انسان و ماهیت جهان – بخش سوم

در دو بخش قبل دیدیم که دو نظریه بزرگ درباره ماهیت جهان ایجاد شد. یکی پیرو سنتی بود که با افلاطون و ارسطو شروع شده بود و میگفت مثل، صور و کلی ها چیزهای واقعی هستند که جدا از اشیا یا درون آنها وجود دارند و بطریقی چیستی آنها را رقم میزنند. این نظریه همچنین می آموخت که اشیاء منفرد، چیزهای واقعی نیستند و کلی ها و صور چیزهای واقعی هستند.

نظریه دیگر می آموخت که چیزهای واقعی در جهان، اشیاء واقعی هستند که درک و تجربه می کنیم و کلی‌ها فقط اندیشه هایی در ذهن هستند. این نظریه و این روش پایه و اساس علم مدرن را تشکیل داد.

بدین ترتیب فیلسوفانی آمدند که علاقمند به مطالعه اشیاء بودند. آنها معتقد بودند که دو نوع حقیقت وجود دارد: یکی عقاید مربوط به کلیسا و دیگری نظریات فلسفی. ممکن است هر فرد یکی را بپذیرد و دیگری را انکار کند، ولی باید به هر دو باور داشت، عقاید کلیسا را با ایمان و عقاید فلاسفه را با خرد باید پذیرفت. البته این خلاف نظر مدرسیون بود که سعی داشتند میان عقاید کلیسا و فلاسفه سازگاری ایجاد کنند.

بدین صورت علاقه به جهان تجربه افزایش یافت و دنیا آماده بود با رویکرد جدیدی نسبت به مسئله جهان مواجه شود.

 

دیدگاه پیشگامان رنسانس

متفکرانی که به رویکرد جدید تمایل داشتند به کندی پیش میرفتند. اولین فلاسفه این جنبش، مخلوط غریبی از نظریات قدیمی و جدید نشان میدادند.

نیکولاس، فیلسوف آلمانی قرن پانزدهم، معتقد بود جهان همان خدا است که به بخشهای کوچک تقسیم شده است. اگر به جهان به عنوان یک کل فکر کنیم و همه آن را در کنار هم بگذاریم، در می یابیم که این خداست. هر تکه از جهان بخشی از خداست و خدا در هر چیز هست.

لودوویکو وایوز (Ludovico Vives)، متفکر اسپانیایی قرن شانزدهم، میگفت باید از یادگیری درباره جهان از طریق خواندن مطالب گذشتگان دست برداشت و باید به بیرون رفت و دنیای پیرامون را مشاهده کرد و دست به تجربه زد، تا چیستی آن را کشف کنیم. او از دسته فلاسفه ای بود که میخواست از نظریات گذشتگان فاصله بگیرد و جهانی که تجربه میکرد را مطالعه کند. او معتقد بود بدین طریق انسان قادر است ماهیت واقعی جهان را بفهمد.

با علاقمندتر شدن فلاسفه به مطالعه طبیعت، آنها سعی کردند طبیعت را بفهمند و قدرت غلبه بر طبیعت را بدست آورند. آنها در آستانه دنیای مدرن ایستاده بودند. برای غلبه بر طبیعت، آنها سعی کردند میانبر بزنند. نتیجه آن شکل گیری نوعی جادوگری بود، باور به اینکه اسرار جهان را میتوان فهمید، اگر کلمه رمز و اسرارآمیز صحیح را به زبان آورد یا اعمال سحرآمیز صحیح را انجام داد. از این طرز فکر بود که کیمیاگری (تلاش جهت ساخت طلا از فلزات ارزانتر)، طالع بینی (باور به اینکه از روی حرکت ستارگان میتوان زندگی انسان و رویدادهای طبیعت را پیش بینی کرد) و بسیاری اعتقادات غریبه دیگر، سر بر آوردند.

