردازيم. در پرسش بعدي ام مي خواهم بدانم به طور ويژه نگاه عرفان اسلامي به موضوع مرگ چيست؟
عرفاي مسلمان نيز عميقاً مرگ انديش اند. آنان اساساً از مرگ هراسي ندارند و حتي به نوع ارادي آن از طريق بالاروي از سطوح متنازل هستي توصيه مي کنند. گونه اي مرگ – اشتياقي در سخنان برخي از ايشان به ويژه عارفي چون مولانا جلال الدين ديده مي شود. آنان در مقابل اين پرسش که چرا همة انسان ها – و حتي همه دين داران – به مرگ، روي خوش نشان نمي دهند و حتي از آن گريزان اند، چنين پاسخ مي دهند که مرگ هر کس آينه اي است که خود را در آن مي بيند. کسي که چهرة کريهي دارد به ديدار خود در آينة مرگ علاقه اي ندارد و کسي که صورتي زيبا و نيکو دارد خواهان مشاهده مکرر خود در آينه است. انديشة ديگري که در باب مرگ در عرفان اسلامي وجود دارد اين است که هر کمالي زندگي در مرتبه اي است و مرگي را به دنبال خود دارد. عارف کمال جو است و اين مرگ هاي پياپي اي را برايش رقم مي زند، چنان که زندگي هاي بسياري را نيز تجربه خواهد کرد.
در نگاه سوم اگر مرگ را متفاوت از مردن در نظر بگيريم، اين انديشه به ذهن مان خطور مي کند که هم علوم پزشکي و هم علوم ديني مي توانند آن را مورد مداقه قرار دهند. علوم پزشکي در اين باره چه مي گويند و اديان الهي چگونه مرگ را از مردن تمييز مي دهند؟
مردن فرآيند مرگ است و مرگ فرآوردة مردن. آدمي را در اين عالم مجال محدودي است. اديان مي کوشند به انسان بنمايانند که انسان ها از بدو تولد در حال مردن و کوچ کردن اند و هر لحظه ممکن است اين فرآيند در نقطه اي به پايان برسد و فرصت هاي مقتضي از کف برود. اديان(به ويژه اديان توحيدي) به انسان مي آموزند که بايد از «فوت» هراس داشت و نه از «موت». فوت يعني از دست رفتن فرصت ها. در حديثي از پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله به اين مطلب تصريح شده است. مولانا سخن ايشان را در دفتر ششم مثنوي به نيکويي ترجمه و تفسير نموده است:
راست گفته ست آن سِپَهدارِ بَشَر كه هرآنكه كَرد از دنيا گُذَر
نيستَش دَرد و دَريغ و غَبنِ مَوْت بلكه هَستَش صَد دَريغ از بَهرِ فَوْت
كه چرا قِبله نكردم مرگ را؟ مَخزَنِ هر دولت و هر بَرگ را؟
قِبله كردم من همه عُمر از حَوَل آن خيالاتى كه گُم شد در اَجَل
حَسرَتِ آن مُردِگان از مَرگ نيست زآنْست كاندر نَقشها كَرديم ايست
در اين نگاه مرگ همراه زندگي است و دائم بايد در آن نظر شود و بايد به صورت فرآيند مورد توجه قرار گيرد. دانش پزشکي علاوه بر تعريف مرگ تعريفي نيز از مردن به مثابه فرآيند دارد که مطمئناً با پيشرفت اين دانش روز به روز معناي دقيق تري مي يابد. خلاصه اينکه همه اجزاي وجود انسان هر دم در حال حيات و ممات است و به تعبير مولانا «پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتي است»
استاد ملکيان در همان منبع فوق الذکر، نگاه سوبژکيتو به مرگ را شامل مرگ آگاهي و مرگ انديشي دانسته اند. چه تفاوتي ميان اين دو مفهوم وجود دارد؟
مرگ انديشي داشتن دغدغه مرگ است. انسان مرگ انديش هم آگاه به مرگ محتوم خود است و هم دغدغة مواجهه با آن را دارد. مرگ آگاهي دانش مرگ بدون دغدغة مواجهه با آن است. چه بسيار کساني که مي دانند مي ميرند و دغدغة آن را ندارند که چگونه با آن مواجه شوند.