مثلا پاراسلسوس (Paracelsus)، معتقد بود که انسان از دو جسم و یک نفس تشکیل شده است. جسم مرئی از خاک و جسم نامرئی از ستارگان آمده است، نفس نیز از طرف خداست. او معتقد بود سه جوهر اصلی وجود دارد: سال (sal– اصل همه جامدات)، مرکوری (mercury– اصل همه مایعات) و سولفور (اصل مربوط به مواد قابل اشتعال). بر هر کدام از این عناصر، ارواح حاکم هستند. به منظور کنترل طبیعت، میبایست این ارواح را کنترل کرد. همه طبیعت خانه ارواح غریبی است که باید توسط حرکات و کلمات جادویی به کار گرفته شوند. پاراسلسوس پزشک، کیمیاگر، گیاه شناس و ستاره شناس سوییسی- آلمانی در قرن شانزدهم بود. پاراسلسوس به معنی فرا سلسوس می‌باشد. سلسوس نام یک طبیب برجسته رومی بوده که پاراسلسوس خود را از او برتر می‌دانست. او در زمینه مسائل ماوراء طبیعی و ارتباط با ارواح بسیار علاقمند بود و مطالعه زندگی وی نشان می‌دهد که با مسائل متافیزیک تا آنجا مرتبط بوده که برخی وی را پدیدآورنده اصلی فرقه روزی کروسین (انجمن برادری رز و صلیب) می‌دانند.

دیگر فیلسوفانی هم که پیرو این مشی بودند، به دنبال این بودند که جهان را خانه ارواح به حساب آورند. ولی بتدریج متفکرانی آمدند که این تفکرات را کنار زدند و به جهان به عنوان مکانی که در آن نیروها در کنار و مقابل یکدیگر قرار دارند نگاه کردند.

برناردینو تلسیو (Bernardino Telesio)، دیگر فیلسوف قرن شانزدهم، می آموخت که جهان از ماده و نیرو تشکیل شده است. از نظر او ماده مخلوق خداست و همیشه ثابت باقی می ماند، حرارت باعث انبساط ماده و سرما موجب انقباض آن میگردد، بدین ترتیب از دیدگاه تلسیو تمامی اشیای جهان یا نتیجه ی انبساط ماده‌اند یا انقباض آن.

در نهایت انسان توانست به آنسوی نظریات جادویی و غیر علمی پا بگذارد و طبیعت را به عنوان نتیجه حرکت اجسام مورد مطالعه قرار دهد.

گالیله در قرن شانزدهم و هفدهم، تحت تاثیر نظریات دموکریتوس عقیده داشت که همه تغییرات در عالم به علت حرکت ذرات یا اتم ها است. او درصدد برآمد تا به کمک ریاضیات افکار خود را بسط دهد و کوشید که نشان دهد کل عالم مبتنی بر ریاضیات است. گالیله اعتفاد راسخ داشت که کتاب طبیعت به زبان ریاضی نگارش یافته است. کار او، همراه با کپلر باعث استقرار این اعتقاد شد که خورشید مرکز عالم است نه زمین. این نظریه به نام “نظریه خورشید مرکزی جهان” شناخته شد. با آمدن نیوتن، این نظریه از هرگونه شک و شائبه عاری شد.

جوردانو برونو (Giordano Bruno)، کشیش و فیلسوف و کیهان‌شناس ایتالیایی قرن شانزدهم، معتقد بود جهان از بخش های متعدد و کاملا فاسد نشدنی تشکیل شده است که او آنها را “موناد” مینامید. این بخشها با هم متحد می شوند تا اجسام و چیز ها را به طرق مختلف شکل دهند. علاوه بر این، جهان نتیجه اتحاد صورت و ماده است (همانند نظر ارسطو). تغییر حاصل شکل گیری ماده در صورت جدید است. بنابراین اشیاء می توانند تغییر کنند. ولی این فقط تغییر بخش ها است، در حالیکه جهان، در کل، ثابت باقی میماند.

جوردانو برونو

 

توماسو کامپانلا (Tommaso Campanella)، دیگر فیلسوف ایتالیایی قرن شانزدهم و هفدهم، معتقد بود که طبیعت، مکاشفه خداوند است. دنیا نتیجه تجلی خداست. خداوند است که فرشتگان، مُثُل، ارواح، نفس فنا ناپذیر انسانها، فضا و اجسام را ایجاد کرده است. بنابراین عالم نتیجه فعالیت خلاقانه خدا است. فلسفه­ی او ترکیبی از افکار سده‌های میانه و علم جدید بود. کامپانلا با پشتوانه یافته‌های ستاره‌شناسی خود، پایان زودرس جهان کهنه و پیدایی عصر طلایی را پیش بینی کرد. او اختراع چاپ، اسلحه گرم و استفاده از آهنربا را، که می‌گفت ابزارهای پیوستگی و یکپارچگی بشریت هستند، شایان توجه میدانست.

 

جهان از نگاه فلاسفه دوره رنسانس

فرانسیس بیکن (Francis Bacon)، سیاستمدار، دانشمند، حقوقدان و نویسنده انگلیسی، در قرن شانزدهم و اوایل قرن هفده میزیست. بسیاری وی را محور اصلی تحول فکری در قرون وسطی می‌دانند تا جاییکه پایان تفکر کلیسا را به اندیشه‌های او نسبت می‌دهند. گرچه او درباره جهان نظریه ای مطرح نکرد، اما نظریه ای مدرن را پایه ریزی کرد. بیکن بطور کامل مذهب را با فلسفه جدا کرد. او میگفت عقاید مذهبی با تفکر قابل اثبات نیست و مردم باید تلاش در این زمینه را رها کنند، زیرا که باعث اتلاف وقت و انرژی می شود.

بیکن سعی میکرد در ارتباط با جهان روش تفکری را توسعه دهد که معتقد بود به بشر دانش درست در این زمینه را میدهد. این روش اصطلاحا به “روش استقراء” شناخته می شود، یعنی پی بردن به اصول کلی از روی حقایق جزئی. او میگفت از طریق مطالعه دقیق شباهت ها و تفاوتهای میان چیز ها، انسان می تواند قوانین، دلایل، یا صور اشیاء در جهان را کشف کند و به فهم آن نائل گردد. او معتقد بود هر چیزی بر طبق قوانین معینی کار میکند که اگر کشف شوند، به عنوان کلید و اهرمی است که میتوان قفل اسرار جهان را با آنها گشود و کنترل جهان را در دست گرفت. با این نظریه بیکن چرخش کاملی به سوی علم نوین داشت و فیلسوفان پیشین و مدرسیان را پشت سر گذاشت.

بهرحال اگرچه او نظریه کاملی درباره ماهیت عالم ارائه نداد، روشی نشان داد که دیگران با استفاده از آن میتوانستند چنین نظریه ای را ارائه دهند.

(درباره روشهای استدلال:

استدلال به معنی ترکیب قانون‌مند قضیه(های) معلوم برای رسیدن به قضیه(های) تازه است. منطق دانان استدلالها را دو دسته می کنند: استدلال قیاسی (استنتاج) و استدلال استقرایی.

استقراء نوعی استدلال است که در آن از جزء به کل میرسیم. یعنی چند مورد جزئی را مشاهده میکنیم و سپس به یک حکم کلی میرسیم. مثلا در چند مورد آب را حرارت می‌دهیم و می‌بینیم که در صد درجه سلسیوس می‌جوشد و از این نتیجه می‌گیریم که هر آبی در صد درجه سلسیوس می‌جوشد.

استنتاج که درست عکس استقراء است؛ یعنی از یک حکم کلی، یک حکم جزئی را نتیجه گرفت و به اصطلاح از کلی به جزئی پی برد. مثلاً پس از آنکه بر ما ثابت شد هر سیاره ای می چرخد، و زمین نیز یک سیاره است، نتیجه می گیریم که زمین هم می چرخد.

شاید همه شما با شرلوک هلمز، کاراگاه خصوصی خیالی انگلیسی آشنا باشید و ماجراهای او را در قالب فیلم یا سریال دیده باشید. روش او در کشف جرم و جنایت را میتوان نمونه بارز روشهای استدلال دانست (که البته روش کشف جرم معمولا بهمین صورت است). شرلوک هلمز علاوه بر مهارت در استنتاج، (که اکثریت را نیز دارای این توانایی می داند) و استنتاج معکوس (استقراء)، به گونه ای عمل می کند که بتواند سیر حوادث را بر عکس طی کند و با دیدن چند اثر از معلول، به علت برسد و ماجرا را کشف کند که این میتواند نشان دهنده ی تفکر فلسفی این شخصیت نیز باشد.