نمي توان درباره مرگ انديشيد و از مهم ترين و قديم ترين گنجينه به جامانده درباره توجه عميق به مرگ، حماسه گيل گمش، سخني نگفت که البته مورد توجه شما هم هست. اگر به حماسه گيل گمش به عنوان مهم ترين متن اسطوره اي درباره مرگ يا مرگ انديشي بنگريم، به نظر شما مهم ترين مؤلفه هاي قابل استخراج از اين متن چيست؟ و اين موارد براي انسان امروزي چه دست آوردهايي دارد؟
اسطورة گيل گمش آينة تمام نماي ميل انسان به جاودانگي در اين عالم و ناکامي در وصول بدان است.گيل گمش در اين حماسه عليه مرگ به عنوان پوچي دهنده به زندگي مواجه مي شود و عليه آن طغيان مي کند. اين حماسه از پوچي مرگ سخن مي گويد و قهرمان داستان بر آن مي شورد ولي در نهايت موفقيتي نمي يابد. اگر تعريف کامو را از پوچي بپذيريم و پوچي را عبارت از «برخورد ميان پرسش انسان و خاموشي نامعقول جهان» بدانيم، جستجوي گيل گمش کاوش چرايي پوچي است. گيل گمش در مقابل مرگِ ناگزير طغيان مي کند و اين همان چيزي است که کسي چون کامو در روزگار ما نيز بدان توصيه مي کرد؛ طغيان در مقابل پوچي ناشي از مرگ.
وقتي به مفهوم مرگ مي انديشيم، مفهوم جاودانگي هم به ذهن مان متبادر مي شود. گويي اين دو مفهوم به سختي در يکديگر تنيده اند. به نظر شما از انسان بدوي تا انسان کنوني مي توان به «جاودانگي» به عنوان يکي از اصيل ترين دغدغه هاي بشري نگريست که طرح هاي خرد و کلان زندگي فردي و اجتماعي او را به طرق مختلف شکل مي دهد؟
حتي اگر نگوييم همه انسان ها، بدون ترديد اغلب انسان ها دل در گرو بقا و جاودانگي دارند. مرگ دست کم در ظاهر امر و در بادي نظر معارض با چنين دلبستگي اي است و از اين رو است که ناخوش داشته مي شود. براي انسان بسيار مهم است که آنچه در ظاهر امر و در بادي نظر پديدار مي شود، واقعيت دارد و يا سرابي است دروغين. بسياري از مکاتب فکري و مذاهب اعتقادي مرگ را معارض با بقا و جاودانگي انسان نمي دانند و نظريه اي خاص در باب حيات پس از مرگ ارائه مي دهند و گونه اي از حيات را براي انسان در عرصه و جهاني ديگر معتقد مي شوند. بسته به نوع بقا و جاودانگي مورد اعتقاد، زندگي اينجايي – اکنوني انسان نيز تغيير مي يابد. اين مسأله گاه آن چنان بر شئون مختلف حيات انسان سايه مي افکند که مي تواند مکان و زمان وسيعي را در بر گيرد. آنچه در تمدن باستان مصر واقع شد نمونة بارز اين امر بود. تمدن مصر تمدن مرگ و جاودانگي است. آنچه هنر و دانش در مصر باستان بود در خدمت مرگ انديشي فراعنه در قالب اهرام نمايان شد. آنان با تلقي خاصي که از مرگ و حيات پس از آن داشتند، خواهان جاودانگي بودند و همة امکانات و ابزارها را در خدمت وصول بدان در خدمت گرفتند. اين مثال را ذکر کردم تا آشکار شود که انديشه مرگ و جاودانگي به چه ميزان مي تواند در حيات انساني تأثيرات ژرفي را به جاي بگذارد.
از منظر اديان مرگ نه تنها پايان راه نيست، بلکه آغاز حيات اصيل انساني است. به نظر شما آيا نگاه به مفهوم مرگ در سه دين يهوديت، مسيحيت و اسلام تفاوت هاي بنياديني دارد؟
به نظر نمي رسد که تفاوت بنياديني در اين زمينه وجود داشته باشد. تفاوتي اگر هست در شيوة ارائه آن و نيز در بسط انديشه هاي پيروان اديان است. در اسلام هم حجم مطالب و هم صراحت بيان شارع در اين زمينه قابل توجه است و چنين چيزي در مسيحيت و يهوديت وجود ندارد.
اگر بخواهيم به طور ويژه به اسلام بپردازيم، مي توانيم از مرگ به عنوان يکي از کليدي ترين مفاهيم در ارتباط با هستي و خالق ياد کنيم. در دين اسلام به مرگ چگونه نگريسته شده است؟
متون ديني در جهان اسلام مرگ را مرحله اي از حيات آدمي معرفي مي کنند، چنانکه زندگي در دنيا را نيز مرحله اي ديگر از آن مي دانند. از منظر اين متون حيات انسان – اعم از طيبه و خبيثه – منجر به مرگ هاي متفاوتي است که در زندگي پس از آن نيز به نحو صريح تري متجلي مي شود. به تعبير مولانا «مرگ هرکس اي پسر همرنگ اوست». از منظر متون اسلامي مرگ واقعه اي نيست که تنها در پايان حيات هر انسان به نحو مجزا گريبان او را بگيرد. مرگ هرچند براي هرکس تجربه اي يگانه است اما اصناف و انواعي از آن در هر چشم انداختني قابل ملاحظه است. در اخبار متعددي وارد شده که «منادي اي هر روز فرياد مي کند که اي فرزند آدم! براي مردن متولد شويد و براي فنا جمع کنيد و براي خراب شدن بسازيد. اساساً آبادي اين عالم به خرابي آن است و از اين رو است که آن را «خراب آباد» ناميده اند. هر لحظه و نَفَس مرگي است. به تعبير امام علي عليه السلام «من الآجال انقضاءُالساعات» سپري شدن لحظات از زمره مرگ ها است. نيز از ايشان نقل شده که «ما أقرب الحيات من الموت» چه نزديک است زندگي به مرگ. ايشان گردش روزگار را مساوي با مرگ ها و حيات هاي مکرر مي دانند و بيان مي دارند که براي اهل انديشه گردش روزگار، بهترين حجت بر مرگ است. ذکر اين مسأله براي اين است که انسان ها از غلاف غفلت بيرون شوند و بدانند که رهرو عالمي ديگر اند و بايد براي زندگي در آن منزل توشه فراهم آورند. اين مهم موجب شده که متون اسلامي تأمل در مرگ و مرگ انديشي را در زمره عبادات به حساب آورند. البته همان گونه که در فصل مربوطه در کتاب مرگ انديشي آورده ام اين مطلب به اشکال و انواع گوناگون بيان شده است.
تمام فيلسوفان به نوعي به مفهوم مرگ پرداخته اند و شايد نتوان از فيلسوفاني ياد کرد که بي تفاوت از کنار آن گذشته باشند، به خاطر همين تنوع و تعدد نمي توانيم به همه فيلسوفان بپردازيم و مجبوريم گزينش کنيم. در اين ميان از فيلسوفان دوران باستان به سراغ سقراط مي روم. سقراط حکيم يونان باستان فلسفه را مشق مردن مي دانست و زندگي او به معناي واقعي به سوي مرگ بود، مرگ او نيز نشاني از هماهنگي ميان نظر و عمل اين فيلسوف بود. در فلسفه سقراطي مرگ از چه تعريف، شأن و جايگاهي برخوردار است؟
سقراط چنانکه نشان داد از مرگ به عنوان واقعه اي در پايان حيات خاکي انسان هراسي نداشت و معتقد بود که پس از مرگ به ديدار خوبان نائل مي آيد. آنچه در انديشه منتسب به سقراط در باب مرگ اهميت دارد، مرگ به مثابه روشي براي درک حقيقت است، چيزي که بعدها نيز تا حدودي در عرفان مورد توجه قرار گرفت. سقراط معتقد است که در اين زندگي دنيوي تنها اندکي به حقيقت نزديک مي شويم و آن اندک نيز تنها زماني است که رابطه ما با تن کم مي شود و جز به ضرورت به آن نپرداخته ايم. تهذيب و پاکي نيز در اين منظر چيزي جز رها شدن از تن نيست. پاکي روح در گرو تجرد است و اندک اندک مرگ آموختن. سراسر رساله فايدون بي اندک مبالغه اي در خدمت اين است که فلسفه را تنها کساني در مي يابند که از تن عاري شده باشند. سقراط عامل اصلي ترس از مرگ را دوست داشتن تن خاکي مي داند. وي معتقد است کساني که همه عمر خود را مصروف آبادي تن مي کنند، بايد نگران ويراني آن نيز باشند. او شجاعت مواجهه با مرگ را ناشي از عدم توجه به تن مي داند. کساني که لذت ها را کوچک مي شمارند، کساني اند که تن را خوار مي دانند و تنها کساني که تن را خوار مي دارند، عالم را کوچک مي بينند. اين فاصله گرفتن از تن و خواهش هاي آن همان مشق موتي است که منجر به درک حقيقت مي شود و در عرفان نيز محل توجه است.