مفهوم استقراء و استنتاج در ادبیات خودمان نیز بشکلی بسیار زیبا و حکیمانه بیان شده است. مثلا اینکه:

‌برگ درختان سبز در نظر هوشیار / هر ورقش دفتری است معرفت کردگار)

با آمدن توماس هابز (Thomas Hobbes)، فلسفه وارد عصر جدید و نوینی شد. او کاملا با فیلسوفان یونانی و مدرسیان قطع رابطه کرد. او که خود دانشجوی ریاضیات بود، جهان را بگونه ای که با ریاضی قابل مقایسه باشد مورد تفکر قرار داد. در نتیجه فلسفه هابز کاملا مادی گرایانه و در ارتباط با ماده بود. هابز متعصبانه و بطور قطعی، بدون اینکه اثبات کند، فرض میکرد که دنیا، دنیای اجسام درحال حرکت است. این اجسام در فضا هستند و خصوصیات معینی نظیر حرکت، سکون، رنگ، سختی و شبیه اینها دارند. حرکت، تخلیه مداوم یک فضا و اشغال فضای دیگر است.

 

از دیدگاه او همه اشیاء در حرکت هستند. خدا در هنگام خلقت این حرکت را به آنها داده است. وقتی این اجسام به اطراف حرکت می کنند بر یکدیگر اثر می گذارند بطوریکه حالت آنها از بین می رود یا حالت جدیدی به خود می گیرند؛ مثلا در اثر برخورد دو جسم که یکی ساکن و دیگری متحرک است، جسم ساکن از حالت سکون در آمده و به حرکت در می آید.

هابز میگفت هرچیزی در عالم، حتی خدا، جسمانی و مادی و در حال حرکت هستند. او با اجسام و حرکت دنیا را متصور میسازد. به همین دلیل فلسفه او را مادی گرایانه میگویند، هرچند خود هابز نیز خود را یک ماتریالیست میداند.

 

دیدگاه دکارت درباره جهان

رنه دکارت (Rene Descartes)، ریاضیدان و فیلسوف فرانسوی قرن ۱۷ بود. دکارت به دنبال بنا نهادن فلسفه ای بود که به یقینی بودن ریاضی باشد. او تصمیم گرفت که هرچیزی در طبیعت باید بصورت مکانیکی توضیح داده شود، بدون در نظر گرفتن صور و مثل و کلی ها. لذا کل فلسفه او ماشین مانند و مکانیکی بود.

او تصریح کرد که پایه و اساس هر چیزی در جهان و همه اجسام، جوهر است. جوهر چیزی است که به خودی خود و مستقل از هر چیز دیگر، وجود دارد. او معتقد بود دو نوع جوهر وجود دارد، ذهن و جسم. اینها مستقل از یکدیگر وجود دارند، ولی هر دو وابسته به خدا هستند که تنها جوهر مطلق است.

رنه دکارت

جوهری که جسمانی است، دارای صفت بُعد است، یعنی طول، عرض و ضخامت دارد. این جوهر جسمانی خود را به شیوه های بسیاری نشان میدهد، اشیاء مستقل در جهان. بنابراین هرچیزی در جهان حالت جسمانی جوهر است. و هر چیز از خدا، جوهر مطلق، منشعب میشود.

علاوه بر این، در جهان فضای خالی یا خلاء وجود ندارد. اجسام همه فضا را پر کرده اند. اجسام میتوانند به دفعات نامحدود به تکه و ذرات ریز و ریزتر تقسیم شوند.

حرکت باعث می شود اجسام از یک مکان به مکان دیگر جابجا شوند. پس حرکت، حالت چیزهای متحرک است. همه اتفاقات جهان، انتقال حرکت از یک قسمت فضا به قسمتی دیگر است. حرکت در جهان ثابت است. در آغاز، خدا مقدار معینی حرکت به دنیا وارد کرد. بنابراین حرکت در جهان یکسان میماند و از بین نمیرود. اگر یک شیء سرعتش کاهش یابد، شیء دیگر سریعتر جابجا می شود.

علاوه بر اینها دکارت معتقد بود همه تغییرات در دنیا بر اساس قوانین رخ می دهند. لذا همه قوانین طبیعت در فلسفه دکارت، قوانین حرکت هستند.

پس جهان از اجسامی تشکیل یافته که توسط خدا خلق شدند و حرکت به آنها اعطا شده است. این اجسام بر اساس قوانین ثابت و تماما مکانیکی به این طرف و آن طرف جابجا می شوند. اگر این قوانین را یاد بگیریم، میتوانیم جهان را بفهمیم و در صدد کنترل آن برآییم. در این نظریه، صور، مثل و کلی ها هیچ جایگاهی ندارند.