از ميان فيلسوفان قرون وسطي مايل ام جايگاه مرگ را در انديشه توماس آکوييناس بررسي کنيد.
آکوييناس نيز در سنتي زندگي مي کرد که مرگ جدايي روح از بدن دانسته مي شد و براي روح جاودانگي شخصي از طريق بقاي روح قائل بودند. اساساً بيشتر فيلسوفان مسيحي و مسلمان در قرون وسطي درگير با مسألة حيات پس از مرگ بودند و نه خود انديشة مرگ و مرگ انديشي. نه اينکه اين مسأله اصلاً در ميان آنان مطرح نشده باشد بلکه اهميت مسألة حيات پس از مرگ را نداشت و آنچه از مرگ اهميت داشت، بقا و جاودانگي پس از آن بود.

بي مناسبت نيست اگر در ادامه همين پرسش بپردازيم به جايگاه مرگ نزد فيلسوفان اسلامي. آيا مي توان به قدرمشترکي از تعريف مرگ در ميان فلاسفه اسلامي دست يافت؟
همان گونه که در پاسخ پرسش پيشين عرض کردم فيلسوفان مسلمان نيز بيش از مرگ، دلنگران حيات پس از آن بودند اما جالب است بدانيم در ميان آنان برخي از فيلسوفان از جمله ابن مسکويه، ابن سينا و خواجه نصير طوسي به مرگ انديشي و نحوة مواجهه با هراس ناشي از مرگ بي توجه نبودند. براي مثال ابن سينا در رسالة “خوف الموت” که در کتاب مرگ انديشي، متن و ترجمه آن را آورده ام با دلايل عقلي مي کوشد که به مخاطب خود بفهماند که ترس از مرگ توجيه و دليلي شايسته ندارد. او با دلايل متعددي نشان مي دهد که ترس از مرگ ناشي از جهل و نداشتن تصويري درست از آن است.
پيش از اين که به دوران رنسانس بپردازم، سري بزنيم به مرگ انديشي در ميان عارفان مسلمان و از آنجا که تعداد آنها بسيار زياد است بر اساس علاقه و دغدغه شما بهتر است به طور ويژه به مولوي بپردازيم.
تا آنجا که بنده تفحص کرده ام تعبير «مرگ انديش» با مولانا وارد ادبيات فارسي مي شود. او به معناي دقيق کلمه انساني مرگ انديش است. مرگ انديشي او به هيچ روي ملازم با مرگ هراسي نيست. او مرگ آموخته و حتي به تعبير دقيق تر مرگ مشتاق است. در جهان نگري وي هر مرگي آغازي است بر يک زندگي تازه. جماد مي ميرد تا به زندگي نباتي برسد و نبات مي ميرد تا به زندگي حيواني برسد. حيوان مي ميرد تا به حيات انساني نائل شود و اين مراتب ادامه دارد تا وصال به حق متعال. به باور وي چنان که جنين در رحم مادر خوش است و بيرون شدن از آن را رنج خود مي داند، انساني که در اين عالم زيست مي کند از ورود به عالم پهناور پس از مرگ گريزان است و هرکس از اين عالم برايش سخن کند، منکر مي شود:
گَر جَنين را كَس بِگُفتى در رَحِم هست بيرون عالَمى بَس مُنتَظِم
يك زمينِ خُرَّمى با عَرض و طول اندرو صد نعمت و چَندين اُكول
او به حُكمِ حالِ خود مُنكِر بُدى زين رسالَت مُعرِض و كافِر شُدى
كاين مُحال است و فَريب است و غُرور زانكه تَصويرى ندارَد وَهمِ كور
مولانا معتقد است انساني که وسعت جهان هستي را مي داند و آگاه است که موقعيتش در جهان هستي چيست نه تنها از مرگ نمي گريزد بلکه بدان مشتاق مي گردد و از توقف در عالم خاکي ملال مي يابد. او براي وجود مرگ در اين حکمت هايي را برمي شمرد که در فصل چهارم کتاب مرگ انديشي به تفصيل بدان پرداخته ام. به نظر بنده زيباترين بخش انديشه مولانا در باب مرگ توصيف مواجهه عاشقان و عارفان با مرگ است که در واقعه بيان تجارب شخصي وي در مقام عاشقي است. او صراحتاً از اين سخن مي گويد که عزراييل به جان عاشقان دست رسي ندارد و اين عشق است که جان ايشان را مي ستاند.
در دوران رنسانس، دکارت فصلي نو در فلسفه و در انديشه پديد آورد. به همين خاطر و در ادامه اين جريان تاريخي مي خواهم از شما بپرسم که مهم ترين ويژگي هاي مفهوم مرگ در انديشه دکارت چيست؟
دکارت بيشتر از هرچيز درگير اثبات ناميرايي نفس انسان بود و مي کوشيد براي بقا و جاودانگي انسان ادله اي فراهم آورد. او معتقد بود روح ما در ذات خود به کلي از جسم مستقل است و در نتيجه احتمال اين وجود ندارد که همراه با آن بميرد. او با تلقي خاصي که از نسبت نفس و بدن و مغايرت آن دو باهم داشت، اين نظر را ابراز مي کرد.
شايد بتوان گفت فيلسوفان اگزيستانسياليسم بيشتر از ديگران مفهوم مرگ را مورد واکاوي قرار داده اند. هيدگر از مرگ به عنوان يکي از امکان هاي آدمي ياد کرده که فرد آن را محقق مي کند، همچنين انسان را به سوي مرگ توصيف کرده است. هيدگر چگونه ميان ساحت «بودن» و «مرگ» ارتباط برقرار مي کند؟
هرچند فرويد به عنوان روان کاوي شهير، تأثير ژرفي در بازگرداندن انديشه مرگ در جهان غرب به جاي گذاشت، اما به راستي اين تأثير تنها در سايه نوشته هاي فيلسوفان اگزيستانسياليم و به ويژه هيدگر بود که بدل به جريان تأثيرگذاري شد و پوست تازه اي انداخت و به مسأله اي بنيادين و حائز اهميت در سطح اول مسائل سده اخير در فلسفه درآمد. اين جريان مخالفان جدي اي داشت و بسياري از آنان ورود اين بحث را به دنياي جديد منافي با روح زندگي جويانه آن مي دانستند. جريان پراگماتيستي مخالف طرح اين مباحث، نگران اين مسأله بودند که توجه به چيزهاي «آن جهاني» مزاحم بهبود بخشيدن به شرايط زندگي اينجا و اکنون شود. کسي چون نيکولاي هارتمان، فيلسوف شهير آلماني، معتقد بود تنها «مابعدالطبيعيان رياضت کش» وقت خود را در تأمل بر مرگ و خيال بافي درباره بيمرگي تلف مي کنند. هايدگر در کانون چنين انتقادهايي بود. هايدگر در مقام فيلسوفي وجودي که تمام اهتمام خود را مصروف پرسش هستي نموده بود، استطراداً به بحث از نيستي نيز پرداخت. نيستي در انديشه وي دقيقاً نقطه مقابل هستي مابعدالطبيعي نيست و استطرادي بودن آن دليل بر انتزاعيت آن نمي باشد. نيستي براي وي امري کاملاً انضمامي و حتي دست يافتني و ملموس بود و آن عبارت بود از مرگ. هايدگر مرگ را امري کاملاً مخصوص انسان مي داند و بر آن است که حيوان ها قابليت مرگ ندارند بلکه تنها نابود مي شوند. تأکيد بر جنبه هاي انفسي و سوبژکتيو در انديشه هاي هايدگر موجب مي شود وي عدم قابليت انديشيدن به مرگ را مساوي با عدم قابليت مرگ بداند. وي نه تنها عدم قابليت در انديشيدن را ملازم با چنين حکمي مي داند بلکه بر اين باور است که هر انساني که به مرگ نيانديشد، در انسان بودن او خللي است. وي حتي از اين هم فراتر مي رود و از انسان، مطالبه فکرِ اصيل در اين باب مي کند. اما وي معتقد است که عموم انسان ها به جهت فرو رفتن در محيط و آداب و رسوم آن به نحو جمعي اي مي انديشند و آن تفرد فکري از آنان ستانده شده است.