ذهن نیز برای دکارت یک جوهر بود. صفت آن تفکر و اندیشیدن است. ذهن اندیشنده ای است که می تواند جدا از جسم وجود داشته باشد و بنابراین، جوهری جدا از جسم است که ذاتش اندیشه است.

ذهن و اندیشه، آگاهی محض است، جایی در فضا اشغال نمی کند، و نمی توان آن را به اجزای کوچک تر تقسیم کرد. ولی ماده، بعد یا امتداد محض است، در مکان جای می گیرد و به همین خاطر می توان آن را به اجزای کوچک تر تقسیم نمود؛ به علاوه اینکه ماده آگاهی ندارد.

بدین ترتیب، در نظر وی، هستی و آفرینش به دو قسمت کاملا متفاوت و مستقل از هم تقسیم گردید و به همین خاطر، دکارت را دوگانه انگار (Dualist) می نامند؛ یعنی کسی که قائل به شکاف عمیق بین هستی اندیشه و هستی ماده است (البته باید توجه داشت که بنا به اعتقاد او، میان این دو جوهر در بدن انسان، از راه عضو خاصی در سر که آن را غده صنوبری می نامد، ارتباط عمیقی برقرار است).

دکارت، که پدر مدرنیته (نو اندیشی) نیز نامیده می شود، با تفکیک میان این دو جوهر، باعث تمایز دو مکتب فلسفی تجربه گرایی (Empiricism) و عقل گرایی (Rationalism– رسیونالیسم) نیز شد. او اولین فیلسوف بزرگ بعد از دوران قرون وسطی است، که به همراه فیلسوفانی نظیر اسپینوزا و گوتفرید لایبنیتز (در ادامه با نظریات این دو فیلسوف آشنا خواهید شد) به مکتب اصالت عقل (رسیونالیسم) تعلق دارند؛ مکتبی که عقیده‌اش این بود: «به آنچه که حواس انسان ارائه می‌دهند نمی‌توان اطمینان کامل داشت، بلکه، تنها از راه عقل است که شناخت حقیقی و یقین‌آور صورت می‌گیرد.»

دکارت با قایل شدن به وجود تمایز کامل بین ماده و ذهن، باب شک و تردید را نسبت به وجود جهان خارج از ذهن باز کرد. خیلی از متفکران از این در وارد شدند و وجود چنین دنیایی را منکر شدند.

بهرحال دکارت فلسفه پیشینیان را یکسره رها کرد و همه بدیهیات و معتقدات خود را نیز مورد شک قرار داد تا از نو اساسی برای علم بدست آاورد و فلسفه ای جدید را طرح بریزد . او فلسفه خویش را از ذهن خود آغاز کرد و در این راه محسوسات را بی اعتبار دانسته و معقولات را اساس کار قرار داد. دکارت فکر میکرد که جهان از دو نوع جوهر تشکیل شده است، ذهن و جسم.

 

نظریه اسپینوزا درباره جهان

این دوگانه انگاری (Dualism)، بندیکت اسپینوزا (Benedict Spinoza) را خوش نمی آمد. او معتقد بود که فقط یک جوهر وجود دارد، یک چیز اساسی که کل جهان را تشکیل داده است. اسپینوزا آن را خدا مینامید. از نظر او هر چیزی در جهان خداست و همه چیزهای منفرد در واقع یک کل عظیم هستند. بطور مثال میتوان این جوهر اساسی را یک صفحه فلزی بزرگ، با طرح هایی متفاوت در دو طرف آن در نظر گرفت. اگر به یک طرف آن نگاه کنیم، طرحی معین خواهیم دید، ولی اگر از سمت دیگر به آن کنیم طرحی کاملا متفاوت خواهیم دید. در مورد جوهر نیز اینگونه است. اگر از یک جهت به آن نگاه کنیم، جسم میبینیم، اگر از جهت دیگر به آن بنگریم، ذهن را خواهیم دید. اسپینوزا یک سوی آن را بُعد و سوی دیگر را ذهن نامید.

 

بنابراین هر شیء در جهان، بخشی از خداست، خود خداست. هر شیء هم بعد دارد و هم ذهن. هیچ جسمی بدون ذهن و هیچ ذهنی بدون جسم وجود ندارد.

جوهر، چیز زیربنایی جهان، مطلقا از هر چیزی مستقل است، چون خود همه چیز هست. هیچ محدودیتی ندارد، توسط خودش ساخته شده و توسط هیچ چیز جز خودش تعیین شده است. این خدا، یا طبیعت، دنیا است. این مفهوم را در فلسفه “همه خدایی” (پانته ایسم) می گویند.

این جوهر، خدا، خود را با صفات نامحدودی بیان می کند، ولی انسان فقط دو صفت را میگیرد: بُعد و اندیشه. خدا، یا طبیعت، هم جسم است و هم ذهن. جسم بر ذهن و ذهن بر جسم اثر نمیگذارند. بلکه هر دو مظاهر یک حقیقت هستند، خدا.

برای اسپینوزا کل جهان یک جوهر است، که او آن را خدا یا طبیعت مینامد. این جوهر حداقل دو صفت دارد، بعد و ذهن، و حالات زیادی از هر صفت وجود دارند. بنابراین خدا جهان است و جهان، خدا. اما اجسام از ذهن و ذهن از جسم مستقل هستند. بهرحال وقتی اتفاقی در جسمی می افتد، در ذهن نیز روی میدهد. این را “موازی انگاری ذهن و بدن” (psychophysical parallelism)مینامند؛ یعنی بدن و ذهن همیشه به موازات هم هستند، چون دو جنبه یک جوهر هستند.

 

مواضع لاک و برکلی

جان لاک (John Locke)، از فلاسفه قرن ۱۷ انگلیس و از ستایش کنندگان دکارت بود.

(قبل از اینکه دیدگاه لاک درباره جهان رو بگم یک موضوعی از درس دینی دوران راهنمایی یا دبیرستان یادم اومده که خیلی کوتاه عرض خواهم کرد. قبل از اینکه برسیم به درس دینی، در مورد جان لاک باید بگم که ایشون معتقد بود “انسان‌ها چون لوح پاک و دست‌نخورده و تهی از دانش زاده می‌شوند و هیچ دانسته درونی و ذاتی ندارند، بلکه هر آن‌چه می‌دانند از راه مشاهده (تجربه) به دست می‌آید.” نمیدونم شما هم یادتون میاد یا نه ولی یه درسی بود که میگفت انسان در بدو تولد لوح سفیدی نیست که بشود هر چیزی روی آن نوشت. که البته درستم هست، ما آدما وقتی به دنیا میایم، یه سیستم عاملی رومون نصب شده به اسم فطرت. حالا متوجه شدم که اون موقع داشتیم جوابی که به لاک داده شده بود رو میخوندیم!!

 بگذریم….، برگردیم به بحث اصلی.)

جان لاک تفکرش را با این سوال آغاز کرد: انسان چگونه میداند و شناخت بدست می آورد؟ بعد از انجام تحقیقات فراوان، به این نتیجه رسید که تمامی دانش انسان از طریق تاثیر و تجربه حسی بدست می آید. این نقطه نظر او را ملزم کرد که جهان را به عنوان منبع این تجربیات به حساب آورد.

آیا جهان واقعی ای وجود دارد که مطابق با تصورات ما باشد؟ اگر چنین جهانی وجود دارد، فقط با داشتن تصور آن، چگونه می توان وجود آن را اثبات کرد؟ پاسخ لاک به این سوال این مضمون را داشت که چنین جهانی وجود دارد. او میگفت حواس ما، ما را از این جهان آگاه می کنند. ما این دنیا را تجربه می کنیم و تصدیق میکنیم که وجود دارد. گرچه ممکن است قادر نباشیم از منبع این احساسات سخن بگوییم، اما قادر هستیم که بگوییم احساسات علت درک و تجربه دنیا است. بنابراین دنیای واقعی علت احساسات ماست. مثلا ما تصوری از رنگ سفید داریم. این تصور در ما متولد نشده است، بلکه معلول چیز دیگری است. بنابراین میتوان استدلال کرد دنیای واقعی شامل چیزهایی است که تصور سفیدی را در ما بوجود می آورد.

 

او همانند دکارت معتعد بود که دنیا از جوهرهایی تشکیل شده است. این جوهر ها، پایه و پشتیبان همه کیفیات هستند. مثلا رنگ سفید، در فضای اطراف ما شناور نیست، بلکه سفیدیِ چیزی است. این چیز جوهر است.