در فلسفه نيچه با آري گفتن به زندگي و کشيدن نقاب ديونوسوسي بر چهره آن، مرگ چه جايگاهي مي يابد؟
نيچه از جمله فيلسوفان مدرني است که چون هارتمان خواهان دور شدن بحث مرگ از خودآگاه انسان جديد است. او معتقد است که زندگي به مراتب شايستگي بيشتري براي انديشيدن دارد تا مرگ و انسان نبايد فکر و شوق خود را در مواجهه با انديشة مرگ از دست بدهد. او هراس از مرگ را با بي ارزش جلوه دادن انديشة مرگ درمان مي کند.
فيلسوفان و انديشمندان ملحد چگونه به مسأله مرگ و مواجهه با آن انديشيده اند؟ شايد بهتر باشد که به طور ويژه به سارتر اشاره کنيد.
سارتر معتقد است مرگ مانند زندگي پوچ و بي معنا است اما اين انسان است که مي تواند با كنار گذاشتن اعتقاد به حيات پس از مرگ و فريب ناشي از آن، آن را قابل تحمل سازد. سارتر براي مرگ اصالتي قائل نيست و آن را خارج از زندگي و ويران کنندة امکان هاي آن مي داند. مرگ به باور وي پايان آزادي و مسؤوليت ما است. هريک از ما با مرگ مان به صورت يك موضوع و شيئ براي ديگران در مي آييم و شخص بودن خويش را از دست مي دهيم.
مي خواهم به سراغ فيلسوفان تحليلي بروم. سرنوشت مفهوم مرگ در فلسفه تحليلي چه مي شود؟ آيا مي شود اين موضوع را صرف نظر از تک تک فيلسوفان تحليلي و بلکه به طور کلي و از منظر اين فلسفه بررسي کرد؟
واقعيت اين است که فيلسوفان تحليلي مادامي که دغدغه هاي غير تحليلي خود را دخالت ندهند، به مرگ و مباحث پيرامون آن نمي پردازند. موضوعاتي اين چنيني تخصصاً از دايرة مسائل مورد توجه فيلسوفان تحليلي خارج است. آنان سخن در اين حوزه ها را گزافه گويي هاي بي فايده و بي معنا مي دانند و بر آن اند که شأن فلسفه پرداختن به چنين اموري نيست.
صرف نظر از نقد موقعيت انسان امروزي و بدون داشتن هر گونه نگاه ارزشي به او و جايگاهش، در نگاهي توصيفي به چنين انساني بايد بگوييم که نه تنها در دوران اسطوره اي و در عصر تجدد نبوت ها زندگي نمي کند بلکه دنياي او را رسانه هاي ديجيتال تشکيل داده اند، آمال او را تکنولوژي برآورده مي سازد و چشم اميدش کمتر به آسمان و بيشتر به دست دانشمندان است، اين انسان با چنين مختصاتي چگونه با مفهوم مرگ مواجه مي شود؟
بنده چنين توصيفاتي را در باب عصر جديد دقيق نمي دانم. انسان عصر ديجيتال لزوماً غرق در انديشه هاي مدرن نيست و بسياري امور از گذشته او را همراهي مي کند. اگر توجه تام و تمام به علم و دستاوردهاي آن در قرن هجدهم و نوزدهم و در ابتداي نمايش توان مندي هاي دانش تجربي جديد وجود داشت، در در دهه هاي پاياني قرن بيستم و دهة آغازين قرن بيست و يکم مرعوبيت پيشين تا حدي تعديل و رفع شده است و انسان جديد بسيار واقعگراتر از قبل به علم و تکنولوژي نظر مي کند و مي داند که اين علم همه چيز را نمي تواند به او هديه کند. گرايش هاي روزافزون بشر جديد به انواع عرفان ها، اديان و انسان هاي معنوي هرچند تا حد زيادي در تقابل با آرمان هاي نخستين علم تجربي و جهان مورد توجه آن است، اما در دل آن واقع مي شود. در باب مرگ انديشي نيز پس از جنگ هاي جهاني و ظهور انديشمندان اگزيستانسياليسم تحول تاريخي اي پديدار شد. مرگ از اين طريق به ادبيات و سينما و فلسفه و علوم روانشناختي ورود يافت و در کانون انديشه انسان مدرن قرار گرفت. البته کم نيستند کساني که نيچه وار انسان را از ورود به اين عرصه زنهار مي دهند، اما اين وضعيت عمومي بشر نيست.