علاوه بر این، دو نوع جوهر وجود دارد، جسم و نفس. اجسام دارای صفات کیفی بعد هستند، از ماده پر شده‌اند و بیرون از تصورات وجود دارند. نفس ها، جوهر های روحانی و غیر مادی هستند.

نفس ها، ذهن ها و جسم ها، بر یکدیگر اثر میگذارند. جسم میتواند موجب رخدادی در نفس شود، و آنچه که برای نفس رخ میدهد نیز ممکن است بر جسم اثر بگذارد. با اینکه لاک اعتقاد به تاثیر متقابل دارد، نظریه او نیز دوگانه انگارانه است. او میگوید ذهن وجود دارد، جسم هم وجود دارد. با این حال هر دو جوهر هستند، آنها انواع مختلفی از جوهر ها هستند.

میبینیم که با اندکی تغییرات، لاک همانند دکارت معتقد است که اجسام و ذهن دو نوع مختلف جوهر، یا حاملان کیفیات هستند. جهان از این جوهر ها ساخته شده است. بهرحال، ما میتوانیم فقط تصوراتی را بشناسیم که این جوهر ها از طریق احساسات در ما ایجاد می کنند.

با این حال، اگر پایه واساس دانش، حس و انعکاس احساسات است، چگونه میتوانیم بدانیم که دنیای اجسام، جدا از تصورات ما از اجسام، وجود دارد؟ این سوال را جرج برکلی (George Berkeley) پرسید. جان لاک معتقد بود که در واقع، همه آنچه که میتوانیم بدانیم، تصورات ماست و دنیایی را فرض میکرد که علت احساسات ما است. ولی برکلی فورا تشخیص داد که نمیتواند وجود چنین دنیایی را بر مبنای فلسفه اش اثبات کند.

 

از این گذشته برکلی فلسفه لاک را تا به نتیجه گیری منطقی آن که مد نظرش بود ادامه داد و آموخت که جهان اشیاء مادی نمیتواند وجود داشته باشد. بحثش این بود که تمامی آنچه که میتوانیم اثبات کنیم این است که ما تصوراتی داریم.

اما در مورد منبع این تصورات چطور؟ آیا خودمان تصوراتمان را خلق می کنیم؟ پاسخ برکلی نه بود. علت احساسات، و بنابراین علت تمامی تصورات، خدا است. ما نمیتوانیم خدا را دریابیم، بلکه میتوانیم آثار عمل او که خلق تصورات ذهنی ما است را دریابیم.

برکلی به این اعتقاد خود سخت پایبند بود که هیچ چیز در جهان وجود ندارد مگر اینکه درک شود. او اصرار داشت همه آنچه که میتوانیم درباره اشیاء بشناسیم و بدانیم، صرفا تصوراتی است که از آنها داریم. پدیدارهایی که تجربه میکنیم همان اشیاء هستند و پدیدارها، احساسات یا ادراکات یک موجود متفکرند.

برکلی میگفت من در اتاقم نشسته ام. به اطرافم نگاه میکنم و صندلی، میز، کتاب و اشیاء دیگری میبینم. اینها واقعیتشان را به خاطر اینکه مادی هستند بدست نمی آورند. آنها صورت هایی در ذهن من هستند. اگر من اتاق را ترک کنم، آیا این اشیاء هم از بین میروند؟ آیا آنها همراه با ذهن من از اتاق خارج می شوند؟ برکلی میگوید آنها میتوانند همچنان در ذهن دیگری وجود داشته باشند. اگر افراد دیگری در آن اتاق هستند، آن اشیاء ممکن است در ذهن آنها باشند. اگر هیچ فرد دیگری در اتاق نباشد، آنها همچنان وجود دارند اما در ذهن خدا. در هر حال آنها تصورات یا صور ذهنی هستند نه اشیاء مادی.

جهان مادی که دکارت، اسپینوزا و لاک معتقد به وجود آن بودند، توسط برکلی انکار شد. از نظر او همه آنچه که وجود دارد، تصوراتی در ذهن است. اگر آنها در ذهن من نیستند، ممکن است در ذهن فرد دیگر یا در ذهن خدا باشند. مطمئنا آنها مادی به نظر میرسند، ولی در واقع اینگونه نیست.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Protected with IP Blacklist CloudIP Blacklist Cloud