اديان در دنياي امروز چگونه مواجهه با مرگ را براي انسان قرن بيست و يکم تسهيل مي کنند؟
به نظر مي آيد که در چند دهة اخير به نگرش اديان به اموري اين چنيني توجه بيشتري مي شود. اين بدان خاطر است که اديان ديگر در موضع ضعف پيشين خود نيستند و به نحوي دوباره در حال احيا شدن اند. علم و تکنولوژي جديد نتوانست جاي?گزين درخوري براي پاسخ هاي اديان به پرسش هاي بنيادين ارائه کند و بيشتر کوشيد تا نشان دهد که پرسش ها از اساس بر خطا بوده است. اين مسأله به ويژه در ميان پوزيتيويست ها و هم?فکران شان قابل توجه است. از اين رو انسان ها براي پاسخ گفتن به بسياري از پرسش هاي ابدي شان سراغ اديان مي روند. دين شناسان نيز بايد به اين مسأله توجه کنند که هرچند ظاهراً پرسش هاي انسان جديد همان پرسش پيشين است، اما ابعاد و پيچيدگي هاي بسيار دارد که گاه آن را به پرسشي تازه مبدل مي سازد.
نقش عرفان هاي نوظهور چيست؟ عرفان هاي نوظهور و حتي آيين هاي جديد که ادعاي عرضه ديني جديد دارند چگونه و از چه منظري به مرگ مي نگرند؟ آن را چگونه تعريف مي کنند؟ و استلزامات انسان براي مواجهه با آن را چه مي دانند؟
بررسي اين پرسش نيازمند تفصيل و تفکيک دقيقي است، اما واقعيت اين است که بيشتر آنها نوآوري خاصي ندارند و بيشتر همان مباني و مسائل اديان گذشته را با بياني تازه اظهار مي کنند. براي مثال بسياري از آنها مرگ را در همان بستري مورد بررسي قرار مي دهند که معتقدان به تناسخ در گذشته مورد بحث قرار مي دادند. شايد آنها بيشتر در شيوة بيان و ارائه پاره اي از مناسک نوآوري هايي را ارائه کرده باشند و اصالتي از حيث انديشه ندارند.
پرسشي که اکنون مي خواهم طرح کنم به نوعي در ادامه چند پرسش پيشينم درباره انسان مدرن و رابطه او با مرگ و ظهور دوباره مسأله جاودانگي در لباس هاي جديد است. چه ارتباطي مي توان ميان شايعات و خرافاتي مانند پايان جهان و نگاه متفاوت انسان قرن بيست و يکم به مرگ يافت؟(زمان زيادي از شايعات و خرافات پيرامون پايان جهان در دسامبر 2012 نمي گذرد)
اين همان نکته اي است که در گذشته بدان اشاره کردم. بخش قابل توجهي از انسان هاي روزگار ما اساساً از حيث باور معاصر نيستند و طبيعي است که چنين اخباري آنها را دگرگون مي کند، خاصه اينکه انسان جديد خود را از گذشته بيشتر در خطر مي بيند. انسان جديد مي فهمد که زمين در کيهان بي کران مي تواند سرنوشت هزاران سياره و ستاره نابود شده را داشته باشد.
به نظر شما کشفيات جديد، پيشرفت هاي علوم و از همه مهم تر تلنبار دانش در زماني بس طولاني، چه تأثيري بر نگاه انسان معاصر به مرگ داشته است؟
به نظر مي آيد هرچه دانش بشري پيش تر مي رود بر پيچيدگي هاي ابعاد مرگ بشر افزوده مي شود. روزگاري تنها ادلة فلسفي و سخنان اديان به جهان پس از مرگ دلالت مي کرد اما در روزگار ما دستاوردهاي برخي عالمان تجربي مانند دکتر ريموند مودي نيز به فهم مختصات چنين جهاني ياري مي رساند. دستاوردهاي روانشناختي، فلسفي و… هرکدام به نوعي مواجهه ما با مرگ را غنا مي بخشند و در برخي موارد دچار پيچيدگي ها و تعارضات نازدودني مي نمايند.
منبع : ettelaathekmatvamarefat.com






